مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for تیر, ۱۳۸۹
تیر ۲۱, ۱۳۸۹ at ۴:۱۶ ق.ظ · در سطل فيلم و موسيقی, فلسفه, نقد سیاسی, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
بند میکنی به یک چیز و با آن شناخته میشوی. بند میکنی به کفش کانورس. بند میکنی به جانسون ال، به تاریخ مشروطه، به شائوچسکو، به سینمای موج نوی فرانسه، به کیسینجر، به غلط ننویسیم، به تکنولوژی و خلاصه چیزهای ریزتر. وقتی بند کردی کلکسیون درست میکنی. تمام موزیکهای جانسون ال، پوستر، کنسرتها، عکسهای مختلف، دستنوشتهها، اطلاعات ریز و درشتش را برای خودت جمع میکنی. جانسون ال میشود مال تو، میشود سبک تو، تو میشوی خوره اش. هرجا حرفی ازش هست، هستی و چون هرجایی که اسمش آمده تو هم بودهای پس از این به بعد هرجا حرفی ازش هست دعوت میشوی و راه ندارد که نباشی. بعضی از آحاد ملت شروع میکنند به واسطهی علاقهات که جانسون ال باشد، برایت پادویی کردن. خودشان را موظف میدانند چیزهایی را که درباره اش شنیدهاند بهت برسانند. حالا فکر میکنی بیشترین اطلاعات را تو داری. دوره میافتی اطلاعات ملت را تصحیح میکنی، ملت را تحقیر میکنی ؛ تایید میکنی. تو محقی بـالاتـرین حرف را بزنی و تمام حرفها دربارهی او باید با تو چک شود، تو اجازه صادر میکنی. اگر تو نبودی ملت چطوری جانسون ال را میشناختند و درباره اش مداقه میکردند؟پس حرف آخر با توی جانسون ال شناس.این وسط اگر اطلاعات غلط هم بدهی چون مقهورت شدهاند نمیفهمند. معمولا حرف آدمهای آگاه تر از تو هم در همهمه ای که درست کردهای و برایت درست شده، گم میشود. خودت هم باورت میشود که مرجعی…

همیشه که قصه درست پیش نمیرود. یک وقتهایی هم شبیه دیشب، درست وقتی همهی زندگیم را از تو خالی کردهام، سروکلهی کسی شبیه گیلدا ، پیدا میشود که از روی پرده، ساعت دوی نصفهشب زل میزند توی چشمهام ؛ فرقی میکند نقطهنظر دوربین، من باشم یا گای، معشوق همان روزهای خود خانم ترون که اینجا هم نقش آدم کلهخرِ عاشق را بازی میکند و در جواب گای که ازش پرسیده «تو همیشه آدمای زندگی ات رو خودت انتخاب میکنی؟ اون روز اول هم که اومدی تو اتاق ام، خودت خواستی که اومدی» میخندد و در یک لحظه میبوسد و میگوید «این الان سرنوشت نبود. تقدیر هم نیست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسیدم» و بعد، این هم همهی ماجرا نیست.
گیلدا، بچهپولداری که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، دیوانهای ست درست شبیه او. عاشق میشود، رها میکند، روزی فکر کرده میخواهد نقاش شود، بعد بازیگر شده اندازهی یک فیلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمههای زنده عرضه میکند و عکسهای مردمان کوچهی خوشبخت را. خودش هم نمیداند کجا قرار است توقف کند. تا ته دیوانهگیش میرود. تا وقتی که دنیای آدمبزرگها دیگر آزادیاش را برنمیتابد.
راستش دیشب نگرانش شدم ، که نکند سرنوشتش شبیه گیلدا شود. گیلدا هم اندازهی او به آزادیاش و انتخابهاش و اینکه سرنوشت دیگران به او ربطی ندارد معتقد بود. دنیا، این اندازه سرخوشی اش را تاب نیاورد. دیشب یک لحظه برایش ترسیدم. دنیای امنی نیست برای گیلداها. روزهای امنی نیست… .
تیر ۱۸, ۱۳۸۹ at ۳:۴۱ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
در دل از خود می پرسد این که همیشه بیدار است!چرا حالا که باید با چشمانی باز باشد،هِی پشت سر هم می خوابد؟چرا از بیداری در کنارم بیزار است و من را مثل همیشه بر انداز نمی کند؟چرا بالشت را به جای من بقل کرده است؟چرا چرا چرا…
او نمی داند شب بیداری و روزبیداری هایم از نبودنش است که وقتی باشد آرامشم ابدیست!روحم صیقلی ست و آه ام خاموش…

او قطعا حس مرا درک نمیکند؛ اینکه متنفرم در یک گروه قرار گیرم.متنفرم از اینکه در افکارش در یک گروه قرار گیرم برای او ترجمه شده نیست!خود هر روز کلی ترجمه میکند،ولی این یکی را ترجمه کردن نتواند!جالب آنست که وقتی برایش ترجمه میکنم باز هم مبهوت مرا نگاه میکند و به جای اینکه دیگران را از گروهم پاک کند ، مرا به تیغ Delete می سپارد که شاید آرام گیرم … آرام گرفتم ، تو آرام باش.
سخت است بتوانی همه ی آرزویش را ؛ یا آنکه آرزوی همگان را بر آورده کنی.
تیر ۳, ۱۳۸۹ at ۷:۳۲ ب.ظ · در سطل فلسفه, نقد سیاسی, مديريت, مردم, مردان, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
مشکل نداشتن بنزین،کارتهای سوخت،شلوغ بودن واقعا عجیب قریب و صف های طولانی پمپ های گاز CNG در کشور موضوعی است که هیچ کسی از آن بی اطلاع نیست و همه مردم به نوعی با این پدیده آشنا هستند.
در حال رساندن یکی از دوستانم به منزلش بودم که نیم نگاهی به پشت آمپر انداختم.چراغ چشمک زن بنزین چشم نوازی می کرد و فریاد میزد الانه که باید چهار لیتری برادری بری کنار خیابان و منت کنی که چهار لیتر بنزین بهت بدن!فکر عاقبت کردیم و برای اینکه خون ملت را در شیشه نکنیم (به واسطه ی گرفتن بنزین) سر ماشین را کج کردیم به سمت پمپ بنزین ؛ وارد جایگاه شدم و رو به یکی از متصدی های نازل پمپ گفتم ۲۰ لیتر آزاد مرحمت کنید در شکم این همیشه گرسنه بریزید.کارت آزاد پمپ را درون دستگاه زد و کد رمز ۴۴۵۶ را وارد کرد و گفت بزنید.نازل را برداشتم و دستگیره را فشار دادم.لیتراژ شروع به شمارش کرد و این شمارنده قیمت بود که با مضرب ۴۰۰ به سرعت بالا می رفت.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد:
« حس کردم خیس شده ام.چشمان و پوست بدنم به شدت می سوخت.فشار مایعی رو بدنم بالا و پایین می کرد.نازل سوخت سبک تر شده و من فقط به این فکر بودم چرا همه جا تاریک شده است».
بله.باید بگویم متاسفانه شلنگ بنزین از منتهای نازل جدا شده بود و چیزی حدود پنج لیتر بنزین به رویم خالی شده بود.فقط صدای داد مردم افراد در گوشم است و تاریکی جهانی که نوری در آن نداشت.چیزی نمی دیدم.بنزین در چشم هایم فرو رفته بود و در حال تبخیر بود.سوزش ناشی از تبخیر بی اختیار همراه با فریاد هایم همراه بود و نمی دانم چند نفر آمدند و بلندم کردن و شتشویم دادند.نمی دانم چند دقیقه و چند ساعت در پمپ بودم ولی این اتفاق باعث شد که من آن شب به خانه ی یکی از دوستانم بروم و او به جهت اینکه نگرانم بود مثلا مراقبم باشد.
موضوع این صابون کاری در مورد اتفاقاتی که در پمپ بنزین روی داد و چه ها که شد و نشد نیست.شاید روزی در این مورد نیز سابون کاری کنم ؛ ولی موضوع اصلی اتفاقاتی است که در خانه ی دوستم به وقوع پیوست…
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »