سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و روزهای نا امن

بند می‌کنی به یک چیز و با آن شناخته می‌شوی. بند می‌کنی به کفش کانورس. بند می‌کنی به جانسون ال، به تاریخ مشروطه، به شائوچسکو، به سینمای موج نوی فرانسه، به کیسینجر، به غلط ننویسیم، به تکنولوژی و خلاصه چیزهای ریزتر. وقتی بند کردی کلکسیون درست می‌کنی. تمام موزیک‌های جانسون ال، پوستر، کنسرت‌ها، عکس‌های مختلف، دست‌نوشته‌ها، اطلاعات ریز و درشتش را برای خودت جمع می‌کنی. جانسون ال می‌شود مال تو، می‌شود سبک تو، تو می‌شوی خوره‌ اش. هرجا حرفی ازش هست، هستی و چون هرجایی که اسمش آمده تو هم بوده‌ای پس از این به بعد هرجا حرفی ازش هست دعوت می‌شوی و راه ندارد که نباشی. بعضی از آحاد ملت شروع می‌کنند به واسطه‌ی علاقه‌ات که جانسون ال باشد، برایت پادویی کردن. خودشان را موظف می‌دانند چیزهایی را که درباره ‌اش شنیده‌اند بهت برسانند. حالا فکر می‌کنی بیشترین اطلاعات را تو داری. دوره می‌افتی اطلاعات ملت را تصحیح می‌کنی، ملت را تحقیر می‌کنی ؛ تایید می‌کنی. تو محقی بـالاتـرین حرف را بزنی و تمام حرف‌ها درباره‌ی او باید با تو چک شود، تو اجازه صادر می‌کنی. اگر تو نبودی ملت چطوری جانسون ال را می‌شناختند و درباره‌ اش مداقه می‌کردند؟پس حرف آخر با توی جانسون ال ‌شناس.این وسط اگر اطلاعات غلط هم بدهی چون مقهورت شده‌اند نمی‌فهمند. معمولا حرف‌ آدم‌های آگاه‌ تر از تو هم در همهمه‌ ای که درست کرده‌ای و برایت درست شده، گم می‌شود. خودت هم باورت می‌شود که مرجعی…

همیشه که قصه درست پیش نمی‌رود. یک‌ وقت‌هایی هم شبیه دیشب، درست وقتی همه‌ی زندگی‌م را از تو خالی کرده‌ام، سروکله‌ی کسی شبیه گیلدا ، پیدا می‌شود که از روی پرده، ساعت دوی نصفه‌شب زل می‌زند توی چشم‌هام ؛ فرقی می‌کند نقطه‌نظر دوربین، من باشم یا گای، معشوق همان روزهای خود خانم ترون که این‌جا هم نقش آدم کله‌خرِ عاشق را بازی می‌کند  و در جواب گای که ازش پرسیده «تو همیشه آدمای زندگی‌ ات رو خودت انتخاب می‌کنی؟ اون روز اول هم که اومدی تو اتاق‌ ام، خودت خواستی که اومدی» می‌خندد و در یک لحظه می‌بوسد و می‌گوید «این الان سرنوشت نبود. تقدیر هم نیست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسیدم» و بعد، این هم همه‌ی ماجرا نیست.
گیلدا، بچه‌پول‌داری که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، دیوانه‌ای‌ ست درست شبیه او. عاشق می‌شود، رها می‌کند، روزی فکر کرده می‌خواهد نقاش شود، بعد بازیگر شده اندازه‌ی یک فیلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمه‌های زنده عرضه می‌کند و عکس‌های مردمان کوچه‌ی خوش‌بخت را. خودش هم نمی‌داند کجا قرار است توقف کند. تا ته دیوانه‌گی‌ش می‌رود. تا وقتی که دنیای آدم‌بزرگ‌ها دیگر آزادی‌اش را برنمی‌تابد.
راستش دیشب نگرانش شدم ، که نکند سرنوشتش شبیه گیلدا شود. گیلدا هم اندازه‌ی او به آزادی‌اش و انتخاب‌هاش و این‌که سرنوشت دیگران به او ربطی ندارد معتقد بود. دنیا، این اندازه سرخوشی‌ اش را تاب نیاورد. دیشب یک لحظه برایش ترسیدم. دنیای امنی نیست برای گیلداها. روزهای امنی نیست… .

Share

۴ کف کرده »

  يک کف کرده به نام یگانه تیر ۲۱, ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۹ ب.ظ


همیشه ترس هایی هست ، همیشه دل آشوبه هایی…
نگرانی ها
دلواپسی ها
اگر بشود ها
اگر برودها…
اما این ترس ، از آن دسته ترس هایی است که بدون دلشوره می آیدند و اگر چیزی تغییر نکند رخ خواهند داد .
از آن دسته ترس های بی پدری که خوب می دانی شدنی هستند
نگران !! خوب است که باشی
شاید سدی که باید شکسته شود
شاید…

( خواهر حرف مفت ممنوع )

ممنونم

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی تیر ۲۱, ۱۳۸۹ در ۲:۴۹ ب.ظ

بله،نگرانم … [منتظرم ...!] [می ترسم]

والا من درک نمی کنم که چرا مداما سعی دارید به من بقبولانید که سدی وجود دارد!اصلا کدام سد؟کدام انسداد؟
این اصرار شما برای من سئوالات زیادی را ایجاد میکند که پاسخ بدان ها نیز خود درخور طرح سئوالات ریز و ریز تر است.
نیازمند یک میزگرد دیگر است(شاید هم مستطیل). [تو سری]

خواهر حرف هایت برایم ارزشمند است … . [ووووو اینه]

  يک کف کرده به نام یگانه تیر ۲۲, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۸ ق.ظ

[لبخند] شاید باید بیرون گود باشی تا ببینید تا حس کنید ، بله میزگرد نیاز دارد حرف هایی از این دست را نمی شود اینجا نوشت

  يک کف کرده به نام آزاده تیر ۲۲, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ ب.ظ

ترس….چیز خوبیه وقتی که کاری دیگه ای از دست آدم بر نمی یاد.

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>