سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و عمق یابی یک تعلق…

پیرو سابون کاری قبلی تحت عنوان صابون و عصای دائی ؛ سپیده یکی از خوانندگان عزیز روزنوشتهای سابون (شما بخوانید زورنوشتهای صابون) کامنتی پیرامون تحلیل دو عکس الصاق شده در سابون کاری ثبت کرده اند که تحلیلی بسیار موشکافانه، عمیق، ظریف و استادانه بود.صحیح می دانم متن کامنت را در این سابون کاری انتشار دهم و عکسِ مکملی را در این سابون کاری تقدیم کنم.

خیلی دوست دارم در مورد دو تا عکس بالا حرف بزنم.
عکسها خیلی صمیمی و دوست هستند. بدون تکلف و بی شیله پیله هستند.
تو عکس اول نور سمت راست تصویر در بالا خیلی زیاده و جزئیات تصویر رو از بین برده .اما پنجره ی چوبی سمت چب خیلی حرف برای گفتن داره. چوبیه و شیشه هاش کدر شده ، معلو مه که سالهاست از عمرش میگذره . شیشه هیچ انعکاسی رو نشون نمیده . کمی عجیب به نظر می رسه ، انگار ماهیت شیشه بودنش رو از دست داده.
اون عصا کنار دیوار من رو یاد پدر بزرگم میندازه .. شکل عصا ، کنار دیوار خالی و سفید، تنهاست . خیلی خیلی تنهاست . اون پنکه هم باز منو یاد خونه قدیمی پدر بزرگ مادر بزرگم می ندازه
عجیبه پنکه توی تصویر دوم معلوم نیست برای کی کار میکنه چون دایی اونور نشسته و پنکه روش این وریه….. معلومه که برای تو داره کار میکنه.. کت دایی چه قدر مظلومانه آویزان شده. همه چیز تنهاست. انگار صاحب اون خونه چیزی برای پنهان کردن نداره همه چیز رو است.
سبک خونه های قدیمی شمال کشوره که نزدیک ظهر که می شد تنها صدای پنکه بود که شنیده می شدو صدای حشرات در بیرون از خانه و صدای سکوت و حضور بی امان رطوبت و گرما…. و خورشتی که درون گمج در حال پخت بود.
اما تصویر دوم اینطور نیست
حیات موج نمی زند و همه چیز غبار آلود است شاید به دلیل زوم کردن با لنز دوربین تصویر اینطور به نظر می رسه در هر صورت کدر است.
تصویر دایی که در درون چاچوب در قرار گرفته ، انگار قاب شده در وسط تصویر است ، انگار به خاطره ها پیوسته است . فضای اطراف دایی از بخاری گازی که در پشت دایی است گرفته تا پرده ی توری قدیمی که امروزه از مد افتاده و زیلو یا چیزی شبیه همین ، همه و همه جزئی از شخصیت نهفته او را بازگو می کند. سختی، رنج ، دلتنگی و شادی و دوستی.

در عکس دوم خبری از گذشته نیست از حال و آینده هم خبری نیست، تنها نشانه ی بودن و هستی وجود دارد. زمان و مکان را نمی توان تشخیص داد. کیسه های پلاستیکی کنار در اتاق( که چقدر هم شلخته است و هیچ زیبایی رو ندارد) ، امروزیه اما هر آنچه که درون اتاق است دیروزی است. انگار دایی در زمان گمشده است. انگار تنها حضور فیزیکی دارد. اینکه روحش و روح این خانه کجاست، نمی دانم . امایک نکته دیگر
حضور پنکه….. نباید تفسیر بی خودی کرد و خیلی بهش بال و پر داد. ولی اینطور به نظر می رسد که پنکه نشانه ای از عکاس است. او نیز انگار خودش را با زندگی دایی پیوند خورده می بیند. عکاس در اسن عکس اگرچه در تصویر نیست اما به شدت در تصویر حضور دارد.
مثلا در تصویر اول در نقطه ی طلایی عکس است. او نا خودآگاه ، حضور خودش را فریاد میزند. (پنکه). گویی عکاس با دایی هم ذات پنداری میکند. اگرچه عکاس از یک نسل جدید است اما روحش با سالهای خیلی دور گره خورده است.
هر چه باشد او نیز دردی را با ما در میان می گذارد


تا که باشد که ببیند.

بی شک تفسیری که از خانم سپیده خواننده فهیمِ سابون ارائه شد یکی از زیباترین و ظریف ترین کامنت های ثبت شده در سابون از نظر اینجانب تلقی میشه.نکاتی بسیار ظریف که برگرفته از یک ذهنِ بسیار پخته و پر دغدغه است.عکس سومی که به ناچار در این سابون کاری تقدیم کردم بیانگر یک سری مسائل دیگر است که صد البته تعدادی از نکات ارائه شده در تفسیر خانم سپیده را نقض میکند.شاید بشود با عکس سوم تفاسیر دقیق تر و بهتری را ارائه داد.نکاتی که عکاس بدان ها توجه داشته است. همانند همان نور شدید سمت چپ ( به عنوان بیننده) یا انعکاس نور در شیشه ی پنجره یا سایه ی عصا و شاید ورودی نیمه بازِ تاریکِ شیروانی …

خانم آرچر زنی که یازده سال منتظر کسی بود که دوستش می داشت.او آخرین بار در یک رستوران منتظرش ماند و این انتظار همچنان ادامه دارد.در بیمارستان منهتن به او مجنون اطلاق می شود. (فیلم k-pax)

دوست نداشتن خیلی خیلی ساده تر از دوست داشتن است. اینکه در زندگی یاد بگیرید همیشه دوست نداشته باشید، آنقدر زندگی را راحت خواهد کرد که تغییر دادنِ این وضعیت و برگشتن به وضعیت «دوست داشتن و دوست داشته شدن» بسیار طاقت فرسا می نمایاند.
«دوست داشتن» مستلزم توجه است. مستلزم مراقبت و اهتمام است ؛ زمان می برد. دوست داشتن مساوی با نگرانی ست. برابر با رنجِ از دست دادن است و این آنچنان تورا از بنیاد می پاشاند که  دیگر« تو» نخواهی بود.
اما «دوست نداشتن» فرآیند گذرایی از شدتِ کسبِ لذت است. همانند ماهی در همه جا و همه چیز میلغزی؛اگر بخواهی لذت میبری و بعد همه چیز را رها میکنی. این عبورِ باد به شدت وسوسه انگیز است و به شدت «تو» را تثبیت می کند. حتی اگر تویی که اینگونه می گذرد دیگر خودِ حقیقی ات نباشد.این موضوع که در لحظه باشی و بعد، از فقدان نترسی. از فراموش شدن، از غم، از رنجِ نابودی ، از گم شدن و از دست رفتن.
این بین بعدها، بعد از گذشت زمانی نه چندان طولانی، دیگر حتی خودی که همیشه بودی نخواهی بود؛ و حتی این دوست نداشتن آنقدر بر همه چیز غلبه دارد که خود جسمانی ات را مجبور به رنج کشیدن میکنی  و اصول و محدودیت ها را، حتی برای لذتِ خودت، نمیشِکنی ؛  چون این قفس، این محدوده را جایِ امنی تصور میکنی برای گریز از رنجِ « دوست داشتن ها ».

و این شاید جادوی «نفرت» است. جادوی ِ ترک ِ تعلق داشتن های زمینی.

Share

۱۳ کف کرده »

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱, ۱۳۸۹ در ۴:۴۱ ق.ظ

هم ذات پنداری یا هم زاد پنداری؟ مسئله این نیست … ! [دهنتو ببند] [نه نه]

  يک کف کرده به نام عسل مرداد ۱, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۶ ب.ظ

کاش با هر پست سابون یه فایل صوتی هم بود که سابون نویس با صدای خودش اون پست رو میخوند، وه که چقدر لذت بخش بود [لاو و عشق]
هر چند که از شنیدن این همه سردی تو وسط تابستون تمام وجودت یخ میزنه…

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۳, ۱۳۸۹ در ۲:۰۶ ب.ظ

سلام.
هم زاد، همزاد : کسی که در زاد و راحله و توشه و ماکول شریک شخص باشد ( به نقل از فرهنگ فارسی معین). با عرض معذرت ، من اشتباه دیکته ای کردم و شما درست گفتین …. ممنون از تذکرت.
در مورد خانم آرچر و دوست داشتن او خواستم مسئله ای رو در میان بگذارم.
به اندازه ی تعداد انسان ها روی زمین ، می تونیم سرنوشتهای گوناگونی رو برای انسانها انتظار داشته باشیم. دوست داشتن یک کلمه است . اما در واقع یک معنی است که نهایتا در قالب یک فرم نوشتاری در آمده است. اساسا کلمات نشانه هایی هستند که فشرده شده ی معنا هستند. دوست داشتن را نمی توان به تصویر کشید. مثلا درخت وجود خارجی دارد ، حضور مادی و جسمی. اما دوست داشتن یک انتزاع است و در نتیجه تجسم یافتن آن در قالب جسم یا ماده ، اشکال متفاوتی را به خود می گیرد.
در مورد تصویر بالا بید اعتراف کنم که من این فیلم ندیده ام، پس هر آنچه بگویم، ممکن است دقیق و مستدل نباشد.
زنی آشفته که به نقطه ای می نگرد. به نظر چشمانش فکر می کند و قضاوت میکند. خطوط اریب ، شاید نشان از تزلزل روحی او دارد.از ثبات و پایداری خبری نیست. تنها یک رنگ وجود دارد و سیاهی رنگ قالب است. تصاویر مبهم پشت زن ، شاید نشان از گذشته ی متزلزل و در هم ریخته ی او دارد یا شاید هم گذشته نیست خود شخصیت زن است. صورت زن مثل سنگ است . گویی کم کم دارد به سنگ تبدیل می شود. زن محکوم به انتظار شده و این حکم رو سرنوشت برای او رقم زده . مثل یکی از شخصیت های داستان گوشه نشینان آلتو. شخصیت مردی که در جنگ جهانی دوم مسئولیت های سنگینی رو در قبال کشتن آدمها داشت و حال او خودش را محکوم به حبس در یک اتاق کرده بود که تنها زمان برای او اهمیت داشت و بس.
برای بیان دوست داشتن ، باید یکسری دستور العمل از پیش نوشته شده را به اجرا در آورد تا این انتزاع و این معنا ی انتزاعی به ظهور برسد. برای متنفر بودن هم باید دستوراتی را انجام داد که معنای انتزاعی آن لمس شود. این دستو ر العمل از پیش نوشته شده ثابت نیست، هر کس مجاز است که به بند های آن اضافه کند با از آن بکاهد.

  يک کف کرده به نام سپیده مرداد ۳, ۱۳۸۹ در ۳:۲۲ ب.ظ

در مورد این دو عکی نظر خودم رو می نویسم.
همیشه این مسئله برام جای سوال داره که آیا اصلا می توانیم دنیای غرب را با دنیای بسیار متفاوت شرق مقایسه کنیم کما اینکه این دو عکس از دو فضای کاملا متفاوت هستند. سبک و سیاق دو عکس هم با هم متفاوته و هر کدوم متعلق به یک داستان متفاوته. نمی دونم اصلا می شه که این دو عکس رو با هم مقایسه کرد ؟ فضای تکنولوژی و صنعتی و خشکی که خانم آرچر در آن قرار داره خیلی متفاوته با فضای یک خونه توی گیلان ، با یه پنکه ی قدیمی …. .
توی اولی ، احساس موج می زنه اما در تصویر دومی احساس منجمد شده یا خشک شده ، خالی از هر گونه حس تاثیر گذاره. من یاده فیلم های علمی تخیلی می افتم که در آن پر از موجودات عجیب غریبه. ولی در تصویر دوم همه چیز ملموسه و اصلا خیالی نیست .
در تصویر دوم همه چیز به نظر ساختگی می یاد، از احساس منجمد شده ی زن و چهره ی متفکرش ، تا لباس و پوزیشن و شکل ایستادنش
نمی دونم شاید در تصویر اول هم همه چیز ساختگی باشه .
با توجه به نظریات پست مدرن ژان لیتوار و رولان بارت ، همه ی دریافت ها بستگی زیادی به دریافت بیننده و خواننده دارد.

  يک کف کرده به نام دیبا مرداد ۳, ۱۳۸۹ در ۶:۳۶ ب.ظ

وقتی داشتی نسخمو می پیچیدی که کمتر گریه کنم، ممنوع نکردی که خودمو کفی نکنم …
این چه دردیه که اینقدر آشناست محمد …

  يک کف کرده به نام biname مرداد ۴, ۱۳۸۹ در ۹:۳۲ ق.ظ

mishe in filme k-pax ro yeki be ma ham bede bebinim

  يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۵, ۱۳۸۹ در ۵:۳۸ ق.ظ

دوست نداشتن یا نداشتن دوست؟ مسأله پس چیست…؟!
چی باعث شد دوست نداشتن رو سهل پنداری و ساده؟ نداشتن دوست؟ شاید، گرچه حقیقتا زعم من این نیست. لیک هر عقیده محترم است…
دو مشت گل در دست گیر ، تا آنجا که می توانی بیامیزشان ، از مشتی از آن تندیس من ، و از مشتی دیگر تندیس خود ، اکنون بی درنگ تندیس ها را خرد کن ، دوباره بهم بیامیزشان ، از نو هر دو را بیافرین ، یکی به شکل تو ، دیگری به شکل من ، گل من گل توست ، گل تو گل من

  يک کف کرده به نام شیده مرداد ۶, ۱۳۸۹ در ۸:۱۴ ق.ظ

مسئله این است که محمد راه دوست داشتن رو گم کرده و نمی خواد هم که پیداش کنه و این همه فلسفه بافتن همش یه سری چرند و پرند هست

  يک کف کرده به نام مونا مرداد ۸, ۱۳۸۹ در ۵:۵۱ ب.ظ

بله در واقع شما همیشه سفسطه می کنی خیلی وقته راحت رو گم کردی خودتو گم کردی تو حتما باید تحت نظر روانکاو باشی چون همه اینها ریشه در کودکی و ضمیر ناخودآگاهت داره اینکه اینجوری خالی می شی واسه خودت بد نیست اما بیشتر وقتا هم واسه ذهن های خام و تحریک پذیر خیلی مضری مثل ویروس تو حتما بزرگترین تفریحت خوش گذرونی با دخترهاست تقریبا همه نوشتهات رو خوندم دوستانه می گم تو مشکل داری.دنیای ما آدما خیلی کثیفه حداقل با این حرفات عشق و دوست داشتن هایی رو که وجود داره لکه دار نکن و ذهن کسی رو مغشوش نکن.

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۸, ۱۳۸۹ در ۷:۲۴ ب.ظ

@ مونا :

ممنون از اظهار نظر صریح و بدون غلوغش شما …
ستون سوم ، بلوک «با سابون خوان ها» را مطالعه بفرمایید.

  يک کف کرده به نام مونا مرداد ۸, ۱۳۸۹ در ۸:۱۰ ب.ظ

شما فقط به من جواب دادی؟

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۹, ۱۳۸۹ در ۳:۱۵ ق.ظ

@ مونا :

هر جایی که نیاز به پاسخ گویی باشد ، بنده پاسخ می دهم.
بله پاسخم خطاب به سرکار بوده است.
پرتوان باشید.

  يک کف کرده به نام سامان مرداد ۳۰, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۵ ق.ظ

به مونا
کجای این نوشته ها واسه دنیای کثیفی که میگی مضر بود دوست داشتنی که اینطوری لکه دار میشه شک داره باور کن

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>