مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
مرداد ۱۷, ۱۳۸۹ at ۹:۳۷ ب.ظ
· در سطل فلسفه, کتاب, نقد سیاسی, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
خیلی سال پیش، اون دور دورا که هیچ کی نبود ، مردی نیمهشب وارد اتاق دو تختهی مهمانخانهی ارزانقیمتی میشود. اتاق تاریک است، مرد دیگری روی آن یکی تخت خوابیده و نمیخواهد که مرد تازه وارد چراغ را روشن کند، تازه باید مواظب هم باشد که پایش به چوب زیربغل مرد که به دیوار تکیه داده شده، نگیرد و نیفتد. مرد تازه وارد برای هماتاقی کمحرف و بیحوصلهاش میگوید که آمده به این شهر، تا فردا با اولین قطار برگردد به شهر خودش. میگوید باید حتما به اولین قطار برسد، تا وقت عبور از شهر خودشان، از یکی از پنجرههای قطار برای پسرش دست تکان بدهد. چون پسرش هر روز میرود کنار ریلها و برای مسافرهای قطار دست تکان میدهد؛ و هر روز غمگین برمیگردد خانه ؛ چون کسی از توی قطار به شوق دست تکان دادن او جواب نداده است!!!مرد بیحوصله در جواب چیزی نمی گوید.

طرحی از کلمات منطقی و بیرحم در ذهن می ماند، که مرد باید کاری کند که پسرش با واقعیت زندگی آشنا شود، نه اینکه بیشتر فریبش دهد.
ماجرا این طور تمام میشود که مرد صبح دیر از خواب میپرد و میبیند که مرد هم اتاقی رفته و او را بیدار نکرده. غمگین، خودش را به اولین قطار میرساند و به خانه، جایی که پسرش خوشحال میپرد بغلش و تعریف میکند که امروز یکی، با دستمالی که به چوب زیربغلش بسته بوده، از پنجرهی قطار به دست تکاندادنش جواب داده است…
Permalink
يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۱۸, ۱۳۸۹ در ۱:۰۴ ق.ظ
قبل از هر چیز سپاس و بسیار سپاس بابت احترامی که از سوی مدیریت وب متوجه بازدیدکنندگان وب است هرچند که بازدید کننده نه قدیمیست نه هیچ چیز دیگر. و قبل از آن سلام و قبل تر از همه اینها یاد او که یادش تنهاترین یادیست که موجب آرامش است.
مطلب، در عین توافق با جمله گیرا و اجتناب ناپذیر ذیل عکس، به کامم بسیار جذاب و گوارا آمد. به گمانم غافلگیر شدنم در این فرآیند بی تاثیر نبوده است! چنین متنی هرگز همخوانی ندارد با یکی از بندهای (درباره ی من) که اشاره داشت بر عدم علاقمندی آن جناب با رمان و رمان خوانی… که گویی دگر نمی بینمش. چه بعید می دانم به یک چنین متنی پر از حرف و تکان، آن چنان تاثیرگذار، با چنین سرعتی در اثرگذاری، رمان کوتاه اطلاق نگردد.
خدایم شاهد است به آن میزان که تاثیر پذیرفتم در سعی مدح برآمدم.
يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱۸, ۱۳۸۹ در ۱:۱۶ ق.ظ
@ کلاغ :
درود بر شما
راستش من خود را مالک بر این خانه نمیبینم و معمولا اگر توجه داشته باشید خود را سابون نویس خطاب میکنم.البته اینها بر زبان جاریست و فاصله ی زیادیست تا حقیقیت!به قول عزیزی : «تا که باشید که ببیند»… ؛ از این رو هر آنچه که باعث راحتی و آرامش کف کردگان باشد به سرعت عملی می شود.فلذا نه بنده مدیریت وب هستم و نه شما بازدیدکننده وب.من سابون نویس و شما کف کرده …
و اما از بابت درباره من قبلا هم (چند سابون کاری قبل تر) عرض کرده ام که باید تغییر کند و خیلی از بند های آن دچار تغییر فراوانی شده است.وقت کافی برای ویرایش و یا اضافه کردن متون در آن قسمت وجود ندارد که شاید تلنگر شما باعث شود در اسرع وقت نسبت به تغییرات آن بکوشم.
همچنین علاقه مندم در صورت امکان ایمیل صحیحی از خود به جای بگذارید.ایمیلی که ثبت میکنید برای من وجود خارجی ندارد.علاقه مندم بدانم این قارقار و یا غارغار از نوک های سپید کدام پیراهن مشکیست که اینطور قالبِ یا غالبِ «سابون» به دهان می گیرد…
شاد باشید
يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۱۸, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۹ ب.ظ
سلام.
اوایل پیدایش عکاسی همه فکر می کردند که عکس برای ثبت واقعیت است از این رو سعی در عملی کردن آن کردند. به عنوان مثال جنگ جهانی اول و دوم ، جنگ ویتنام و جنگ کریمه و حتی جنگ کشور خودمون و حتی برای نشان دادن رنج و مشقت بچه های کار و سوء استفاده از زنان و بچه ها به عنوان کارگران ارزان قیمت و … . اما ثبت واقعیت تنها بخش کوچکی از کارکرد عکس است و در بسیاری از موارد نیز چنین نیست. دنیای عکس اگرچه چیزهای آشنایی را به ما نشان می دهد اما روابط اشیا و اعضا در فضای یک صفحه ی عکس دگرگون می شود. به تعبیر دیگر عکس بازسازی طبیعت نیست بلکه باز نمایی آن است . عکاس هر آنچه را که بخواهد می تواند از کادر تصویر حذف کند یا به آن اضافه کند و حتی زاویه ی دیدش را تغییر دهد. از این رو است که عکس به اندازه ی تصویر یک نوشته می تواند نقشی اثر گذار ایفا کند.
این عکس فضای فیلمی از کارگردان معروف ، تارکوفسکی را به ذهنم می آورد . نام فیلم استاکر است . تنها منظورم فضای بصری تصویر است و نه مضمون اثر . فضای یه قهوه خونه قدیمی که جوونهای ۳۰ یا ۴۰ سال پیش هر روز یا بیشتر اوقاتشون رو اونجا پاتوق می کنند. میتونم از روی چهره ها و نوع مهره های در دست پیرمرد حدس بزنم که محیط جغرافیای این عکس به شمال کشور تعلق داره و شاید کمی خاص تر به شهر انزلی و یا … . ( اصلا می تونه هر جایی باشه).
ما چیزی رو می بینیم که هیچ کدوم از آدمهای توی عکس نمی تونن ببینن . تنها ما و صاحب دست ، آگاهی از معمایی دارند . تصویر از سه لایه درست شده . لایه اول دست است . لایه ی دوم دو پیرمرد ( یکی در حال خوردن چای و دیگری در حال جفت و جور کردن مهره های در دستش ) . و لایه سوم پس زمینه است ، دو پیرمرد پشت به ما و جوانی که ایستاده و دو صورتی که تقریبا نامفهوم هستند . به نظر می رسد که تصویر یک زندگی روزمره را نشان می دهد . چهره ی دو پیر مرد در لایه ی دوم آرام است . تصویر شبیه یکی از نقاشی های پل سزان است ( به نام ورق بازها ) . در اونجا ما ورق باز ها رو از نیم رخ می بینیم . هیئت پیکره ها چه در ورق باز های سزان و چه در این عکی خموده و آرام است .آنها نیز کلاه بر سر دارند. صاحب دست می خواهد مخاطب را در جریان بازی ای قرار دهد که تنها او می داند .
( اما شاید نقش اعدا در این تصویر مهم باشد … )
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>