سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و میدانِ تاویل…

پیرو سابون کاری قبلی و انعکاس بیش از آن چیزی که سابون نویس از برای عکسِ «فاحشه در طوفان» در ذهن داشت، بد ندیدم به جهت به چالش کشیدن مبحث ِ«تاویل» این سابون کاری را بر پایه ی مسائلی که در نظرات کف کردگان ثبت شده است ، ارائه دهم…

قرنها شکل نقد به صورت کلاسیک بوده به این معنی که خود هنرمند یا خالق اثر از همه مهمتر بود . یعنی تمام اعتقادات و عقاید خالق اثر بر روی نوع تفسیر اثر تاثیر می گذاشت . زندگی نامه و تاریخ زندگیش بیشتر از هر چیز دیگه مهم بود. در این دوره که قرن ۱۵ تا ۱۹ میلادی رو در بر می گرفت ، خوب و بد وجود داشت ، یعنی یک اثر خوب بود یا بد . و این خوب و بد را یک سری معیار های از پیش تعین شده و کلاسیک می گفت . مثلا اگر در یک تصویر (نقاشی) اصول زیبایی شناسی کلاسیک رعایت نمی شد به اون اثر توجه نمی شد . یا مثلا اگر یک فیزیک دان یک اثر خلق می کرد، اون اثر هر چقدر هم عالی بود ، اما مورد توجه قرار نمی گرفت و در مجموع قبل از هر چیز باید مورد تائید چند آکادمی انحصار طلب می بود .

اما این نوع نقد شکسته شد . در نیمه ی دوم قرن بیستم ( ۱۸۵۰ به بعد ) یک اتفاق خیلی مهم افتاد . نمایشگاهی که بعد ها نقاشان سبک امپرسیونیسم رو به شهرت رسوند . قضیه اش از این قرار بود که قرار بود تمام نقاشان در فرانسه نمایشگاهی ترتیب بدهند ، اما طبق معمول آکادمی ها به عنوان فیلتری بودند که آثار نقاشی اول باید مورد تائید آنها قرار می گرفت و بعد نقاشان مجوز حضور در نمایشگاه را پیدا می کردند .

تمام نقاشانی که آثارشون رد شد تصمیم گرفتند خودشون به صورت خصوصی نمایشگاهی ترتیب بدهند با نام نمایشگاه آثار مردودین . این نمایشگاه آغاز دوران جدیدی درکل تاریخ مدرن شد . نقد ها هم تغییر کرد . دیگه تعاریف معمول کلاسیک مورد سوء ظن قرار گرفت و کم کم به حاشیه رفت .

در قرن بیست یکم ( ۱۹۰۰ به بعد ) نوع دیگری از نقد به وجود آمد که به مرگ مولف شهرت داشت . بر اساس این نقد ، توصیف و تفسیر یک اثر هنری بدون در نظر گرفتن خالق اثر انجام می شد . آنها اثر هنری را جدا از هنرمند فرض می کردند در این صورت هر طور که می خواستند آن را به چالش می کشاندند و در جایی که خالق اثر هنری نظر منتقدین رو رد می کرد ، منتقدین بر او خرده می گرفتن که اگرچه تو در این اثر حرفی برای گفتن داشتی اما این اثر خود آینه ای است و خود ( اثر) ، خود را بیان می کند و نیازی نیست که تو آن را توضیح دهی . این نقد هم با مشکلات زیادی رو برو شد . خیلی وقت ها اصل بودن و تقلبی بودن اثر تشخیص داده نمی شد در نتیجه منتقدین نیاز پیدا کردند که در درجه اول خالق اثر را بشناسند .

در نیمه دوم قرن بیست و یکم ( ۱۹۶۸ ) اتفاق دیگری افتاد و این اتفاق تاثیر بزرگ دیگری بر نظریه های علمی و ادبی گذاشت . ۱۹۶۸ به انقلاب دانشجویی شهرت دارد که تمام دانشجویان دنیا بر ضد مدرنیسم و ( جنگ ویتنام ) اعتراضات شدیدی کردند که بعد از این دوره دوباره همه چیز تغییر کرد . پست مدرنیسم نامی است که به بعد از این دوران می گویند . نقد ها به شدت تغییر کرد . این بار شکل تعدیل شده ای از کلاسیک و هرمنوتیک مدرن بود. در این دوران تا تاریخی که در آن زندگی می کنیم ، همه چیز متغیر شد . حتی تاریخ دیگر پایدار نبود . زبانشناسی ای که دوسوسور در ژنو به دانشجویانش درس میداد زمینه ساز این نقد شد . نشانه شناسی که رولان بارت استاد مسلم این علم است مخصوصا در عکاسی معرفی شد . هم خالق اثر مهم شد و هم خود اثر. اما نشانه ها هر کدام به تنهایی معنی خودشان را داشتند اما به محض اینکه چند نشانه باهم ترکیب می شد معانی تغییر می کرد .

در این نقد تاویل رشد کرد . فرق تفسیر با تاویل اینه که در تفسیر ما خیال پردازی نمی کنیم بلکه هر چیز عینی را بازگو می کنیم . اما در تاویل ما شروع به خیال پردازی می کنیم و برای اثر قرینه های تصویری دیگه می یاریم. البته برای تمام خیال پردازی هامون باید استدلال بیاریم. یعنی هر چیزی که می گیم رو مستدل بیان کنیم . توی این نوع نقد روانشناسی و تاریخ و قوم شناسی و انسان شناسی نقش مهمی داره .

جالب اینجاست که فرانسه همیشه در تمام زمینه ها وبیشتر در هنر و نقد پیشرو ( آوانگارد) بوده اما کشور هایی مثل انگلیس همیشه تحت نفوذ مبانی کلاسیک گذشته بوده اند.

Share

۶ کف کرده »

  يک کف کرده به نام جوجو مرداد ۲۷, ۱۳۸۹ در ۲:۳۳ ق.ظ

هی هی هی [نیشخند] تو عکسااا به ترتیب tavil4 خیییییییلی دوست دارم بعدش tavil5 [عشقمی] آخریشم tavil2که یه ذره آدمو اینطوری [ناراحن] میکنه ،آخه red lady نیستش دیگه ،فقط شالش رو گذاشته …

راستی آقاهه جووون از بابت توجه به کف کردگان و این تفاسیر نهایت تشکر را داریم [گل رز] [بوس بوس]

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۸, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۰ ق.ظ

ممنون از اینکه به نظرات کاربران توج می کنی . [چسمک]

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۸, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۱ ق.ظ

توجه ……

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۹, ۱۳۸۹ در ۷:۳۱ ب.ظ

شنل قرمزی؟
گرگ و سگ در بسیاری از نماد پردازی های دوران معاصر، مورد استفاده قرار می گیرد. سگ دستمایه ی بسیاری از نقاشان معاصر قرار گرفته است . نقاشانی چون لوسین فروید و اریک فیشرو دیوید ساله. اریک فیشر و دیوید ساله را به عنوان ” نقاشان بد ” می شناسند . آنها از جمله هنرمندان نو ظهور امریکای دهه ی ۵۰ هستند که موضوعاتی به مراتب متفاوت تر از نسل های پیشین خود را نشان می دهند.
اریک فیشر درباره ی نقاشی هایش می گوید:
” …. مایلم تاکید کنم که هسته ی مرکزی آثار من نوعی احساس زشتی، بی لطافتی و البته خودآگاهی است که انسان در مواجهه با رویداد های عمیقا هیجان انگیز زندگی اش تجربه می کند . تجربیاتی مانند مرگ ، باخت و تمنیات جنسی. ” در ادامه او اشاره می کند که هر رویداد جدید باالقوه می تواند یک بحران باشد که هر بحران ما را با یک نگرانی جدید روبه رو می کند .
موضوعاتی که او به تصویر می کشد، اغلب مردان و زنان برهنه ای در کنار ساحل هستند که در حال گرفتن حمام آفتاب در کنار اقوام و دوستانشان بر روی زمین یا تخت هایی لمیده اند . در چند تابلو فیشر می توان سگ را در کنار زنی برهنه یا مردی برهنه در حالی که سگ را در بغل دارند مشاهده کرد.
و یا در نقاشی های لوسین فروید نیز سگ نقش بازی می کند . سگی در کنار زنی نیمه عریان و یا سگی لمیده در بغل مردی که به خواب فرو رفته است .
به نظر میرسد که موضوع مورد بحث هنرمندان پست مدرن ، پیدا کردن عشقی در پس تمنیات جنسی است که به تنهایی ختم می شود. تقلای بیهوده ای که نتیجه اش مردان و زنانی است که برهنه و در خماری برتخت های غریبه به خواب رفته اند . هیچ زیبایی را نمی توان نه در چهره ها دید و نه در پیکره های برهنه ی زنان. چهره ها مبهوت و یا غم زده و یا مسخ شده است و یا خیره به نقطه ای نا معلوم. بدن ها از شکل افتاده، چاق، مریض و زمخت است. همه چیز در نهایت زشتی و بد قوارگی. هیچ شرمی را نمی توان در نگاهشان دید. اما غرض از این اشاره کوتاه درباره ی این نقاشان ، در واقع پرداختن به این عکسها و رمز گشایی بهتر نمادهای آن بود .
این عکسها در واقع مجموعه ای به نظر می رسد که در اینجا گرگ تنها در آغاز و انجام کار حضور دارد و در دیگر عکسها ما می توانیم تاثیر حضور او را درعکسها احساس کنیم . داستان شنل قرمزی ، داستانی است که سالها توجه بسیاری از انیماتورها ، نقاشان ، عکاسان ، فیلمسازان و حتی کارگردانان تئاتررا به خود جلب کرده است . شخصیت اصلی داستان یعنی شنل قرمزی و آقا گرگه ، در این مجموعه توسط عکاس به تصویر کشیده شده است .
شنل قرمز دخترک که در این جا به لباس تغییر شکل داده است ، عنصری مهم تلقی می شود . به نظر می رسد که رنگ قرمز کارکرد معنایی خودش را به عنوان محرک شهوت و عشقی آتشین در این تصاویر ایفا می کند . عنصر زن ، لباس قرمز ، گرگ و طبیعت دلفریب ، پله های مارپیچ روندی پر نوسان دارند .
در تصویر اول ، داستان در اوج خودش است. قبل از صحبت درباره ی اتفاق می خواهم درباره ی طبیعتی که اتفاق در آنجا روی می دهد ، صحبت کنم . راهی سبز را می بینم که توسط درختانی بی ثمر و خشک احاطه شده است. درختانی بلند با شاخه هایی خشک و در هم فرو رفته به چشم می خورد. شاخه های درخت در قسمت بالا هم چون کلافی در هم پیچیده و غیر قابل نفوذ می نماید . فضا یی مرموز که نه آسمانی آبی وجود دارد و نه موجود زنده ی دیگری . حرکت موجدار علفزارسبز، چشم را مسحور خودش می کند . هیچ نوری حتی باریکه از نور را که از میان درختان به درون جنگل نفوذ کرده ، نمی توان پیدا کرد. ظاهر گرگ جدا از درنده گیش، زیباست. در برخی از فیلم ها گرگ را نمادی از مرد تصویر می کنند ، و یا نیروی شهوانی مرد. گرگی به دختری حمله ور شده است. اگر تنها همین عکس را در دست داشتیم ، برای حادثه ی ناگواری که برای دختر روی داده بود، تاسف می خوردیم . اما درتصویر آخر همه چیز تغییر کرده است. دختر ترسیده ، در حال افتادن است و تعادلش را از دست داده است. در واقع به نظر می رسد که در پس رنگ سبز و زیبای طبیعت ، روحی خشن و ترسناک خفته است ، چرا که گرگ نیز جزیی از طبیعت وحشی این جنگل است.
من زنی جوان را می بینم که در اوج جوانی است. دخترکی که به مرحله ی تازه ای از زندگیش قدم نهاده. شاید لباس قرمز به معنای تمنیات نو ظهور جنسی دختر باشد که این چنین در دام گرگ به عنوان سمبل مردانه افتاده است . اگر چه به نظر می رسد که نیروی غالب جنسی در زندگی امروزه ی بشر جزیی جدایی ناپذیر از زندگی اوست.

در تصویر دوم دختر سالم است. گرگ هیچ آسیب جسمی به او نرسانده است. اما حالت دختر حسی از سرخوشی و مستی را به همراه دارد. او در رویا فرو رفته است . بین او و گرگ چه گذشته است؟ آیا دختر به گرگ قول داده است که بعد دیدن مادربزرگ ، خودش را تسلیم او کند؟ این نکته مهم است که دختر در این داستان برای دیدن مادربزرگی نمی رود . او سبدی که برای دیدن مادریزرگ به عنوان هدیه پیشکش کند، در دست نداشت . به نظر می رسد که دخترک تنها مسحور طبیعت زیبای جنگل شده بود. حرکت زیبای دست راست دختر در مقابل ساختار استوار دیواری در پشت، جلوه ای از زندگی یک رویا را به نمایش می گذارد . تمام بدنش در اوج لطافت و زیبایی ، می درخشد. دختر به نقطه ای دور در درختان سر به فلک کشیده ، چشم دوخته است. همه ی عناصر تازه هستند، زمین از فرط خیسی، شفاف شده است و بارانی بهاری به همه ی طبیعت از جله دختر، روحی تازه بخشیده است. حال که دقیق تر می شوم، کفشهایی قرمز را در دستان دختر می یابم . شاید بتوان گفت که مصداقی از شعر سهراب سپهری را بتوان در این تصویر مشاهده کرد. (چترها را باید بست … زیر باران باید رفت…. چشم ها را باید شست….. جور دیگر باید دید).
پله ها در پس زمینه ی دختر با لباس قرمز کمی نامفهموم است . اما وجود دارد. ادامه ی راهی است که دختر قبل پا گذاشتن به آن ، گویی با چیزی و یا با کسی وداع می گوید. ترک مرحله ای و قدم گذاشتن به مرحله ای جدید و متفاوت.

در تصویر سوم دیگر خبری از طبیعت بکر و دست نخوره نیست، بلکه اتاقی را با دیوار های سیمانی و زبر می بینم. سایه ها و کنتراست شدید است و تنها رنگ قرمزرا در این سیاهی و سفیدی می توان دید . به لحاظ فرم، این عکس با دو عکس قبلی متفاوت است . در واقع فرم بیشتر از هر چیز دیگر در این عکس نقش ایفا می کند. حرکت زیبا و روان و سیال پارچه، کل فضا را دگرگون کرده است. بیشتر شبیه به عکاسی دکوراتیو و استودیویی شبیه است. فرم بدن زن مملو از اغراق است. منبع نور از بالا است و تنها بخشی از صورت زن پیدا است و بقیه در سایه فرو رفته است . در کل، این اتاق برای من تداعی کننده یک سلول یا زندان است و زن بر یک گوی یا چیزی شبیه به آن تکیه کرده است. این بار رنگ قرمز از زن جدا است اما با او است. لباسی سیاه بر تن زن خبر از درونی ستم کشیده دارد.سایه ی پارچه ی قرمز ( شنل) بر سر زن است.

تصویر چهارم حرکتی روبه پایین و سیری قهقرایی را نشان می دهد. حرکت دورانی دختر، یادآور چرخش دوستاران مولانا در قونیه است . چرخشی روحانی که دختر را با خود همرا کرده است . اما از دیدی دیگر شاید این چرخش دنباله ی حرکت دایره وار پله ها باشد که این دور را در ذهن مخاطب تداعی می کند ( گردابی که همه چیز را در خود می بلعد و یا گردبادی که . حرکتی دایره وار که نقطه ی وسط آن به دختر ختم می شود. حیران به دور خود می چرخد . او دچار سردرگمی شده است . دیوار ها ، زمین، پله ها و همه ی عناصر بیجان در تصویر، حالتی از فساد و خوردگی دارند. همه چیز به نظر زنگ زده می آید. می توانم بوی رطوبت آمیخته با گچ دیوار و یا آهن میله ها را احساس کنم .
اما پنجره ای در سیاهی دیوار که با میله های آهنی پوشیده شده است را میبینم . دختر روبه سوی پنجره است . پنجره سمبلی از امید برای دختر است . دختری که در نور قرار گرفته است . اگرچه که لباس قرمز باز بر تن اوست اما رنگ قرمز تبدیل به جزیی جدایی ناپذیر از هر روز او شده است . فرم های مستطیل پله ها که بر روی هم قرار گرفته اند، فضایی درهم و پیچیده را درون یک نظم کلی به نمایش گذاشته به طوری که بی گمان ما را به احساس درونی دختر رهنمون می کند .
به نظر می رسد که دختر در جدال با عنصری به ظاهر ناپیداست . تنها نشانه ی آن قرمزی است که تنهایی او را پر کرده ،خواسته هایی که نفسش او را به چالش کشانده است.در این تصویر جدال انسان امروز ا با تمنیات جسمانی اش به وضوح می توان دید . زاویه ی دید متفاوتی که در این عکس حاکم است، در واقع تلاش انسان را برای کشف خود نشان میدهد. رهایی از خود برای بدست آوردن یک خودآگاهی آگاهانه.

درتصویر پنجم، پارچه و یا لباسی قرمز رنگ و یک صندلی میله ای دیده می شود.این نوع صندلی ، مخصوص مکان هایی است ( البته در غرب) زنان فاحشه به کسب می پردازند. مرد ، زنی را از میان بقیه فاحشه ها انتخاب می کند و بعد در اتاقی خاص ( مانند همین ) ماجرایی اتفاق می افتد . تمام این اتاق ها کنترل می شود با دوربین های مدار بسته. به هر حال ما در این جا اثر فعل را می بینیم نه خود فعل را. نشانه هایی که در طول مسیر دختر را رها نکرد . بدون تصویر آخر نمی توان تفسیری منطقی از این عکس کرد . به غیر از لباس قرمز و صندلی دو عنصر دیگر نیز وجود دارد . حضور سیاهی در کنار سفیدی که در این جا غلبه ی سیاهی واضح است . حرکت منحنی صندلی که از گوشه ی سمت چپ تصویر آغاز می شود و ما را به گوشه ی سمت راست می برد ، جایی که صندلی در اعماق سیاهی فرو می رود، تداعی کننده ی راهی است که انتهای آن مشخص نیست. ابهام ، وجه خاص این عکس است . اگرچه هیچ عنصر جانداری در این عک حضور ندارد اما تصویر پویاست. عناصر در فضایی سیاه معلق هستند.

پایان این جدال به صلح انجا مید . مکان تصویر و فضا وعناصر همه همان هایی هستند که در عکس اول دیدیم . اما معنا با توجه به رفتار گرگ و دختر تغییر کرده است . در اولین عکس عمل حمله و دفاع را میان دختر و گرگ دیدیم و حال بعد طی مراحلی این بار دختر خود با اشتیاق گرگ را در آغوش گرفته و از بودن در کنار او شاد است . جنگل و حال و حوای آن هم چنان اعجاب انگیز است و دختر با طبیعت وحشی کنار آمده و یا به تعبیری دیگر خود جزیی از این طبیعت است . گرگ که شاید در این عکس سمبلی از نفسانیات و خصوصا تمنیات جنسی باشد، پیروز است. او دختر را جزیی از خود کرد. گیرایی گرگ من را به یاد داستان های حیاط وحش و یا سپید دندان جک لندن می اندازد. با این تفاوت که حضور گرگ در این عکس قطعا نماداست . شاید در تعبیر دیگر، دختر که همان شنل قرمزی تصور شده است، بر خلاف جریان داستان نزد گرگ باز می گردد و خودش را تسلیم او می کند. این نکته مرا به یاد فیلمی از محسن مخملباف به نام سکس و فلسفه می اندازد که در آنجا گارگردان حرکت حضور عشق را در درون یک زن ( در داستان چهار زن) به تصویر می کشد . مخملباف به این نکته اشاره می کند که عشق در دنیای معاصر ما دیگر وجود ندارد. او چهار مرحله از جستجوی زن امروزی را در پیدا کردن یک عشق واقعی به نمایش می گزارد، مرحله اول دوره ای است که زن به دنبال عشقی معصوم و اساطیری می گردد اما مرحله دوم زمانی است که او در عشق شکست خورده به دنبال انتقام است و در مرحله ی سوم زن غرق در سکس و مسائل جنسی می گردد و در مرحله چهارم دوباره به دنبال عشقی مقدس می گردد و در واقع من به آن دوره ی بازگشت می گویم . و در واقع به این نتیجه می رسد که در زمین به هیچ وجه عشقی مانند عشق اساطیری رومئو و ژولیت وجود ندارد یا حداقل در دنیای معاصر ما وجود ندارد و همه ما با توهمی از عشق به دنبال آن در پس بر آوردن نیازهای جنسی هستیم .
زنانگی اغلب عکس ها و داستان ها و فیلم نامه ها همه و همه مربوط به عکس العمل پست مدرن ها به مدرنیته ی غرب است.

  يک کف کرده به نام آرت نا آبان ۱۴, ۱۳۸۹ در ۱:۱۶ ب.ظ

سلام دوست من
اولین خبرگزاری هنر در ایران و جهان چند ماهی است که به سه زبان (فارسی ، انگلیسی ، فرانسه) راه اندازی شده است. خوشحال خواهیم شده شما را در جمع خبرنگاران و همکاران خود در سراسر جهان داشته باشیم .
منتظر اخبار ، یاداشت، گفت و گو و یاداشت های زیبای شما در مبحث هنر ایران و جهان هستیم .
روابط عمومی
اولین خبرگزاری هنر ایران و جهان «آرت نا»
http://www.artna.ir

  يک کف کرده به نام آهو اسفند ۲۱, ۱۳۸۹ در ۸:۲۴ ب.ظ

من که واقعا لذت بردم یک درخواست از شما داشتم اگر ممکن است لینک اصلی عکسها را بگذارید تا من بتوانم عکسهای بزرگ و با کیفیت آنرا بگیرم و اگر ممکن است نام عکاس را ذکر کنید.ممنون

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>