<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: سابون و خواب یا حقیقت</title>
	<atom:link href="http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html</link>
	<description>مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 16:25:26 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: محمد میرزائی</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/comment-page-1#comment-1131</link>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=619#comment-1131</guid>
		<description>جناب پاکزاد به هیچ عنوان یک سناریو بازنویسی شده نیست و کاملا واقعی است.این خواب اینقدر برایم شفاف و روشن بوده است که حس میکردم واقعی است.اون محاسبات دقیق از قبیل فصل و زمان موقعیت به واسطه درو برنج،یا لامپ 60 وات و یا نیمکت ها که به مثابه نیمکت های دادگاه خانواده و یا باد شمالی و حتی شرق و غرب و سمت چپ و راست و چراغ ترمز های موتور و حتی صدای باز و بسته شدن درهای سلول های انفرادی،نم کشیده بودن کف سوله،خنده های اطرافیان و صدای موتور 125 سی سی و حتی شلوار کردی راکب موتور و خیلی چیزهای دیگری که در نگارش این خواب نام نبرده ام همگی و همگی با پوست و جان در خواب احساس کرده ام و جالب اینجاست این آنالیز یا محاسبات همگی در خواب انجام شده است.یعنی وقتی در خواب به لامپ سوله نگاه کردم به 60 وات بودنش هم توجه کردم.یا وقتی دیدم کمباین مشغول درو کردن است در خواب می دانستم که فصل باید تابستان و اواخر مرداد و اوایل شهریور باشد و الی آخر ....
فرمودین کیهان بچه ها من را یاد خاطرات جالی انداختین که خالی از لطف نبود.یاد کیهان بچه هایی که پدرم هر هفته برایم خریداری میکرد و زور میکرد که باید حتما بخوانیشان و من به خاطر اجبار پدرم لج میکردم و هیچ وقت نمی خواندم.فقط دوست داشتم داستانهای مصور صفحات آخر را دنبال کنم.مخصوصا اگر غولی در داستان بود.البته از فهرست خوانی هم خوشم می آمد.(همین الان هم به ایندکس کردن مطالب اهمیت میدهم).
پاکزاد جام کاملا مطمئنم خواب بوده است.اینکه بعد از خواب چه کار کردم:
- هراسان از خواب بیدار شدم.صدای فکس می آمد که چند صفحه را فکس میگرفت.
- به موبایل هایم نگاه کردم تا ببینم چند میس کال و چند اس ام اس برایم آمده.
- به یکی از دوستانم زنگ زدم.
- از جا برخواسته و گلاب به رویتان به دستشوئی رفته و سر و صورت و رفع حاجت و الباقی.
- مستقیما به لابراتوار و چک کردن ایمیل هایم.
....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جناب پاکزاد به هیچ عنوان یک سناریو بازنویسی شده نیست و کاملا واقعی است.این خواب اینقدر برایم شفاف و روشن بوده است که حس میکردم واقعی است.اون محاسبات دقیق از قبیل فصل و زمان موقعیت به واسطه درو برنج،یا لامپ ۶۰ وات و یا نیمکت ها که به مثابه نیمکت های دادگاه خانواده و یا باد شمالی و حتی شرق و غرب و سمت چپ و راست و چراغ ترمز های موتور و حتی صدای باز و بسته شدن درهای سلول های انفرادی،نم کشیده بودن کف سوله،خنده های اطرافیان و صدای موتور ۱۲۵ سی سی و حتی شلوار کردی راکب موتور و خیلی چیزهای دیگری که در نگارش این خواب نام نبرده ام همگی و همگی با پوست و جان در خواب احساس کرده ام و جالب اینجاست این آنالیز یا محاسبات همگی در خواب انجام شده است.یعنی وقتی در خواب به لامپ سوله نگاه کردم به ۶۰ وات بودنش هم توجه کردم.یا وقتی دیدم کمباین مشغول درو کردن است در خواب می دانستم که فصل باید تابستان و اواخر مرداد و اوایل شهریور باشد و الی آخر &#8230;.<br />
فرمودین کیهان بچه ها من را یاد خاطرات جالی انداختین که خالی از لطف نبود.یاد کیهان بچه هایی که پدرم هر هفته برایم خریداری میکرد و زور میکرد که باید حتما بخوانیشان و من به خاطر اجبار پدرم لج میکردم و هیچ وقت نمی خواندم.فقط دوست داشتم داستانهای مصور صفحات آخر را دنبال کنم.مخصوصا اگر غولی در داستان بود.البته از فهرست خوانی هم خوشم می آمد.(همین الان هم به ایندکس کردن مطالب اهمیت میدهم).<br />
پاکزاد جام کاملا مطمئنم خواب بوده است.اینکه بعد از خواب چه کار کردم:<br />
- هراسان از خواب بیدار شدم.صدای فکس می آمد که چند صفحه را فکس میگرفت.<br />
- به موبایل هایم نگاه کردم تا ببینم چند میس کال و چند اس ام اس برایم آمده.<br />
- به یکی از دوستانم زنگ زدم.<br />
- از جا برخواسته و گلاب به رویتان به دستشوئی رفته و سر و صورت و رفع حاجت و الباقی.<br />
- مستقیما به لابراتوار و چک کردن ایمیل هایم.<br />
&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پاکزاد</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/comment-page-1#comment-1130</link>
		<dc:creator>پاکزاد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=619#comment-1130</guid>
		<description>این به یک سناریو دکوپاژ شده که متن ش چندین بار بازنویسی شده باشد شباهت داشت تا یک خواب . اینقدر محاسبه جزئیات با دقت انجام شده بود که یاد داستان های ( جانی دالر ) که اون زمان های قدیم رادیو پخش می کرد افتادم . لامپ 60 وات و میله های ردیف ردیف . و از این دست موضوعاتی که تو مجلات کیهان بچه مینوشتن . یا ترجمه کتابهای پلیسی مایک هامر ( فرزان دلجو - امیرمجاهد ) چاپ می کردند .
میگم دکتر ، اصلا مطمئنی که خواب بودی ؟ ضمنا بعد از اینکه بقول خودت بیدار شدی ، چکار کردی ؟ این در تعبیر خواب از درجه اهمیت فوق العاده ای برخورداره . اگه بتونی با همون دقت و جزئیات بگی ، میتونم خوابت رو تعبیر کنم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این به یک سناریو دکوپاژ شده که متن ش چندین بار بازنویسی شده باشد شباهت داشت تا یک خواب . اینقدر محاسبه جزئیات با دقت انجام شده بود که یاد داستان های ( جانی دالر ) که اون زمان های قدیم رادیو پخش می کرد افتادم . لامپ ۶۰ وات و میله های ردیف ردیف . و از این دست موضوعاتی که تو مجلات کیهان بچه مینوشتن . یا ترجمه کتابهای پلیسی مایک هامر ( فرزان دلجو &#8211; امیرمجاهد ) چاپ می کردند .<br />
میگم دکتر ، اصلا مطمئنی که خواب بودی ؟ ضمنا بعد از اینکه بقول خودت بیدار شدی ، چکار کردی ؟ این در تعبیر خواب از درجه اهمیت فوق العاده ای برخورداره . اگه بتونی با همون دقت و جزئیات بگی ، میتونم خوابت رو تعبیر کنم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ehsan</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/comment-page-1#comment-1129</link>
		<dc:creator>ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=619#comment-1129</guid>
		<description>in axet badamoza dare momkene baziha bahash sabon kari konan [تشویق]  [خنده]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>in axet badamoza dare momkene baziha bahash sabon kari konan [تشویق]  [خنده]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ehsan</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/comment-page-1#comment-1128</link>
		<dc:creator>ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=619#comment-1128</guid>
		<description>khabetam mese khodete&#039;yade onroza bekheyr ke hamishe bidar bod
har saati ke miomadi bod
hamishe bod
ama hala
.....
an sabo beshkasto an peymane rikht
!!!!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>khabetam mese khodete&#8217;yade onroza bekheyr ke hamishe bidar bod<br />
har saati ke miomadi bod<br />
hamishe bod<br />
ama hala<br />
&#8230;..<br />
an sabo beshkasto an peymane rikht<br />
!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: bi nam</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1388/11/06/619.html/comment-page-1#comment-1127</link>
		<dc:creator>bi nam</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=619#comment-1127</guid>
		<description>kheili be khodam feshar miaram bekhandam ,vali dige az tahe del nemikhandam</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>kheili be khodam feshar miaram bekhandam ,vali dige az tahe del nemikhandam</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

