اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۹ at ۱۱:۴۵ ب.ظ · در سطل فلسفه, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی
Memento یعنی خاطره.امشب سالگرد گرفتم.نامش را Memento نهادم.گرد و خاک هفت تقویم و آلبوم را گرفتم.هر کجایی که می روم یک نشانه از آن دارم. سالگرد هشتم ِ ماه پنجم ، ساعت بیست و سه و چهل و پنج دقیقه را می گیرم. اولش با نامم آغاز گردید. ابتدا فرمود «محمد» و انتهایش را خاطره کرده ام.
به من می گویند چرا عاشق نمی شوی؟به من می گویند چرا دوست نمی داری؟به من میگویند تو مگر دل نداری؟ به من گفته اند تو قلبی سنگی داری!می گویند تو معنای عاشقی را نمی دانی و مگر می شود به این کلمه بخندی؟ من همچنان لبخند به لب هستم و فقط به حرف هایشان گوش می دهم.آتشی در سینه دارم که هیچ کسی را توانایی و یاری تحمل آن نیست!نه می توانم فریادش کنم و نه می توان تفسیرش …
خیلی خوب می دانم که حرفهایی که امشب می زنم طبعات گوناگونی را خواهد داشت و شاید همگان تعجب کنند.شاید سئوالات خیلی ها را به صورت مکتوب و مستند پاسخ دهم.

همیشه وِردِ زبانم است.«یه شب ماه میاد…». به امید شب چشمانمان را باز نگاه داشتیم و خیره به آسمان نخوابیدیم تا شبانگاهی برسد و ماه بیاید.ماه نیامد که نیامد. به خوبی می دانم که چرا ماه نمی آید.شما می دانید چرا؟ من پاسخ می دهم :
شبی نیامد تا ماه بیاید.
کیوان ساکت می نوازد.مضراب مسی با روکش موم را به سه انگشت سبابه،اشاره و شصت گرفته و کوک را بر روی شیدائی تنظیم کرده است و بر روی دوها و سل ها می نوازد.او خاطره را برای دلم می نوازد.دوست دارم بروم تارم را از کیس بیرون بیارم،شیدائی کوکش کنم و با وی برای خاطره به اسم خاطره بنوازم.
مرا فراموش مکن؛شاید روزگاری در گذر زمان در کوچه پس کوچه های شهر از کنار هم گذشتیم و در دل گفتیم این چهره چقدر برایم آشنا بود.
وقتی عنوان را سابون و خاطره نهادم اشک در چشمانم حلقه زده و دستانم می لرزید.بغض کرده بودم و فقط صورتش جلوی چشمانم بود.حالا که سه ساعت و اندی از شروع عنوان می گذرد، صورتم تماما خیس!دستانم بی حس و خودش را روبرویم می بینم.از وقتی که می خوابم ، یک شب نشده که خوابش را نبینم.
مطمئن باش و مطمئن باشید اینها را برای دل خودم می نویسم.فقط و فقط برای دل خودم. امشب با این صابون کاری جشن تولد سالگردش را می گیرم.
هشتم ِ می – ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه و نوزده ثانیه.اینجا زمین ، سیاره ای از کهکشان راه شیری ، کشوری به نام ایران ، در شهری به نام رشت . من، محمد میرزائی می گویم:
عاشقانه دیدمت ، عاشقانه پرستیدمت ، عاشقانه این سابون را بر جان سابون نویس می نگارم (۷)
گربه شور:
+ سئوالات دوستان در ایمیل ها، کامنت ها،حضوری،تلفنی،اس ام اسی و غیره … ؛ مبنی بر اینکه این چه کسی است و کجا است و چه میکند و من که هستم و … ؛ شدیدا آزارم می دهد.سابون خانه ی دل و حرف هایم است.اگر اجازه می دهم دفترچه خاطراتم را دیگران بخوانند یک تفکر است.لطفا و خواهشا کاری نکنید که از این تفکر پشیمان شوم.
+ زندگی را دوست دارم و بدان علاقه دارم.
+ برام جالبه ، همین الان حدود ۱۶۰ نفر در سابون هستند و هر دو دقیقه یکبار Refresh می کنند!!!
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۹ at ۱:۴۲ ق.ظ · در سطل فلسفه, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده!
که تکفیر می کنند، ناموس عشق و رونق عشاق می برند؛عیب جوان و سرزنش پیر می کنند.گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید؛مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند.»
قافیهاندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیهاندیش من قافیهی دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
.
.
عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است
او عاشق پیشه بود
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن
عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنهی او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹ at ۵:۲۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, نقد سیاسی, مديريت, مردم, مردان, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی
بی شک در جامعه زندگی نمی کنید اگر ندیده باشید در خیابانی جلوی پای دختران و خانمها ، این آهن پاره ها ترمز نگیرند.فقط کافی است در یک خیابان چند دقیقه ای بایستید و توجه اتان را به یک خانم کنار خیابان اختصاص دهید.بی شک فرض را بر آن میگیریم که خانم از سر کار آمده، از دانشکده آمده یا به فاجعه بیافزایم و از مدرسه آمده ؛ منتظر تاکسی یا اتوبوس است تا به منزل خود مراجعه کند و اسباب آرامش فکری و جسمی خود را فراهم سازد.بدون هیچ تردیدی آهن پاره هایی بسیار میبینید که از مکتب بوق و ترمزیسم جهت خدمت رسانی به این بانوان بهره می برند. آخر برادر من ، مومن خدا فقط فکر کن مادر یا خواهرت منتظر تاکسی ایستاده است و یک آهن پاره این مکتب را برایشان پیش گیرد. خدا وکیلی چقدر میتونی خودتو کنترل کنی و با چوب و چماق سراغ آهن پاره نروی!؟ من میگویم نمی توانی تحمل کنی و بی برو برگرد گرد و خاک به پا خواهی کرد.

نه به امنیت جامعه کاری دارم و نه به این مکتب که چرا یک جوان تیتیش یا غیر تیتیش از این مکتب بهره میبرد.من به دنبال چرای این ماجرا هستم؟ این رفتار چرا به این میزان در جوانها و غیر جوانهای ما بروز کرده است؟ باور بفرمایید همه جای جهان این مکتب وجود دارد ؛ ولی خیابان های خاصی ، افراد خاص و قابل شناسایی و شرایط خاص خود را دارد.هیچ از خود سئوال کرده اید رواج این به اصطلاح مکتب در جامعه ی کنونی ما از کجا ناشی می شود؟
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »