سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و زیر درخت نارنج

کلیشه را بنا می کنیم و مثل همگان می گوییم سال نو مبارک ، انشاالله که همراه خانواده سال خوبی را داشته باشید و پر برکت باشد.این جملات را این روزها زیاد می شنوید و نقل هر میدانی است.جماعت من دیگه حوصله ندارم ، به خوب امید و از بد گله ندارم، گرچه از دیگران فاصله ندارم ، کاری با کار این قافله ندارم … بـــــــــــوم ، سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ؛ سال همت مضاعف ، کار مضاعف !!! با کت و شلوار و کراوات و هزار دک و پز وارد می شود و سریع می رود لباس هایش را عوض میکند و شلوار گرم کن مشکی گلو گشاد را پا میکند و با یک زیرپوش می نشیند جلوی تلویزیون. ثانیه ها تیک و تیک می روند و همه چشم به این جعبه ی جادویی خیره هستند. شهاب حسینی و امیر حسین مدرس می خوانند ، یکی دکلمه میکند و یکی اربده می کشد.صدایشان را اصلا نمی شنوم و فقط از روی حرکت لبهایشان متوجه ام چه میکنند.نیمه ای از افکارم در جای دیگر می چرخد و سیر میکند. یک دفعه با صدای دست یکی از بزرگتر ها از افکارم با سرعت بیرون می آیم و اصلا متوجه نشدم که بــــــــــــــــــــــوم شد !!! همه سر پا هستند و در هم می لولند و بساط ماچ و بوسه به راه است. همچنان به خیل جمعیت که در حال لولیدن در وسط هستند نگاه میکنم و به این فکرم که چند دقیقه قبل بر روی مزار مادر بزرگ بودم. از سمت دریا باد می آمد و خاکه های باران را به صورتم میکوبید. پیر زن رنجوری که بساط بقل کرده بود و مضطرب به دنبال سنگ قبر پسر شهیدش میگشت را به یاد می آوردم و بوی عطر گل های روی سنگ ها مرا مدهوش میکرد. قبرستان چه فضای سبکی داشت. تیک تاک ، تیک تاک ؛ هزار وسیصد و هشتاد و نه بود که صدای ونگ و ونگش می آمد. همه خندان در کنار هم عکس های یادگاری می گرفتند و من در کمال ناباوری و بُهت دیگران همچنان نشسته با زیر پوش در جلویشان ! می دانم در افکارشان چه بود ! این خلاصه آدم نشد ! اصلا هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست ! دیوانه است. به هر ترتیبی بود گذشت. رختخواب سلام میگفت و توفیق اجباری به واسطه ی بیماری سه روز مرا در کنار رختخواب زمین گیر کرد.

کاش یکی بود می گفت : «آدامس بدم خدمتتون» !!! شاید آدامس بهانه ای می شد که از این فضا خارج شوم. من زیر درخت نارنج بودم و صدای ساز سوختن سیگار ماربرو گوش را نوازش میداد.صدای کشیده شدن دمپایی روی کاشی های حیاط وقتی که برای پایش کوچیک بود برایم جالب بود. اینکه فکر میکرد من در خواب ناز هستم و آهسته در اتاق قدم بر میداشت. اینکه سعی داشت به صورت نا محسوس هوایم را داشته باشد که خار به پایم نرود برایم یک دنیا ارزش داشت .   اینکه همت و تلاش خود را مضاعف می کرد تا حداکثر لذت را ببرم برایم ارزشمند بود. اینکه آروم بر روی سرم در خواب بوسه می نگاشت و گمان بر این داشت که من خواب شاه پریون را میبینم برایم غنیمت بود. اینکه چند باری خطابم کرد «پسرم» برایم دلنشین بود. او یکی از مصادیق محبت بود. با اینکه او همیشه آن طوری نبود که وانمود میکرد ولی خطابش نسبت به دیگران چیزی جز محبتی در دل برایم تداعی نمی کرد. کوره ای از آتش داشت ولی دوست داشت خود را گلستان نمایان کند که موفق شد. اینطور بیان میکنم که آتشش بوی گلستان می داد. او خود را عاشق گفتمان و بحث می پنداشت و من نیز بدان شکی ندارم ، ولی به این موضوع اشراف نداشت که «ای مرد» زمانه عوض شده است. زمانه را نمی توان در رادیو زمانه جستجو کرد . زمانه آنیست که تو در آن گم شده ای و فرزندانت باید برایت سرمشق اش کنند. او از قالب می ترسید ولی نمی دانست خود سالهاست که برای خود قالب تعریف کرده است و شکستن قاب خود را جرم می داند. من ، تو را به همراه چهار مرغ عشق ، یک سنگ صبور و آن درخت نارنج صمیمانه دوست دارم.

تجربه را همیشه نباید تجربه کرد !!! گاهی تجربه را باید دزدید. تجربه را باید از فرصت های پیش آمده دزدید . من از قابهای عکس روی اُپِنِ آشپزخانه اش تجربه ی عشق را یافتم . تجربه ی لذت خاطره ها را آموختم. آموختم اگر دنیا را هم داشته باشی ، اگر عاشق نباشی هیچ نیستی ! من ودکا و تو کنیاک ! من ماربرو و تو وینیستون قرمز ! من آجیل و تو گوجه ! اگر گفتم برای اولین و آخرین بار به جهت دزدیدن تجربه بود ! می دانم هر کدامشان صد هزار تومان بود ولی تو نیز در همان زمانه گم شده ای و یکصد هزار تومان از حساب عقب هستی !!

خوشحالم از اینکه وجودم محرکی بود برای خروج پتانسیل درونت ! خوشحالم که امینم دانستی و مرا به سه طبقه ی تجربه بردی ! خوشحالم که لاله و سنبل ها را نوازش کردم و لحظه لحظه اتفاقات را رکورد میکردم . خوشحالم که اینقدر ادب به بچه ببرهایت آموخته ای تا بتوانند انشاالله تو را در آینده سربلند کنند. اینکه بتوانند برایت دلگرمی باشند . من کنار بچه ببر ها نگفتم که یک زمان برایت دور برندارند ؛ ولی شک نکن ایجاد محدودیت برای هر موجود زنده ای جز نتایج مخرب چیزی در بر ندارد . بچه ببر اگر درک نکند که برای جفت گیری اش زود است ، تو اگر او را در قفس هم کنی او دست دارد ! راه دیگری پیدا میکند ! شاید از دستش بهره ببرد . مفید کار میکنیم چون عشق به کار مفید داریم . تو را می بوسم ، سه بچه ببر را می پذیرم و حامی هستم و گلبرگت را تحسین میکنم.

تو هم اینقدر جوش نزن ! سابون که فقط برای تو نیست ! همه می خوانند و نظر می دهند . نمی توانم پاستوریزه و هموژنیزه اش کنم ! اصلا ذات سابون ، ذاتی غیر قابل پیش بینی است. تو نیز غبار صورت بشور و با قهقهه های همیشگی ات شعر «عروسک قشنگ من مخمل پوشیده ، تو رختخواب مخمل آبی خوابیده » را برایم بخوان ! هر چند که دیگر آبی نیست !روزها می گذرد و ما نمی دانیم ، واقعا نمی دانیم تا چه زمانی می توانیم از حضور ، وجود و تابش یکدیگر بهره مند شویم . درسته خونه ها تاریک ان ، طاق ها شکسته اند ! درسته ، از صدا افتاده تار و کمانچه ؛ مرده می برن کوچه به کوچه ! ولی در خانه ات دانه ای بکار ، آن را آب بده تا از جوانه زدن و سبز شدن و گل دادنش لحظه لحظه لذت ببری ! راز آن چیزی که من می دانم و تو نمی دانی همین است.

گربه شور:

- شدیدا بهتون حق میدم که سر از سابون کاری های من در نمیارین!دلیلش اینه که هر پاراگراف برای یک شخصی به صورت مشخص نوشته شده است.بدیهی است در صورتی که هر کدام از بند ها برایتان آشنا بود ، خطاب به شما نوشته شده است.

- یک ماه کار شدید دارم که خیلی فشرده و مهم و کلیدی هست. اگر گم و گور شدم نگران نباشید ! سابون کف میکند !!!

- تو حیاط عیدی میدن بدو بابا !! (به یاد ساعت خوش) …

- ۱۵-۱۶ تا اس ام اس اومده هنوز وقت نکردم بخونمشون.

- بشتابید به سوی رستگاری.

- در سابون کاری های بعدی قصد دارم عقاید و اعتقادات خودم رو در مورد روابط اجتماعی به رشته تحریر در بیارم. ه ِ ه ِ ه ِ

Share

۸ کف کرده »

  يک کف کرده به نام jojo فروردین ۷, ۱۳۸۹ در ۵:۲۵ ق.ظ

[حسش نی] سک سک

  يک کف کرده به نام مهسا فروردین ۷, ۱۳۸۹ در ۳:۱۷ ب.ظ

چقدر آشناست…!!!

  يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۲:۴۷ ق.ظ

خوش بحالت که دنیا را قشنگ میبینی

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۹ ق.ظ

مهسا شایعه سازی نکن!هیچ کدام از پاراگراف ها مال تو نیست.

  يک کف کرده به نام biname فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۱:۵۶ ب.ظ

kodoomesh sahme mane
shayad dorahi ke man toosh gir kardam ,sakht tarin dorahie donya bashe
hich kodoom tablo nadaran
har do rah meh gereftast
vali ye chiz ro motmaennam
az har rahi beram ,hatman entehash partgahe
kash ,un mamooli boodi
kash man mamooli boodam
kash bi fekr boodim
kash too ye jangal mididim hamo
kash un arezoosh ye saghf bood va man arezoom ye saye
kash entehaye arezoohamoon ye asale naz bood
kash
kash
dige az inhame kash khaste shodam

  يک کف کرده به نام مهسا فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۲:۴۹ ب.ظ

mage man paragerafaro0 goftam ke cheghad ashnast :d be gam0onam aghahe to ax ashna mizane [هورااااا]

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۲:۵۷ ب.ظ

آهان ! اون که آره … !

  يک کف کرده به نام jojo فروردین ۸, ۱۳۸۹ در ۴:۲۴ ب.ظ

سابون خوندن پریشب ما هم تجربه ای شدا [عشقمی]فکرشو بکن وقتی نوشتم اینطوری بودم [حسش نی] چه جوری خودم رسوندم به نت ،نمیدونم [گیج و ویج] واسه همین گفتم سک سک نه اون یکی …[مسخره] اصلا شخصیت های پاراگراف هاتو نمیشد تشخیص داد،واسه همین گفتیم بیا آدم شناسی،ولی الان همه رو حدس میزنم.بگم؟؟نه نمی گم،بزار بقیه بمونن تو خماری…راستی یه نمه حسودیم شدا ،خیلی با عشق واسش نوشتی…

[ناراحن] [هی روزگار]

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>