سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for تیر, ۱۳۸۹

سابون و عصایِ دایی

دیگر واقعا مهم نیست. این فقط یک نشانه‌ی لازم است در این قسمت زندگی‌ام، تا یادم نرود بی‌اعتبار شدن ارزش دوست داشتن و محبت را. که یادم نرود هق‌هق‌های ساعت یک آن شبم را پشت تلفن، وقتی درمانده‌ترین، زخم‌خورده‌ترین آدم بودم و حتی نمی‌دانستم دیگر باید به چه‌کسی این‌همه درد را بگویم. که دیگر انگار همه‌ی آدم‌های نزدیکم سالهای سال ازم دور بودند. یادم نرود چقدر از لغت «طلاق» به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که از گفتن‌ش فرار کردم، به اندازه تمام سال‌هایی که «ازدواجی» نداشته‌ام در تنهایی‌هایم، تهوع می‌گیرم.
که یادم نرود با چند تا قرص،مغز درمانده‌ام آرام گرفت و خوابم برد. یادم نرود وقتی بیدار شدم پلک‌هایم به هم چسبیده بود از گریه‌ها. یادم باشد که احساساتم را دیگر برای کسی خرج نکنم و همه ش را آنقدر انبار کنم توی دلم، تا فاسد شوند.
این فقط یک یادآوری ست برای ذهن معیوب احساساتی‌ام، که یاد بگیرد آدمها را پاک کند از زندگی‌اش. راهشان ندهد به جایی که می‌شود این‌قدر راحت در یک ثانیه به همه‌ اش گند زد. این فقط یک نشانه است که آن شب را یادم بماند، تمام حرف‌های پشت تلفن را یادم بماند. «عواقب وخیمِ» محبت را یادم بماند. یادم بماند قول داده‌ام دیگر برای هیچ‌کس ، من نباشم. خسته شدم بس که همه غم‌هایشان را برای من آوردند و شادی هایشان را برای دیگران؛ که هیچ‌کس یک‌بار فکر نکرد پس من غم‌هایم را باید کجا داد بزنم؟ برای هیچ‌کس مهم نبود که من مدتهاست شادی نداشته‌ام.

این فقط یک نشانه است که فراموش نکنم قسم خورده‌ام دیگر با هیچ‌کس مهربان نباشم.

دایی سالها بود که عاشق دختری بود.دایی وقت سربازیش شد.گفتند برو سربازی و برگرد تا به عشقت برسی.دایی رفت سربازی.وقتی برگشت دید دختری که عاشقش بود ازدواج کرده.دایی رفت تو همین اتاقی که در تصویر بالا میبینید.دایی فقط برای دستشوئی از این اتاق بیرون میاد.دایی فقط روزهایی تاسوعا و عاشورا به عشق دیدن دختر رویاهایش در سینه زنی حسینی از این اتاق بیرون میاد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

ثابون و آتش

ساعت ۱۲:۴۳ دقیقه به وقت ایران ، بر فراز اصفهان پرواز می کنیم.مقصد تهران است و از سفری فوق العاده خسته کننده برمیگردم. وقتی مهماندار با صدای دلربایش ورودمان به خاک ایران را اعلام کرد نفسم بالا آمد و آهی از روی سبک بال بودن کشیدم و در فکر فقط لحظه لحظه ی دیدارش را تجسم می کردم.نگاهی به بیرون انداختم و در آسمان ، اون دور دور ها قوس ماه را دیدم. برای ثبتش عکسی را در حافظه ام ذخیره کردم…

کیفی دارم که همیشه همراهم است.هرکجای که پایم را بگذارم همراهم است.برای خیلی ها این سئوال پیش می آید که این کیف چرا همیشه همراهم است و همیشه با یک پاسخ روبرو می شوند.تمامی زندگینامه ی من درون این کیف است و بس.

از صفات این کیف می شود به قدیمی بودن و پاره بودن آن اشاره کرد.کاملا از استایل خود افتاده و هر جایش یک سوراخ دارد.چسب ها و زیپ هایش عنقریب است که کلا باطل شود و غیره.هر عزیزی قصد دارد برایم کیفی خریداری کند تا این کیف را کنار بگذارم.ولی با جمله ی همیشگی ام که من خیلی کیف دارم ولی این کیف فقط می تواند کارم را راه بیاندازد مواجه می شوند.

بله ، خیلی کیف دارم.ولی موضوعی که چرا از آنها استفاده نمیکنم ریشه در پر بودن آنها دارد.سالیان سال است که پر هستند ، بدون اینکه چیزی از آنها کم شود.زیاد شده است،ولی کم ،اصلا. سالهاست که هر نشانه را در این کیف ها می گنجانم و نگهداری می کنم.

امشب بود که رفتم در حیاط ، ظرفی بزرگ و آهنی برداشتم ، یک کبریت ، کیف ها و موبایلم.

هر آنچه در کیف ها بود بیرون ریختم. کارت پستال ،دفاتر تقویم ، عکس ، نگاتیو و هر آنچه برایم نشانه ای گرانبها بود که سالها به واسطه ای نگهداری کردمشان…

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

صابون و سابون

مدتهاست قالب سابون را تغییر نداده ام و این قالب یک جورائی فیکس این دفترچه خاطرات شده است.به میزان زیادی به ترکیب و مسائل پشت پرده ی این قالب دل بسته ام و فکر نمیکنم هیچ وقت این قالب را تغییر دهم و ترکیب کلی آن به همین صورت باقی خواهد ماند.اما موضوعی که برایم خیلی جالب است،هیدر بالای سابون است که تا حال هیچ کسی از سابون نویس سئوال نکرده است این عکس معنایش چیست؟چه چیز را گواهی می دهد و به چه موضوع نشانه رفته است.می خواهد چه چیز را به بیننده ، خواننده یا سابون نویس القا کند؟ این تصویر گنگ با طیف رنگ خردلی رو به تاریکی از چه بر می آید؟ سابون نویس قصد دارد آن چیزی را که خود در این تصویر میبیند را از دیدگاه خود بیان نماید که البته برداشت توصیفی آن بر عهده ی خوانندگان و بینندگان خواهد بود.

سابون نویس در این تصویر یک مرد را همراه با دو بچه ، که یکی پسر و یکی دختر است میبیند.پسرک شیطون و بازیگوش و دخترک آرام و سنجیده.مرد ناظر بر اعمالشان.زنی در ساحل دستش را شیپورک فرم به سوی مرد،پسرک و دخترک ناز گرفته و فریاد می زند.فریادش از آن بر می آید که دیر شده است.غروب است و هوا رو به تاریکی پا نهاده است.بیایید؛باید به خانه برویم.

مردانی با رخساری قوی هیکل و هدفمند به سویشان می آیند.مردان را از نوع حالات راه رفتنشان مثبت نمیبینم و همگی قصد تعارض دارند.یازده پرنده را در آسمان ساحل میبینم که آنها را به مثابه لاشخور می پندارم و در هر لحظه تغییر ارتفاع می دهند.انگار منتظر اتفاقی هستند.هاله ای از آپارتمان ها و برج های شهر مهو شده در تصویر مشخص است.پشت مردان متعارض یک جنگل سیاه است که قطعا خانه ی لاشخور ها نیز آنجاست.دریا آرام و با امواج کوتاه و نرم است.کودکان و مرد پاهایشان را در آب فرو کرده اند و موجِ نرم روحشان را آرام می کند.زن رو به دریا و کنار ساحل. به روی آسمان نوشته شده است : «ســـــــــابــــــــــون».

امشب در تاریخ چهاره جولای ِ دو هزار و ده تصمیم گرفتم عکس هیدر سابون را تغییر دهم و آن را وارد فضای جدیدی کنم.در کنار تغییر هیدر مطمئنا Theme کلی نوشتاری سابون نیز تغییر خواهد کرد.

سید حسن راننده خط رشت-تهران هست.هر زمان که قصد عزیمت به پایتخت را دارم با سید حسن همراه میشم.راننده مطمئنی هست.سید حسن درد بزرگی درون دل دارد که به هر کسی نمی تواند بگوید. او به حبس ابد محکوم است.اون به جرم قتل دو انسان به ابد محکوم شده است. این که چرا آن دو را کشته است همان درد درونش است. انسانی منطقی ، دل بزرگ و شدیدا با مرام و لوتی. سی و نه سال سن دارد و چروک صورت و دستش گواهی بالای پنجاه و پنج سال سن را می دهد. سید حسن دردی را تحمل می کند که به دوش کشیدنش کار هر مردی نیست. سید حسن آمد. سید حسن با چاقو آمد . سید حسن با یازده ضربه چاقو به یک و با هشت ضربه چاقو به دو محکوم به ابد شده است و با دویست میلیون وثیقه که ارزش دو خانه ی پدری اش است از ساعت سیزده تا پنج و نیم صبح آزاد است و این ساعت را یک سرویس از رشت به تهران و بلعکس برای تامین نیازهای روزانه دو فرزندش طی مسیر می کند. سید حسن یک مرد است. من او را تحسین میکنم و بارها فریاد در گوش اش فریاد زده ام : «سید تو حقی ، سید تو حقی».

امشب تمام آن چیزی که در درونم نسبت به دنیایم ، قدیس ساخته بودم به یکباره فرو ریخت. احسان پی ام داد.کلی خوشحال بود.دوستش عروسیش بود امشب ؛ خوشبخت باشن در این دنیای کثیف ، لجن و آلوده که از هر جایش بوی تعفن به مشام می رسد.

کاش خدا هم یک خونه ای داشت.نه کعبه!اینکه واقعا یک موجودیتی داشت و واقعا هم یک خونه ای داشت.اونوقت خودمو با هر بد بختی که شده می رسوندم به سقف خونه اش و اینقدر پای کوبی می کردم تا خدا بیاد بالای سقف و بدون اینکه فکر کنه قداست خانه اش را شکسته ام ، بگه چیه پسرک؟چرا اینقدر شلوغ می کنی؟چه می خواهی؟ من آنوقت با گریه و هِس هِس و فِس فِس به خدا می گفتم:

«نـــیکوســـت که رخسار اندیشه به آب توبه مغــــسول کنیم تا حلـــیت آخرت نصیب کرده باشــــیم»

دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت
تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا
ماندست چند بیتی این چشمه گشت غایر
برجوشد آن ز چشمه خون برجهیم فردا

پلان هشتم ، سکانس دوم ، بر داشت آخر. کراکِت ! تـــــــــَـــــــــــق !

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »