مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ at ۲:۴۷ ب.ظ
· در سطل فلسفه, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
کلمه ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. مینویسی اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایهی سنگینی که انداخته روی حس ات ؛ میخوانم و سنگینی اش شُرّه میکند روی دلم.کلمهها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.
تا حال نشستهای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار میشود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت دارم ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟
مگر چند بار میشود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه تری پیدا کنی برای دوست داشتن اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقهی اتصال من و توست.

آدمها زندگی میکنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تکتک آدمهای عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر میآورم، تو هم… ؛ همه اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.
با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ میگیرد و بو میگیرد و برق تازهگی میبارد از سر و رویش ؛ بی هر بار ِ آن زندگی به یکباره از شکل میافتد بیرمق میشود.مات و کدر و بد رنگ به جا میماند.
من و تو که دیگر خوب یاد گرفتهایم هیچ کس نمیمیرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟

ما که دیگر خوب بلدیم دل ببندیم به همین «دوستت دارم»ی که جاری است در فضا، تا هر وقتی که باشد. بلدیم وقتی برسد که دیگر نبود، بنشینیم غصهی نبودنش را هم بخوریم، آدم است دیگر.
آگاهیم دنیا با این چیزها به آخر نرسیده، نمیرسد هم. تو که اما باید خوب بدانی، آدمها یکجور نمیمانند. هر روز و مدام عوض میشوند، نگاه شان دلخواستهها و دل ناخواستههاشان ، صدایشان و حتی هم خوابگی هاشان تغییر می کند…
باید خوب بلد باشی دوستتدارمِ دیروز چه فرق میکند با دوستت دارمِ امروز. که چه فرق میکند تاریکی با تاریکی. چه قدر کلمه داریم ، که تاریک تر باشد از تاریکی؟ که دوست تر داشته باشد تو را از «دوستت دارم»؟ که مگر چند حرف در این دنیا هست، که ترکیبش بشود این عشق این عاشقی که من تو را…؟

تو که باید خوب بشناسی منِ دیروزی که رسانده مرا به منِ امروزی که اینجاست، که دوستت می داشت فرای تمام «دوستت دارم»هایی که داشته. که بی شک همان «دوستت دارم»هاست، که یادت میدهد چهجور فرق میکند آدم با آدم، چه همه فرق میکند عاشقی با عاشقی.
شاید روزی برسد که با هر آدمی، کلمهای خلق شود، که بشود آدمها را با کلمهها با ترکیبهای تازه دوست اِشان داشت.
حالا اما قحطیِ کلام است، قحطیِ حرف است و «دوستت دارم» تنها کلامی ست که مکرر است و هیچ دوباری اش اندازهی هم نیست.
تو که باید بدانی چه همه فرق میکند تاریکی با تاریکی.
Permalink
يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ در ۳:۵۳ ب.ظ
سلام.
فردینان دوسوسور میگه : زبان دستگاهی است از نشانه ها که بیانگر افکارند و از این رو با خط ، الفبای کر و لالها، آیینهای نمادین، شیوه های ادای ادب و احترام و علائم نظامی و غیره سنجش پذیر است . و زبان مهمترین این دستگاه هاست .
هیچ چیز بهتر از زبان ، مبنایی برای درک ماهیت معنا و نشانه شناسی وجود ندارد. در واقع رابطه ی میان یک شیء و نام آن ، رابطه ای بسیار پیچیده است. نشانه های زبانی نه یک شیء را به یک نام بلکه یک مفهوم را به یک تصویر صوتی پیوند می دهد. . مشخصه ی روانی یک کلمه ، زمانی که به صورت یک آوا در می آید همه در قسمت های مختلفی جای می گیرد : لبها و زبان ( برای ادای کلمه ) ، حال صورت و چهره، نوع ایستادن ، مکان ایستادن, تعداد آدمهای اطراف، وجود صداهای دیگر، وجود حرکات اطراف ما , میزان نور و … اینها در معنی یک کلمه تاثیر گذار است . بر اساس نظریه ی دوسوسور ، هیچ کلمه ای نباید به تنهایی مورد بررسی قرار گیر بلکه همنشینی کلمه با دیگر کلمات و اینکه در مجموع در یک جمله و یک کل قرار می گیرند، بر معنی آن کلمه تاثیر گذار است . به عبارت دبگر وجود اندیشه در بخش محسوس واژه ، متضمن کلیت اندیشه در واژه است.
همون طور که خودت هم اشاره کردی زمان ، در زبان تداوم دارد و باعث دگرگونی مفهوم در واژه خواهد شد . واژه ها به دلیل تداوم در زمان ، در حال دگرگونی هستنداما آنچه که در کنه ذات واژه پا بر جا می ماند، ماده ی دیرینه ی زبان است.
این دگرگونی هر چه باشد همیشه باعث جابجایی معنی و صورت می شود .
با این حال واژه ( دوستت دارم )از جمله ی پیچیده ترین الفاظ است که تفسیر کردن آن به گمانم کار بیهوده ای می نماید .
يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ در ۴:۰۳ ب.ظ
در مورد عکسها :
وجه مشترک بین سه تا عکس حضور سیگار در دهان مرد هاست . و باز یه اشتراک دیگر این است که در هر سه عکس حضور سیگار امری مثبت و شادی آفرین است و نه به عنوان ( عنصر خانمان سوز) . مخصوصا در عکس سوم ، پکی که پیرمرد از سیگار میگیرد ، انگار روح زندگی را از میان باریکه ای توتون، در حال دریافت است. حیات از چشمانش در حال فوران است . توی عکس دوم و سوم دست نقش مهمی دارد . مخصوصا در دومین . دست هایی چروکیده که خبر عمری طولانی دارد .
نگاهی متفاوت به زندگی …
يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
هرکی ثابون را چندبار دیده باشه موضوع عکس های آن برایش قابل درک است بخصوص اگر ثابون نویس را از نزدیک بوسیده باشد .
اینجا هیچ چیزی با ثابون نویس غیر مرتبط نیست . همه اجزا این وبلاگ نمایه هایی واقعی از ثابون نویس هستند . اگر بتوانیم این وبلاگ را درک کنیم . ثابون نویس را درک کرده ایم و این امری بسیار مشکل و طاقت فرساست . آدمی چند لایه که تلاش می کندخود را انسانی عادی جلوه دهد .
هرکسی از ظن خود شد یار من ……
يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۲۳, ۱۳۸۹ در ۲:۵۹ ق.ظ
@ پاکزاد:
از وقتی رفتی و نبودی ، جای کامنت هات ، دلگرمی هات ، همراه شدن هات و همه ی «هات» هات در سابون خالی بود …
آن بوسه ها چه تاثیر گذار بود برای من ، برای تو ، که قبطه می خورم آن همه که بوسیدند به این میزان برنیامدند مرا که اینطور حالا باید برای رساندن پیغامی دست به دعای کلاغی باشم تا غالب سابون به دهان بر گیرد و به شاخه ای بگریزد که آنوقت شاید شکارچی موعود او را ببیند و شکار شبش کند …
برایم خواندن این جمله ات غنیمت بود : «آدمی چند لایه که تلاش می کندخود را انسانی عادی جلوه دهد» … و البته زجری مظاعف …
ایرادی نیست ، ما ماندیم و شهر بی نفس …
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>