مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
تیر ۲۶, ۱۳۸۹ at ۸:۱۱ ب.ظ
· در سطل فلسفه, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
دیگر واقعا مهم نیست. این فقط یک نشانهی لازم است در این قسمت زندگیام، تا یادم نرود بیاعتبار شدن ارزش دوست داشتن و محبت را. که یادم نرود هقهقهای ساعت یک آن شبم را پشت تلفن، وقتی درماندهترین، زخمخوردهترین آدم بودم و حتی نمیدانستم دیگر باید به چهکسی اینهمه درد را بگویم. که دیگر انگار همهی آدمهای نزدیکم سالهای سال ازم دور بودند. یادم نرود چقدر از لغت «طلاق» به اندازهی تمام سالهایی که از گفتنش فرار کردم، به اندازه تمام سالهایی که «ازدواجی» نداشتهام در تنهاییهایم، تهوع میگیرم.
که یادم نرود با چند تا قرص،مغز درماندهام آرام گرفت و خوابم برد. یادم نرود وقتی بیدار شدم پلکهایم به هم چسبیده بود از گریهها. یادم باشد که احساساتم را دیگر برای کسی خرج نکنم و همه ش را آنقدر انبار کنم توی دلم، تا فاسد شوند.
این فقط یک یادآوری ست برای ذهن معیوب احساساتیام، که یاد بگیرد آدمها را پاک کند از زندگیاش. راهشان ندهد به جایی که میشود اینقدر راحت در یک ثانیه به همه اش گند زد. این فقط یک نشانه است که آن شب را یادم بماند، تمام حرفهای پشت تلفن را یادم بماند. «عواقب وخیمِ» محبت را یادم بماند. یادم بماند قول دادهام دیگر برای هیچکس ، من نباشم. خسته شدم بس که همه غمهایشان را برای من آوردند و شادی هایشان را برای دیگران؛ که هیچکس یکبار فکر نکرد پس من غمهایم را باید کجا داد بزنم؟ برای هیچکس مهم نبود که من مدتهاست شادی نداشتهام.
این فقط یک نشانه است که فراموش نکنم قسم خوردهام دیگر با هیچکس مهربان نباشم.

دایی سالها بود که عاشق دختری بود.دایی وقت سربازیش شد.گفتند برو سربازی و برگرد تا به عشقت برسی.دایی رفت سربازی.وقتی برگشت دید دختری که عاشقش بود ازدواج کرده.دایی رفت تو همین اتاقی که در تصویر بالا میبینید.دایی فقط برای دستشوئی از این اتاق بیرون میاد.دایی فقط روزهایی تاسوعا و عاشورا به عشق دیدن دختر رویاهایش در سینه زنی حسینی از این اتاق بیرون میاد.

دست دایی همیشه یا سیگار میبینی یا بساط نئشه شدن!شیشه!کراک!حشیش و…
دایی خیلی کم حرف میزنه ، دایی بیشتر می خونه .دایی همه شعرهای حبیب رو میخونه ! وقتی با صدای دو رگه اش شعر «مادر» حبیب رو میخونه ، مو تنم سیخ میشه…
چهره ی دایی رو میبینی؟دایی سی و پنج سال گذشت.دایی موهات چقدر سفید شده؟دایی بسه ! چقدر PMC نگاه میکنی؟دایی PMC از دستت خسته شد.مید ونم که اصلا حواست نیست که چی نگاه میکنی!فقط داری نگاه میکنی…
فقط داری نگاه می کنی …
Permalink
يک کف کرده به نام biname تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۹:۳۴ ق.ظ
deghat kardin too akse balaye safhe, hameye khanevade ye joori be marde khanevade vasl hastan, engar un baese ettehad shode va hamaro ye ja negah dashte, tafakori ke kheili az pesaraye emroozi nadaran motaassefane
يک کف کرده به نام biname تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۹:۴۷ ق.ظ
hameye sayamo kardam ke faghat barat lahzehaye shad biaram, vali to khodet nakhasti , yani shadi az tarafe mano nemikhay , nagoo hame barat gham avordan , nagoo kasi shadi behet nadad , ke man .
mohammad ye soozan be khodet bezan ye javaldooz be digaran.
to hatta hazer nisti vojoode mano too saboonet sabt koni, nemidoonam chera , dar moredesh ham fek nakrdam. mikham faghat be dideham etemad konam , dige hads nemizanam , ghezavat nemikonam.
يک کف کرده به نام آتوسا تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ب.ظ
من که تو کف این دایی موندم…ولی واقعا اینطوریه..گاهی مسائل عاطفی و احساسی کل زندگی یک آدم را تحت تاثیر خودش قرار میده..البته این مسائل در گذشته که روابط انسانی و عاطفی عمیقتر بود، بیشتر دیده میشد و شاید برای نسل های جدید کمی عجیب باشه ..به هر حال به نظرم تو این برهه از زمان درگیر شدن در روابط عاطفی عمیق خیلی باید با احتیاط انجام بشه، بخصوص در سنین جوانی…برای پیشگیری از آسیب های ناشی از جدایی و مسائل تلخ از این دست هم بهتره از مشاورین زبده کمک گرفته بشه تا حداقل این وسط زندگی آدم به تباهی کشیده نشه..
يک کف کرده به نام سپیده تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۱:۱۵ ب.ظ
سلام
انگار زندگی ما آدما هر کدوم برای خودش یک تراژدیه….. یه داستان غمناک که قهرمان داستانش ، ما هستیم…… اصلا زندگی یک تراژدیه…..
دایی ، قهرمان داستان خودشه. درد و رنج به عشق و دوست داشتن پیوند خورده. فکر کنم که زندگی بدون درد یعنی جمودیت، فکر کنم ما انسانها بدون درد، حرکتی نخواهیم داشت .
خیلی جالبه عطار و مولانا و حافظ عینا ابیاتی دارند که در آن از خدا می خواهند که اونها رو بدون درد نذاره. عطار میگه خدایا هر چی رو که دلت میخواد ازم بگیر اما درد رو نگیر .
لذت مداوم هم آدم رو دچار درد میکنه…..
چه میدونم . توی این دنیا هیچی راضی مون نمیکنه، ( باید هر لحظه فریاد
هل من مزید زد )
شاد باشی
يک کف کرده به نام غریب تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۵:۱۸ ب.ظ
تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه
بیا این تو ودل و باقی احساسی که مونده
نفرتت رو از غریبه ،سر یک غریب خراب کن
خنده ی کوتاهمم رو بیا گریه کن،عذاب کن
مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه
يک کف کرده به نام خانه ای روی آب تیر ۲۷, ۱۳۸۹ در ۵:۲۷ ب.ظ
چو عاشق میشدم ،گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه ،موج خون فشان دارد
يک کف کرده به نام سپیده تیر ۳۱, ۱۳۸۹ در ۲:۵۳ ب.ظ
خیلی دوست دارم در مورد دو تا عکس بالا حرف بزنم.
عکسها خیلی صمیمی و دوست هستند. بدون تکلف و بی شیله پیله هستند.
تو عکس اول نور سمت راست تصویر در بالا خیلی زیاده و جزئیات تصویر رو از بین برده .اما پنجره ی چوبی سمت چب خیلی حرف برای گفتن داره. چوبیه و شیشه هاس کدر شده ، معلو مه که سالهاست از عمرش میگذره . شیشه هیچ انعکاسی رو نشون نمیده . کمی عجیب به نظر می رسه ، انگار ماهیت شیشه بودنش رو از دست داده.
اون عصا کنار دیوار من رو یاد پدر بزرگم میندازه .. شکل عصا ، کنار دیوار خالی و سفید، تنهاست . خیلی خیلی تنهاست . اون پنکه هم باز منو یاد خونه قدیمی پدر بزرگ مادر بزرگم می ندازه
عجیبه پنکه توی تصویر دوم معلوم نیست برای کی کار میکنه چون دایی اونور نشسته و پنکه روش این وریه….. معلومه که برای تو داره کار میکنه.. کت دایی چه قدر مظلومانه آویزان شده. همه چیز تنهاست. انگار صاحب اون خونه چیزی برای پنهان کردن نداره همه چیز رو است.
سبک خونه های قدیمی شمال کشوره که نزدیک ظهر که می شد تنها صدای پنکه بود که شنیده می شدو صدای حشرات در بیرون از خانه و صدای سکوت و حضور بی امان رطوبت و گرما…. و خورشتی که درون گمج در حال پخت بود.
اما تصویر دوم اینطور نیست
حیات موج نمی زند و همه چیز غبار آلود است شاید به دلیل زوم کردن با لنز دوربین تصویر اینطور به نظر می رسه در هر صورت کدر است.
تصویر دایی که در درون چاچوب در قرار گرفته ، انگار قاب شده در وسط تصویر است ، انگار به خاطره ها پیوسته است . فضای اطراف دایی از بخاری گازی که در پشت دایی است گرفته تا پرده ی توری قدیمی که امروزه از مد افتاده و زیلو یا چیزی شبیه همین ، همه و همه جزئی از شخصیت نهفته او را بازگو می کند. سختی، رنج ، دلتنگی و شادی و دوستی.
در عکس دوم خبری از گذشته نیست از حال و آینده هم خبری نیست، تنها نشانه ی بودن و هستی وجود دارد. زمان و مکان را نمی توان تشخیص داد. کیسه های پلاستیکی کنار در اتاق( که چقدر هم شلخته است و هیچ زیبایی رو ندارد) ، امروزیه اما هر آنچه که درون اتاق است دیروزی است. انگار دایی در زمان گمشده است. انگار تنها حضور فیزیکی دارد. اینکه روحش و روح این خانه کجاست، نمی دانم . امایک نکته دیگر
حضور پنکه….. نباید تفسیر بی خودی کرد و خیلی بهش بال و پر داد. ولی اینطور به نظر می رسد که پنکه نشانه ای از عکاس است. او نیز انگار خودش را با زندگی دایی پیوند خورده می بیند. عکاس در اسن عکس اگرچه در تصویر نیست اما به شدت در تصویر خضور دارد.
مثلا در تصویر اول در نقطه ی طلایی عکس است. او نا خودآگاه ، حضور خودش را فریاد میزتند. (پنکه). گویی عکاس با دایی هم ذات پنداری میکند. اگرچه عکاس از یک نسل جدید است اما روحش با سالهای خیلی دور گره خورده است.
هر چه باشد او نیز دردی را با ما در میان می گذارد
تا که باشد که ببیند.
يک کف کرده به نام رهای تیر ۳۱, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۶ ب.ظ
سلام و درود…از خوندن وبلاگت لذت بردم.. نه یه جورایی کف کردم…با تبادل لینک موافقی؟شما رو دعوت می کنم به یک فنجان قهوه تلخ…به فرما [بفرما قهوه]
يک کف کرده به نام ehsan مرداد ۳, ۱۳۸۹ در ۲:۴۱ ق.ظ
cheghad talkh, ye jav zadeiam bod ke asheghe ye dokhtare bod va ghazie eshghesh ta riasat jomhori keshide shod! ama badan fahmid donya ontoria ke fekr mikarde nist
tore dgei zendegi kardo rahat shod
يک کف کرده به نام کلاغ مرداد ۵, ۱۳۸۹ در ۵:۱۸ ق.ظ
هی فلانی … زندگی شاید همین باشد
یک فریب کوچک
آ ن هم از دوست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
يک کف کرده به نام سامان مرداد ۳۰, ۱۳۸۹ در ۱:۲۰ ق.ظ
شاید دایی بد اورد هرکس تو دوست داشتن نبازه تو عکسا نیست یعنی قمار همیشه دو لبه داره
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>