مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
اسفند ۲۹, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ب.ظ
· در سطل مردم, جامعه, دلتنگی, روزنوشت و ثابون
سلام
آخرین ساعت ها و دقایق سال هشتاد و هشت هست.سالی سرشار از اتفاقات،سرازیری ها ، فراز و نشیب … سالی سرشار از نا ملایمات و لطافت ، سالی پر از گریه و خنده.سالی همراه با گذر زمان. آری زمان می گذرد و ما همچنان به فردا می نگریم. فردایی دگر.

من ، محمد میرزایی ، اینجا ؛ پشت این سیستم های دوست داشتنی نشسته ام و از طرف خود و سابون رو به سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی می کنم و می گویم : « خدانگهدار ای هزار و سیصد و هشتاد و هشت » . می گویم تو را دوست ندارم . می گویم تو را در تقویم سالیانه ام تاریک و تیره میبینم . می گویم شکمی که حامله هستی و عنقریب است که تا چند ساعت دیگر فارغ شوی به هیچ عنوان برایم لذیذ و شیرین نیست. من اینجا پتو بر روی پاهایم کشیده ام تا شاید درد استخوان زانوانم کمتر شود . که شاید آن دو شاخه گل طلق پیچیده ی خشک شده را که در خانه تکانی چند ساعت پیش خودم پیدا کردم را فراموش کنم که شاید بتوانم وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد را به فراموشی بسپارم. که شاید بتوانم بوی اسکناس های تا خورده و نخورده ی لای کتاب را در بینی ام حس کنم ؛ که شاید بتوانم خیلی کارهایی که آدم ها انجام می دهند را انجام دهم.
بگذریم … نزدیک تحویل سال نو است و من اینجا نشسته . به هیچ کسی اس ام اس نزدم . به هیچ کسی زنگ نزدم و به هیچ کسی تبریک نگفته ام.
عید ، نوروز ، سال نو ، هیچ کدام برایم نو نیست !
زمستان خدانگهدار ؛ بهار درود بر تو …
گربه شور:
- بعد از تحویل سال بر میگردم.مطالب زیادی برای نوشتن و سابون کاری دارم.
- تا سال بعد با اینا زمستون و سر کنید ، با اینا خستگیتونو در کنید .
Permalink
يک کف کرده به نام پاکزاد اسفند ۲۹, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۱ ب.ظ
شاید دروغ باشد اگر بگویم تا همیشه در کنارت هستم . اما دوست دارم همیشه تو را داشته باشم . با همه اندوه و شادیه هایت . با همه بد خلقی ها و سرخوشی هایت . دلتنگهایت را سعی می کنم بفهمم . خودتو مثل یک مسکن به آرامی در رگه های فکرم تزریق کردی و به همان آرامی معتاد شدم . بی آنکه به گذشته بیاندیشم یا نگران آینده باشم . همیشه معتقد به اکنون بودم و این اعتقاد مرا هماره زنده نگه داشته است . کاش ۸۹ مثل ۸۸ نباشد همانگونه که شب مثل روز نیست و غم مثل شادی و مرگ مثل زندگی . [گل رز]
يک کف کرده به نام binam فروردین ۱, ۱۳۸۹ در ۴:۵۷ ب.ظ
kash saboonet ye mosakkene dard mishod na ye namak roo zakhm
يک کف کرده به نام binam فروردین ۱, ۱۳۸۹ در ۵:۱۹ ب.ظ
poshte system neshasti har chi kaf miad sabt mikoni [اُ اُ]
boro doktor khoof shi zoodtar
يک کف کرده به نام ehsan فروردین ۱, ۱۳۸۹ در ۶:۴۶ ب.ظ
sale 88 sale kheili khobi bod, yek domale cherkin belakhare baz shod
doroste ke avarez dare ama behar hal bayad in etefagh mioftad
rozhaye roshan dar pish hast farda be aftab salami dobare khaham dad
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲, ۱۳۸۹ در ۴:۲۰ ق.ظ
گفتم گلبرگی که خشکیده بود از مقابل پنجره برداشته شود تا از روزنه میان پیچک ها که همه جا را پوشانده اند . بهار را ببینم چه شکلی شده است .
بیچاره چقدر لاغر و نحیف شده بود و بوی عرق نامطبوعی داشت . سایه های پشت پلک هایش ریخته و زیر چشمانش سیاهی خنده آوری ساخته بود . یکی گفت این سرمه است که همراه اشک ریخته است پایین .
دلم سوخت و نخندیدم تا بیش از این شرمگین نشود .لباده های گشادش بطرز مضحکی توی ذوق میزد . هیچ چیزش به بهار نمی برد . از بی حوصلگی پنجره را بستم تا کمی هوای اتاق را با عطرهای مصنوعی معطر کنم .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲, ۱۳۸۹ در ۴:۲۳ ق.ظ
بکش ، بکش ! اینجا بکش ! اینجا کشیدن غنیمت است ! (نـــــــــــــــــــــفس ).
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۳, ۱۳۸۹ در ۶:۵۵ ب.ظ
این اولین بار نیست که نوشته های من ابتدا در ثابون منتشر می شود و بعد در وبلاگ خودم بروز رسانی می شود .
فکر می کردم بیش از این ها دقیق باشی .
. اما بعد اینجا نفس کش زیاد دارد . نوبت به ما نمی رسد .
قربان تو با درد زانویت کع مکافات این دنیا در کارنامه انسانیت انسان است . فردا برای طلب بخشش تو و رفع درد زانوانت به در خانه خدا می روم اما التماسش نمی کنم . او نیازمند التماس نیست . همینقدر که بداند بخاطر تو آمده ام می پذیرد . من تنها کسی هستم که ضمن اینکه دلم میخواهد سر به تنت نباشد . مشتاق بهبودی دردت نیز هستم . عجب دنیای مزخرفی .
يک کف کرده به نام سپیده فروردین ۴, ۱۳۸۹ در ۹:۲۵ ب.ظ
دنیا مثل آدمهاش خیلی هم پیچیدس ، هم هزار چهره ، هم مبهم و هم … . پر از متضادهاست . ( به قول حکما ی دین در این دنیا وحدت اضداد حاکمه ) . ( تاریکیو روشنی ، خوبی و بدی ، بخشش و تنگ نظری و ……. اینها رو تو و همه میدونیم ) .
امروز که آفتاب غروب کرد ، توی دلم مطمئن بودم که داره از یک طرفه دیگه طلوع می کنه …… .
البته همه این حرفها رو زدن آسونه … ولی نیست … . [لبخند]
خامشی بهتر .
ورنه من باید چه می گویم به او ، باید چه می گفتم ؟
گرچه خامشی سرآغاز فراموشی ست ،
خامشی بهتر ،
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت ، خاموشی ست .
چه بگویم ، هیچ
جوی خشکیدست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته های بارهنگ و پونه و خطمی خوابشان برده است .
با تنی بی خویشتن ، گویی که در رویا میبردشان آب ، شاید نیز
آبشان برده است
( اخوان ثالث)
با این همه باید شاد بود . زیبایی کم نیست . ماه است ، کفتر هست یه چیز دیگه هم بگم دیگه می رم ……. درد نصیب هر کسی نمی شه …. کسی که درد میکشه ( زانوتو میگم …. دلتم همچنین ) خیلی چیزا بدست میاره … صبر ، وسعت دل ، به حقیقت های نهفته زندگی دست پیدا می کنه .
ایشا لا همیشه سلامت باشی . شاد باشی و دلت دریا باشه ( که هست )
سال نوت مبارک
يک کف کرده به نام jojo فروردین ۵, ۱۳۸۹ در ۲:۱۰ ب.ظ
هشتاد و هشت و ،خاطراتشو نمیشه فراموش کرد،میشه؟؟
مخصوصا روزهای شیرینشو [لاو و عشق]
يک کف کرده به نام jojo فروردین ۷, ۱۳۸۹ در ۱:۰۸ ق.ظ
(بعد از تحویل سال بر میگردم.مطالب زیادی برای نوشتن و سابون کاری دارم.)نکنه به وقت سیاره شما هنوز سال تحویل نشده! [هه هه] [بوس بوس] چی شد پس؟؟؟بنویس دیگه آقاهه جونم [عشوه]
حضور چشم تو اینجا همیشگی است [لاو و عشق] [بوس بوس] چیزی بگو…
چیزی بگو خیال من آشفته تر شود
چیزی شبیه شعر، دلم زیر و بر شود
چیزی شبیه عطر حضور همیشه ات
از خاطرات دور ولی ساده تر شود
خواندم حضور چشم تو اینجا همیشگی است
خوش دارم این خیال کمی تازه تر شود
تکرار بی نهایت یک راه بی تو هیچ
حالا خیال کن پای دلم خسته تر شود
ترسیده ام ز های و هوی غریب غریبه ها
ترسم صدای آشنای تو هم دورتر شود
عمری گریخته ام از چند و چون عشق
ترسم که سعی دل به نگاهت هدر شود
من بین ماندن و رفتن عجیب حیرانم
شعری بخوان که رفتن دل سخت تر شود
من خوب می شناسمت از لحن واژه ها
ترسم دلم نبینی و آواره تر شود
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>