مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ at ۸:۳۲ ب.ظ
· در سطل فلسفه, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی
میخواهم برایتان داستانی بگویم. داستانی که نمیدانم و نمیدانی از کجا شروع شده و به کجا میرود. روایتی که قهرمانش من نیستم. دیگری هم نیست. حرف است و زمانی که در لحظه متولد میشود. داستانی که هیچ قهرمان از پیش پرداختهای ندارد. هیچ صحنهای ندارد؛ هیچ دیالوگی. داستانی که همهاش ردپاست. ردپای آدمها، دیوارها، خیابانها، شیروانیها. وسطهایش یکی میآید قهرمان میشود. چندتا میآیند قهرمان پنداشته میشوند. بعضیهای دیگر هم. دیده بشوند و نشوند میروند. کسی نمیماند. صحنهای ابدی نمیشود.
آغاز که میشود فقط زمین هست. آخرش باز هم زمین است.

تویی که این داستان را میخوانی یک جور نگاه میکنی صحنهی اول را. آن آب و آسمان را. یک جور دیگر اما دوست داری صحنهی آخر را. آخرش میدانی که بکارت زمین از دست رفته. میشناسیاش. که ساییدن قدمها را چشیده روی بدنش. میدانی که چه دلتنگ هجوم خاطرههایش مانده حالا. چه پر شده از ردپا بیکه به همهش بریزند. بیکه دیده شوند. بیکه بداند، ببیند، لمس کند این مفصل ِ بودنها را چشمهایی که رد داده صفحههای میان اول و آخر را؛ میان این دو سکون ِ یکجور را. غریبهی تندرو، دنبال آغاز و انجام که نمیداند حالا کدام چروک را کدام عابر بر خط رخ امروزش انداخته. کدام گل را کدام مسافر بوییده، چیده، نبرده. کدام شاخه را کدام مرد گرفته، بلند شده. کدام سنگ را کدام آسیابان چرخانده، وارسی کرده. تو اگر عاشق میانهها باشی. که بند اول و آخر نشده باشی میبینیاش حالا که چه پر شده. چه اندازه بزرگ شده. تودار شده. چه حسی کرده، چه حظی برده از این فرش بودنش. از این بستر بودنش، از این بوم بودنش برای نقاشیای به بزرگی ِ خلقت، بزرگی ِ بودن.

تویی که صفحهی آخر را میخوانی میفهمی که همیشه نباید گفت.
همهی وقتها زبان روایتگر ِ قصهی عظیم دلتنگی نیست، نمیتواند که باشد. نمیشود. نباید. میفهمی که بیحرف و شکایت و توقع هم میشود دلداده بود. دلداده شد به بیاختیاری. به سایش قدمها روی وجودت. به حتی نادیدهگرفتنت وقتی تو به مراد بخت رد خوردهی داستانی نه رد گذارده. که این شانس را داری که از این قدم ردی بر تو بماند چه رد تو بر کف پاها هیچوقتی نماند. آخرهایش نگاه میکنی زمین را آسمان را آب را و دلت پشت هر رد نازک محوی مخفی میشود. زمین را توی دلت جا میکنی با عشق. تو که صفحهی آخر را میخوانی خیلی طول میکشد تا دلت بیاید ببندی و بگذاری به حال خودش، در حال خوشش بماند. آخرش اما میبندی کتاب را و رد چشمهایت را، نگاهت، فکرت را روی کلمهها برای متلاطم ِ خطوط به یاد زندگی میسپاری.
جان مریم چشماتو باز کن

روحش شاد ، یادش گرامی …
Permalink
يک کف کرده به نام حوحو مرداد ۱۱, ۱۳۸۹ در ۲:۵۱ ق.ظ
از همه می ترسم
سر من پایین است
که نبینم شبهی
آدمی بودن خیلی سخت است
فکر کنم گفتنش آسان شده است
بادبان را بکشید
آه دریا چقدر طوفانیست
دل من کم کم یک مرحوم است
روشنی ها همه مرخص شده اند
میگمااااااا همون ساعتی که سابون آپدیت شد،میخواستم بگم نفسی بنویس [عشقمی] تله پاتی رو داشتی [لاو و عشق] [پیروزی]
يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۶:۴۴ ق.ظ
نخست اغتشاش بود و پس از آن زمین فراخ سینه را پدیدار کرد، ازل و سکون بنیاد هر چیزیست و عشق…
عشق جوان است و نازک طبع. پای او نازک است، آن را روی زمین نمی گذارد بلکه بر فرق مردمان می گذارد. چه بر سر مردمان نیز نمی گذارد، که سخت است، گاهی سخت تر از زمین. اما بر دل و جان مردمان می گذارد که لطیف ترین چیزهاست. لطافت گذرگه عشق و دل لطیف منزلگه آن…
و عاشقان
عاشقان فرومایه چون از راه صواب منحرف گردند، موجب بدنامی عشق شوند.
زمانی آدمی موجودی تام و تمام بود و چون به شر گرایید به دو نیم شد و به جدایی گرفتار.
لیک آنرا که تنی است آفریننده، بر اوست زاییدن! غایت زایندگی در زیباییست
آنکه خواهد صیت شهرتش به نیکی جهانگیر شود ناگزیرست در زشتی و زیبایی، زیبا بیافریند و زیبایی زاید…
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک خون دلها خورده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک رنج دوران برده ایم
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
junevar tu veblagetun ziad shode!!!!!!!
shir va roobah va moosh va baghie janevaran ra ham khoshhal mishavim bebinim [خنده] [خنده] [خنده]
يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۱ ق.ظ
@ biname :
به فکر خویش باشید که خربزه آب است.
حداقل دیگران یک اسمی کما منتسب به جانور دارند.شما همان را هم ندارید «بینام»…
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۵ ب.ظ
bi nam bashim behtar ast ta inke shebhe janevar bashim
shoma be fekre khodetan bashid ke dar esmaye ziadetoon ghargh shodin
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
binam bashim behtar ast ta inke shebhe janevar bashim
shoma be fekre khishtan bashid ke dar eswmhaye motaaddetetan ghjargh shodid
bebakhshid shoma?????????????????????? [خنده]
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۶ ب.ظ
didgahe tekrari shenasayi shod [خنده]
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۵ ب.ظ
javab yadetan raft
يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
سلام
راستش وقتی نوشته های توی وبتو می خونم.. رابطه ی عکسها با نوشته ها برام جالب می شه..
فکر می کنم که چه ارتباطی می تونه بین این نوشته و عکسها باشهنمی دونم اول عکسها رو انتخاب می کنی و بعد شروع به نوشتن می کنی یا بر عکس.. ولی فکر کنم که عکسها بعدا به نوشته ها اضافه می شه.
این دو تا عکس خیلی زیباست. کلی حرف برای گفتن داره. البته غیر از عکس شادروان نوری. تو عکس اولی خاطره و رویا موج می زنه. داستان عکی اتفاقی وسطه داستانه. همانطور که خودت گفتی … نمی دونیم اول و آخر داستان چیه. اما وقتی عکس رو نگاه میکنم ، کلی صدا توی ذهنم می پیچه. صدای جیغ خوشحالی دخترک که با پدرش در حال دویدن هستند.
اصلا شایر بشه گفت که دخترک همان شازده کوچولو می تونه باشه. از یک سیاره دیگر و اون پرنده ها هم ، همان هایی هستند که شازده کوچولو رو به سیاره ی زمین آورده اند. چه شادی عمیقی در تک تک حرکات عناصر موجود در تصویر دیده می شه…….. دخترک با پرندگان همراه شده برای پرواز. و پدر دنیایی متفاوت از آنها دارد.
سکون و استایی مرد در مقابل حرکت دخترک و پرنده ها به وضوح دیده می شه. اساس تصویر خیلی ایستا است. سیاهی پایین تصویر واقعا زمین است . مربع در نقاشی های ما قبل تاریخ نشان از زمین بوده و خال من این مربع را احساس نی کنم. دو عنصر سیالیت و ایستایی چقدر دوستانه در کنار هم یک کل را و یک وحدت را آفریده اند. ابرها و آسمان در مقابل زمین .
( این عکس واقعا زیباست)
يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
@ binam :
یادم هست اون قدیم ندیما روزنامه یاس نو که چاپ میشد ، در صفحه اجتماعی یک ستون داشت که خیلی جالب و کاردرست هم بود.همیشه نام یک نویسنده بالای اون ستون بود به نام «بزغاله» … درسته که بزغاله بود ، ولی قلم شیوا و تاثیر گذاری داشت…
از طرفی من هر چقدر فکر کردم اسم های زیادمو(نقل از مضمون کامنت شما) یافت نکردم.تا بوده سابون با محمد میرزایی بوده و لا غیر …
در صورت اثبات ادعایتان جوایز ارزنده ای به شما دوست کف کرده تعلق خواهد گرفت…
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱:۱۴ ب.ظ
manzoor mahiate shoma hast ke be asamie mokhtalefi nemood peida karde
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۱:۱۹ ب.ظ
dar zemn man dooste shoma nistam
يک کف کرده به نام ehsan مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ در ۳:۱۷ ب.ظ
bozghale! va che esme ashnai bod
يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۱۴, ۱۳۸۹ در ۱:۰۵ ق.ظ
سلام
بعد از سه ماه اومدم که فقط حال تو را بپرسم .
کاری به نوشته ها و دلمشغولی هات هم ندارم . فقط دیدم یه زمانی رفیق بودیم . رسمش نیست احوال نپرسیم . سه ماهه که نه تلفن دارم و نه اینترنت .
اما هنوزم جنوبی ام و رفیق باز .
ای لعنت به این خصلت رفیق بازی که آدم مجبوره پا رو عقلش بزاره .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱۴, ۱۳۸۹ در ۲:۰۵ ق.ظ
@ پاکزاد:
سلام ای رحمت خدا بر تو باد
ای کبلایی بیژن پاکزاد که استکبار نامت را به رحمت الله یا شایدم نعمت الله تغییر داده است.
تو پاک زاده شده ای یا زادگانت پاک است؟هر چه هستی سیرتت پاک است و نیتت پاک…
شما سه ماه نبودی و نگفتی و نداشتی، از تلفن تا اینترنت و حال و حول و غیره … ؛ ما هم کلا نداشتیم چیزی به اسم رفاقت ..
حال چرا ، داستانی دارد که سابون روایتش میکند از مدتها…
اگر تو جنوبی هستی و رفیق باز ، منم شمالی هستم خمار مرام…
مرام هر چی رفیق باز و بچه جنوبی رو عشقه …
عقلت گفته که بیای اینجا و شلیک کنی به برجکمون مرد مومن ! میدونم که عقلت گفته … اینو میدونم…
آدامس بدم خدمتتون؟؟؟
يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۱۴, ۱۳۸۹ در ۷:۲۲ ق.ظ
خوب، کلاغی نیز قالب پنیری دید ** ولی به دهن نگرفت و زود نپرید
به یاد زاغک افتاد که نسخه اش پیچید ** آن روبهک که مثل او بس می دید
دست از پنیر و زاغ و روبه چید ** پرگشود، اوج گرفت و از بالا دید
سخت است باور آنچه کو می دید
بی نام عزیز ده بده
البته منطورم اینه که دال بده [چسمک]
یک شوخی کوچک از یه کلاغ کوچک به رسم دوستی، هرچند که از اینطور خطاب شدن پرهیز کنی…
من تازه به شما ملحق شدم بی هیچ ادعایی. برای وصل نیومدم ولی برای فصل هم…
اصولا پست و کامنت و پیغام در وبلاگ رو متمایز میدونم از انواع اون در سایت ها یا میسنجرها یا فرومها،خصوصا از نوع جیم و دال که غالبا منتهی میشه به من بوترم من هکرم، کرکرم، لودرم بولدوزرم و… که اگه تراکتورم باشه نهایاتا میخواد بشه پیتر نورتون یا بیل گیتس. خلاصه به نظرم میاد درستش چیزی شبیه نظرات کاربر سپیده باشه، همگون با محتوای وبلاگ. به هر حال حس کردم کش و قوسی که بین مدیریت وبلاگ و کاربر بی نام درگرفت ناشی از اسم کلاغ یا ورود کلاغ بوده. فارق از احتمالات و ارتباطات فرانتی.(زعم ضعیفی بر اساس کفها)
بی نام عزیز من از کف های شما شاد شدم باور کنید، چون حس کردم با ثابون نزدیکم. چون به قول عزیزی; اگر تمام دنیا را سیاهی فرا گیرد وتنها یک نقطه ی روشن باقی، تمام حواس من متوجه آن باقی خواهد بود.
چون من الکی زیاد فکر می کنم، در همون یک جمله ای که نوشتی کلی مطلب برای فکر کردن ارزانی بخشیدی.
ورود بقیه جانوران به وبلاگ،و آدمای شبه جانور…
اطرافو که نگاه کنی پره از جونورنماها! گرگ، روباه، شغال، کفتار، لاشخور، خوک و … این میون به نظر کلاغ سیاهه خر صدا بی آزارتر از بقیه س، یه نمه چیزای براق دوس داره که بعده یه مدت ولش میکنه، یه کمکیم ثابون.
خانم بینام بزرگوار(زعم ضعیفی بر اساس کفها) به قول بزرگواری; خدا هست، در وجود من، در وجود تو…
هر انسان، موجود یا جانوری رو با زیاده گویی رنجوندم، صمیمانه عذر تقصیر، نمی خواستم بعدها حسرتش رو دلم باشه. چون جدیدا مطلبی تو بلاگ یکی از هنرمندهای ایرانمون(بهاره رهنما) دیدم که واسم خوشمزه بود.
بخشی از همان مطلب: مدت هاست که برای حسرت خوردنم ارزش قا ئل هستم . برای هرچیز ساده ای یا حتی گاهی هم مهم حسرتم را خرج نمیکنم . سال هاست که در سینما و تیاتر ایران کاری نبود که قرار باشد بازی کنم و نکنم و بعد که میبینم حسرتش بر دلم بماند . دقت کنید که حسرت لفت مقدسی است وگرنه همین اواخر برای این که فیلمم همزمان شد با تیاتر آتیلای عزیز و نتوانستم در نقش بامزه آن دخترک روس بازی کنم کلی غصه خوردم اما حسرت حرف خیلی سنگین تری است . حسرت نداشته هایی که یک عمر به قول نازنینی بر شانه هایمان سنگینی میکند .
يک کف کرده به نام biname مرداد ۱۶, ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۰ ب.ظ
agha ya khanum kalaghe aziz , manzure man az un neveshteha ke motaassefane ba asabaniat neveshte shod , tohin be shoma va ya har shakhse digari nabude va nist , man fghat khastam ba khode sabun nevis bahs konam ya har chize digari vali chon asabi budam ,lahne dorosti ro entekhab nakardam , in gofteye shoma ro ham kamelan ghabul daram.
in ozrkhahi shoma mano vagheyan sharmande kard , va motmaen bashid in kesh va ghosha na be shoma va na be hich kodam az kaf kardehaye mohtaram va azize in veblag rabt nadare , faghat nashi az neveshteye bade man bude aziz .
baz az doostan va kaf kardehaye sabun va aghaye mirzaei ozr mikham be khatere inke mogheye asabani boodan be jaye nafas kehidan va shemordan ,faghat tu veblageshun neveshtam.
[گل رز]
يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۱۷, ۱۳۸۹ در ۲:۲۹ ق.ظ
به قول مدیریت و با اذن خواهی از ایشان
@ biname :
دوست خوب پیش تر عرض کردم که هیچ رنجشی از سمت شما بوجود نیامد، بنابراین شرمندگی و عذرخواهی شما را خطاب به حقیر محاسبه نخواهم کرد، از قضا بنده بسیار هم به بحث از نوع سازنده معتقدم، لکن شهامت و جسارت آدمیان به هنگام عذرخواهی را که کاریست بس دشوار، در هر شرایطی قابل تقدیر می دانم.
ما زنده برآنیم که آرام نمانیم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>