سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و آغشتگی…

هیچ دیدی وقتی میری کافه چایی سفارش می‌دی، خانم کافه‌چی برات یه بشقابچه میاره که درونش یک دستمال‌کاغذی چارتا شده‌ است؟ روش یه لیوان آب جوش و کنارشم یک تی بگ (شما بخوانید چای کیسه ای) ؛ بعد دیدی این کافه‌چی هیچ‌وقت به مغزش خطور نمی‌کنه یه ظرف کوچیک دیگه هم بیاره که اون چای کیسه ای ِ خیس‌شده رو بشه گذاشت توش؟که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار لیوان. که هم بی‌ریخت شه، هم دستمال‌کاغذیه نابود بشه. بعد دیدی وقتی چای کیسه ای رو می‌زاری گوشه‌ی بشقاب، هرچه‌ قدر حواستو جمع کنی بالاخره یه گوشه‌ی کوچیکش می‌گیره به دستمال و خیسیِ قهوه‌ای ا‌ش با یه سرعتِ یواش و ملایم راه میفته تو تن ِ دستماله، که همین‌جور که داری نرم‌نرمک با شکلاتِ رو کیکت بازی می‌کنی، می‌بینی اون قهوه‌ای ِ ملایم ِ خیس از همون گوشه‌ی کوچیکِ بی‌هوا، نشت کرده به تمامِ دستماله، همه‌ی همه‌ شو آغشته کرده، آروم و بی‌صدا.

کافه هیچکاک-شهر برمن-کشور آلمان

بعضی آدم ها هستند که حضورشون، بودن‌ شون از همین جنسه. که خیلی آروم گیر می‌کنن به یک گوشه‌ی زندگی‌ ات، به یک گوشه‌ی کوچیکش؛ بعد همین‌جور بی‌صدا و یواش نشت می‌کنن به زندگیت، به تمام زندگیت.

چشم باز می‌کنی می‌بینی روزهات چه‌ همه آغشته‌ی اون آدمه‌ هست، بی‌که حتی فکرشم کرده باشی. که اصلا شده جزو تیکه‌های اجتناب ‌ناپذیر زندگی. جزو اغلب‌هاش، جزو بایدهاش حتی.

انگار ذات آغشته ‌گی به همین جاری بودنِ مدام است.

به همین آرام لغزیدن‌ های مکرر، به سُر خوردن‌های بی‌صدا. لابد به گاهی هم افتادن‌ها و افتادن‌ها و دوباره باز بلند شدن‌ها و سُر خوردن‌ ها ؛ سیال ِ پاره‌ خط‌های پیاپی.

Share

۵ کف کرده »

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۰, ۱۳۸۹ در ۶:۰۰ ب.ظ

چیزی که نوشتی رو در هم اکنون خودم احساس می کنم .
…… یه احساس رو چه قدر قشنگ به رشته ی تحریر در آوردی . ( خیلی زیبا نوشتی… خیلی ).
همیشه عکسهایی که ضمیمه ی نوشته هات می کنی ، آدمو وسوسه می کنه که به همین راحتی از کنارش نگذره و یه چیزی در موردشون بنویسه. درسته که رنگ خیلی تاثیر گذاره اما به نظرم میاد که دنیای عکاسی سیاه و سفید ، جذاب تر از عکس رنگیه ( برای من خیلی گیرا تره ) .
احساس می کنم که ، نوشته خیلی از عکس گیرا تره . نوشته ات مثل آب روونه و همین طوری خیلی ساده بدون اینکه آدم بفهمه ( مثل موضوع) جریان داره، خیلی نرم .
آب درون لیوان ، نشانه ی روشنیه، نشانه پاکیه، اون مردی که از اون دور به لیوان چشم دوخته ( خوشبینانش اینه که می خواد این نشانه ی پاکی رو بر داره و بین همه تقسیمش کنه ، یا بد بینانش این باشه که آب رو می خواد خودش بخوره و هیچ کس رو در این پاکی و روشنی سهیم نکنه یا بد تر اینه که نه خود آن را می خورد و نه به دیگران بلکه نثار طبیعت ش می کند. ).
تقابل بین خلوص و ناپاکی رو بین دو تا لیوان و فنجان کوچک کدر می شه دید. لیوان شیشه ای که هیچی برای پنهان کردن ندارد، عبور نور را ، سایه ی اجسام را و تا اعماق لیوان شیشه ای نمایان است . فنجان ، آیا چیزی درون ش است یا خالی است؟ سایه ی کسی را درونش نمی بینم و نوری را از خود عبور نمی هد. تنها جذب می کند تا ما آن را ببینیم ( قانون جذب نور توسط اجسام، در این صورت می توانیم رنگ اجسام و حضور اجسام را ببینیم ). کوچکی و بزرگی، دارایی و نداری، . منطقه ی حضورشون با شعاعی از نور مشخص و جدا شده.
پس زمینه اینقدر شلوغ و مبهم است که تمایلی به حرف زدن درباره اش ندارم.
به نظر نمی یاد که برای هم شاخ و شونه بکشن. (خوب هر دو شون هستند، جای کسی رو هم تنگ نکردن. ). توی این دنیا هر کسی برای خودش یه جایی داره. بعضی اوقات دوست داریم که جامون توی دل آدما باشه ولی نمی دونیم چی کار کنیم که بهومون توی اون دل جا بدن . خوب گاهی اوقات پیش میاد که هر کاری که از دستمون بر میاد انجام می دیم تا اون آدمه ما رو گوشه ی دلش بزاره . بعضی ها هم بدون هیچ تقلایی توی دل آدمای دیگه جای می گیرند.

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۲۱, ۱۳۸۹ در ۴:۱۱ ق.ظ

@ سپیده:

من بر عکس شما فکر میکنم و اینطور استنباط میکنم که عکس الصاق شده به این سابون کاری جذاب تر از مطلب است.
البته شاید به دلیل اینکه من این عکس را در ابعاد بزرگتر و دقیق تر دارم و شما تصویری در قطع کوچک را مشاهده میکنید.شما چند اِلمان اصلی در این عکس را مشاهده نکردید.
۱- رُژ لب (ماتیک لب) به جای مانده بر لبه ی فنجان.
۲- محو بودن تمام عناصری که در تصویر حرکت میکنند (جاندار ند).
۳- وضوح دو عنصر کلیدی (فنجان و لیوان).
۴- لیوان از سر جای خود یکبار تکان خورده است.(اینطور این ادعا را به اثبات می رسانم که دور قاعده ی لیوان خیس است و انگار بر روی پیشخوان کشیده شده است.قطراتی از آب درون لیوان یا پر کننده درون لیوان بر روی پیشخوان به حالت کشیده ریخته شده است).
۵- باریکه ای اُریب از نور ، فنجان را از لیوان جدا کرده است و منتهی شده است به یک گیلاس که روبروی همان مردیست که به لیوان چشم دوخته است.(سئوالی در این بوجود می آید: سایه ی گیلاس به روی باریکه ی اریب افتاده است.پس نور از پشت مرد می تابد ولی زاویه ی نور اریب قطع کننده لیوان و فنجان با سایه ی گیلاس در یک راستا قرار ندارد.همچنین به طبع باید از شفافیت نور در بین لیوان و فنجان به دلیل فاصله ی نوری کاسته شود. این تناقض فیزیکی و منطق عکس در چیست؟ ).
۷- اگر به پشت لیوان دقت کنید،دستمال کاغذی موچاله شده ای را در ظرف پشت لیوان مشاهده میکنید.

- این تصویر با دوربین کانن G10 در حالت اتوماتیک بدون وجود پایه دوربین گرفته شده است.دوربین بر روی یک لیوان قرار دارد.

پرتوان باشید.

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۲۱, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

نکته هایی رو که بهش اشاره کردی خیلی مهم هستند و من این چیز هایی رو که گفتی ندیده بودم. در مورد این که نور و زاویه اش با هم جور در نمی آیند یه چیزی رو کشف کردم . ( به عکس خیلی دقت کردم ) شعاع نور کمی عجیب به نظر می رسه و به نظرم این نور بعدا به عکس اضافه شده با یه نرم افزار ساده ی ترمیم عکس اما مطمئن نیستم. خط کناره ی شعاع نور مانند شعاع نور کوچک تر در عقب تصویر ، کدر است و براق و شفاف مانند شعاع نور کوچکتر نیست . شاید منبع نور دیگری در بیرون کادر تصویر وجود داره که ما نمی تونیم ببینیم. با این حال کمی مصنوعی به نظر می رسه و حتی در جایی که نور از کادر بیرون میره ، درجه خلوصش کمتر نمی شه و با همون شدت در حال تابیدن است .
دستمال مچاله شده را نمی تونم پشت لیوان تشخیص بدم … اما در مورد اثر رژ لب روی فنجان : با کشف این نکته خیلی چیز ها تغییر خواهد کرد و خیلی چیز ها هم روشن می شه. در این صورت مرد شاید دارد به زنی می نگرد که صاحب اثر رژ لب بر روی فنجان است . این که چه اتفاقی بین این مرد و زن روی داده (نمی دانیم). ممکن این صحنه قبل از حادثه باشد یا بعد از حادثه یا حادثه در حال روی دادن است یا اساسا حادثه روی نداده و نمی دهد و نخواهد داد.
معمولا محو بودن انسان در یک عکس به معنی نابودی است … مردن . اگر عکاس این عکس مشخص شود، دوباره خیلی از تاویل ها تغییر خواهد کرد و اگر بفهمیم که چه سالی گرفته شده و یا آیا اثر جزیی از یک مجموعه است ، همه و همه بر روی تفسیر ها تاثیر خواهد گذاشت.
( به احتمال زیاد عکس با لنز واید گرفته شده).

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ در ۵:۵۵ ب.ظ

میبینی ؟ موضوع تو را از کجا به کجا می کشند ؟
مثل زندگی ست . گفنی آرام آرام رخنه می کند . و با تو یکی می شود . بی آنکه بدانی !!!
اما نه !
اینطور نیست .
این نیمه گمشده توست که به تو رسیده است . و یکی می شود با تو .

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۲۳, ۱۳۸۹ در ۲:۴۶ ق.ظ

@ پاکزاد:

چه می شود کرد پاکزاد عزیزم؟ از قدیم گفته اند که : «تمامی خوانندگان در برداشت از مطالب حق آزاد و محفوظی دارند.»
———
دلت می دانم خوش نیست؛ولی باز میگویم : انگاری دلت بد جوری خوش است… نیمه گمشده سیخی چند قربون تو؟
ملت درگیر مرغ ماه رمضونی کیلویی ۵۷۰۰ تومانی هستند … !!! نیمه ی گمشده اشان را شاید در انعکاس تصویر خودشان زمانی که به اعماق چاه مستراح خویش می نگرند ، بیابند … ! [دهنتو ببند] [دعا]

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>