«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده!
که تکفیر می کنند، ناموس عشق و رونق عشاق می برند؛عیب جوان و سرزنش پیر می کنند.گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید؛مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند.»
قافیهاندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیهاندیش من قافیهی دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
.
.
عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است
او عاشق پیشه بود
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن
عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنهی او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی
او در چنان ارتفاعی پرواز می کرد که نعمات زمینی به گرد پای او نمی رسید
عامه را از عشق همخوابه و طبق کی بود پروای عشق صنع حق
عشق آهن ربائی
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه
گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف
زاهد با ترس میتازد به پا عاشقان پرانتر از برق و هوا
کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق
درمانگری عشق ازاصلی ترین و اصولی ترین تعلیمات اوست
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
یک خدای زیبا لایق پرستیدن و عاشق شدن است نه خدائی که در او ذره ای از جمال وجود ندارد.عشق نسبتی با حسن و زیبائی دارد. ادمی عاشق زیبائی می شودو زیبائی القای عشق می نماید و شخص عاشق زیبا می بیند و شخص زیبا بین عاشق می شود.
ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق
عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بندهی مبتلای فرج و جوف
چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی
پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز
بر خلاف جهان عاقلان در وادی عشق هستی و کائنات جلوه ای راز الود به خود میگیرد.مقام عشق از بسیاری جهات تفاوت اساسی با مقام عقل دارد.اگرعقل بدنبال سود بردن و اجتناب از خسران است در عاشقی شخص عاشق به یک مقام صلب تعلقات می رسد. مصلحت اندیشی و کیاست کار عاقلان است و در وادی عشق جائی ندارد.عاشقی مقام اداب دانی نیست و اگر ادبی هم دارد باادب عقلائی بسیار متفاوت است.
لطف عقل خوشنهاد خوشنسب چون همه تن را در آرد در ادب
عشق شنگ بیقرار بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون
آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آدابدانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا بیمحابا رو زبان را بر گشا
شد چنین شیخی گدای کو به کو عشق آمد لاابالی اتقوا
عقل راه ناامیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود
لاابالی عشق باشد نی خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد
در وادی عشق حساب سود و زیان که کار عقلاست جائی ندارد و شخص عاشق تمام تلاش خود را در دلباختن به معشوغ صرف می نماید.در این دلباختگی شخص عاشق همچون کوره می سوزد و همواره اتش عشق معشوق را در وجود خود دارد. این سوز از مختصات عاشقی است.
عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست
عشق میگوید به گوشم پست پست صید بودن خوشتر از صیادیست
جان من کورهست با آتش خوشست کوره را این بس که خانهی آتشست
همچو کوره عشق را سوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیست
در دل عاشق به جز معشوق نیست
در میانشان فارق و فاروق نیست
گفت عاشق دوست میجوید بتفت چونک معشوق آمد آن عاشق برفت
عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبرئیل متمن وانگاه دزد
عاشق آن لیلی کور و کبود ملک عالم پیش او یک تره بود
پیش او یکسان شده بد خاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطرلیک میل عاشقان لاغر کند میل معشوقان خوش و خوشفر کند
عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته
کهربا عاشق به شکل بینیاز کاه میکوشد در آن راه درازعاشق حقی و حق آنست کو چون بیاید نبود از تو تای مو
صد چو تو فانیست پیش آن نظر عاشقی بر نفی خود خواجه مگر
سایهای و عاشقی بر آفتاب شمس آید سایه لا گردد شتاب
و خانه عاشق نزد معشوق است
گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیدهای بس شهرها
پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست
هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط
هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاهمیل معشوقان نهانست و ستیر میل عاشق با دو صد طبل و نفیر
در وادی عشق بحثهای کلامی جایگاهی ندارد.
گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانک بس سختست بند
سختتر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف که عشق میافزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
حیرانی از مختصات عشق است و این وادی زبان نیز نمی شناسد.
پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران میشود آن زبانها جمله حیران میشود
شخص عاشق اگرچه اداب دان نیست لیکن افعال اوبه دور از هرگونه حماقت می باشد. او معشوق واقعی را درست تشخیص می دهد .شخص عاشق دوری از معشوق را عین مرگ دانسته وفنا در معشوق را عین زندگی و حیات می داند. در وادی عشق خود بودن در نزد معشوق عین نفاق است.
همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست
او به عکس شمعهای آتشیست مینماید آتش و جمله خوشیستمن ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
دین من از عشق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منستگفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست ونیستیست
تو همه کردی نمردی زندهای هین بمیر ار یار جانبازندهای
جز خدا، چیزی ندید
جمله معشوقست و عاشق پردهای زنده معشوقست و عاشق مردهای
مقام عشق مقام سهل الوصولی نیست. بسیار سختی و مرارت باید کشید تا به این وادی درامد
تو به یک خواری گریزانی ز عشق تو به جز نامی چه میدانی ز عشق
عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز میآید به دست
عشق چون وافیست وافی میخرد در حریف بیوفا میننگرد
در وادی عشق شخص عاشق دیگرانی را که بهره ای از عشق نبرده اند چونان افسردگان مینگرد.او معشوق را چون گلستانی مخفی می بیند که عاقلان توان دیدن او رابااسباب عقل ندارند و این گلستان بسان جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا فقط بر دیده عاشقان حق هویداست .
او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود
تو فسرده درخور این دم نهای با شکر مقرون نهای گرچه نیی
رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی
نظارگیان روی خوبت
چون در نگرند از کرانها
در آیینه نقش خویش بینند
زین است تفاوت نشانها
میان محبت و عقل منازعت و مخالفت است ؛ هرگز با یکدیگر نسازند . به هر مکانی که محبت ساکن شود ؛ عقل از آن جا می رود . ودر هر جا که عقل وارد شود عشق گوشه گیری می کند .
عشق آمد و کرد عقل غارت
ای دل تو به جان بر این اشارت
ترک عجمی است عشق و دانی
کز ترک عجب نیست غارت !
نور رخ او زبانه ای زد
هم عقل بسوخت ، هم عبارت !
آنجا چون محبت در پشت حجابهایی فرار داشت ، از محبوب خود دور شده بود تا اینکه آن به سراغ عقل که لطیفه ی عالم است رفت . از او بوی آشنایی شنید که هم از آن ولایت آمده بود اگرچه عشق سلطان و عقل دربان بود اما به حکم آشنایی و هم ولایتی شوق « حٌب الوطن من الایمان » در دلش بوجود آمد و فریاد زد که :
باد جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
از نهایت اشتیاق محبوب خویش ، دست در گردن آن لطیفه ، عقل فسرده انداخت و از سر درد هزاران زاری می کرد و می گفت :
بر یاد لبت لعل نگین می بوسم
آنم چو به دست نیست این می بوسم
دستم چو به دستبوس وصلت نرسد
می گویم خدمت و زمین می بوسم
اما در این مرتبه چون ذوق نظر محبوب حقیقی به کام جانش رسید .آتش در وی افتاد ، و دست از گردن عقل بیرون آورد . عشق این عبارت را گفت : آن نیمه که از عقل بود. عقل ترسو بود ، بترسید و از ترس بگداخت و آب شد ؛ و آن نیمه که محبت بود از نظر محبوب نیرو گرفت ، شوق بر وی چیره شد،آتش محبت شعله برآورد ؛ از شرر آن شعله آتش پدید آمد . هم چنانکه میان آب و آتش تضاد است میان عقل و عشق هم چنان است . پس عشق با عقل نساخت او را رها کرد و قصد محبوب ازلی خویش را کرد .
عقل را با عشق کاری نیست زودش پنبه کن
تا چه خواهی کرد آن اشتر دل جولاه را
عقل را زی عشق خود راهی تواند بود؟ نه
نزد شاهنشاه چه کار اوباش لشکر گاه را ؟
گربه شور:
+ سابون کاری بعدی رو هشتم ِ می ِ سال دو هزار و ده میلادی ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه خواهم نوشت.
+ شدیدا خسته هستم؛مخصوصا به لحاظ روحی و روانی.
+ چند شب هست این سریال فخیم زاده به نام خواب و بیدار رو که معروف به اصغر کپک و ناتاشا هست ، دنبال میکنم.
+ لطفا پاهاتونو بدین بالا ! برای چی؟ می خوام تی بکشم !!! آهان . بفرما.


