دو روز پیش بود که طبق معمول توفیقی اجباری باعث شد من تا ساعت ۸:۴۵ صبح نخوابم،بعدش هم که باید ساعت ۹:۳۰ جایی می بودم،به طبع هم وقتی نبود برای خوابیدن و این توفیقات اجباری همین طور ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه دیروز و خلاصه، پیرامون اجازه ی به رختخواب رفتن رو به من داد.به چُرت که رفتم حس کردم از خستگی زیاد اصلا خواب خوبی نخواهم داشت و از طرفی تنبلی ناشی از خستگی اجازه نمیداد برم یک دوشی بگیرم و سبک بشم تا شاید خواب لذت بخشی داشته باشم؛از این رو تا ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح امروز مداما در بستر قلط میزدم و امان از داشتن یک خواب راحت.با یک جهش از جا پریدم و حوله و باقی موارد مورد نیاز برای حمام را از کمد برداشتم و رفتم به سمت حمام.دوشی کامل گرفتم و اومدم بیرون با حوله طبق معمول نشستم پشت این سیستم های دوست داشتنی ام و تا ۷:۳۰ دقیقه صبح همین پشت بودم و مشغول کدنویسی و آماده سازی یک پروژه.خلاصه رفتم دوباره بگیرم بخوابم(حالا چی رو بگیرم بخوابم،نمیدونم).خلاصه در خواب عمیقی فرو رفتم و چنان دیدم که در ذیل تشریح می کنم:
« در یک زمین پر از شالی های برنج هستم و بادی ملایم از سمت شمال به سمت من می وزد و بینی ام را پر میکند از بوی عطر برنج سبز.آفتاب از پشت سرم به من می تابد پس می توانم حدس بزنم که بعد از ظهر و حوالی غروب است.جایی که ایستاده ام تقریبا وسط یک دایره است که شالی ها را درو کرده اند.پس می توان حدس زد که اواخر مرداد و اوایل شهریور است که زمان درو کردن برنج است.چند نفری که انگاری آشنا هستند با فاصله در اطرافم مشغول کار کردن هستند و گاهی مرا صدا میزنند و به نشانه محبت می گویند بیا پیش ما دیگه.چرا اونجا وایسادی.کمی دورتر یک کمباین سبز میبینم که تِرتِر کنان مشغول درو کردن است.سمت غربی این شالیزار یک جاده ی روستایی است که فکر میکنم خاکی بود.خوب که به جاده نگاه میکنم میبینم گرد و غباری بلند شده و موتوری با سرعت طی مسیر میکند.با فاصله از ما می ایستد و داد میزند و رو به اطرافیانم می گوید می خواهم بروم [د.ک] را ببینم و با سرعت میرود.ابتدا فکر کردم اشتباه شنیده ام و با سرعت به سوی اطرافیانم که مشغول کار بودند میدوم و هِن هِن کنان می پرسم داشت کجا میرفت؟داشت میرفت کسی به نام [د.ک] را ببیند؟اونها هم با لبخندی معنا دار پاسخ دادند: آری،مدتهاست که[د.ک] اینجا است و ما به تو نگفته ایم.حس کردم که قدرتی ماورائی در پاهایم جمع شده و تا جایی که قدرت عضلاتم اجازه میداد شروع کردم به دویدن پشت موتور.موتور با سرعت جاده خاکی را می پیمایید و خاک و خول بلند میکرد و مسیر دود اگزوز پخش شده در فضا را می گرفتمو با سرعت می دویدم.نفسی برایم باقی نمانده بود دیدم از دور چراغ ترمز موتور چشمک میزند و دیدم به سمت چپ تغییر مسیر داد و وارد یک فرعی شد(Location را یک روستای فوق العاده زیبا در نظر بگیرید) من هم به ابتدای فرعی رسیده بودم و وقتی به انتهای فرعی نگاه کردم موتوری نبود و فقط گرد و غبار عبورش به جای مانده بود.در کنار فرعی رودی جاری بود که سرچشمه اش دقیقا زیر پاهایم بود.آب با فشار قُل قُل کنان از زیر پاهایم از زمین بیرون میزد و در مسیر خود جاری میشد.به خود آمدم و دوباره تصویر [د.ک] از جلوی چشمانم عبور کرد.حالا پاهایم به واسطه خیس شدن سنگین شده بودند و در کفش چالاپ چالاپ می کردند.موتوری را گم کرده بودم و نه از دود اگزوز خبری بود و نه از گرد و غبار…
سمت چپم یک سوله ی تقریبا بزرگ نظرم را جلب کرد.برای پرسیدن سئوال به سمتش رفتم و از روی پرچین های حصار شده اش پریدم و با یک حالت استرس واری به سمت در ورودی سوله رفتم.سوله در نداشت ولی وقتی وارد شدم دیدم یک چراغ حدودا ۶۰ وات دارد که فقط اجازه میدهد چشم،چشم ها را ببیند.سمت راست یک نیمکت بلند به دیوار چسبیده بود(مثل نیمکت های راهروهای دادگاه های خانواده و حقوق مدنی دیدید که به دیوار یک ردیف نیمکت چسبیده است؟همونطوری).ردیف و البته به فاصله ی کمی چند دختر جوان با چهره های تیره و البته فوق العاده ناراحت نشسته بودند.یکی صورتش خیس بود و معلوم بود داشته گریه میکرده؛یکی مشغول بافتنی بود و لبهایش را بین دندانهایش فشار می داد.یکی پاهایش می لرزید و هق هق می کرد؛یکی زانوهایش را در سینه اش بقل کرده بود و مبهوت به من نگاه می کرد و پلک نمی زد.سمت چپ ردیف ردیف اتاقهایی بودند که درهای قفل دار داشتند.تعدادیشان میله ای بودند(مثل زندان) و تعدادیشان مثل انفرادی بودند.یکی از انفرادی ها درش باز بود و توجه که کردم کسی داخلش نبود.هیچ کسی به وجود من اهمیتی نمیداد و انگاری اصلا من رو نمی دیدن.کمی به خود جرات دادم و وارد سوله شدم و به سمت خانم مسنی رفتم که در انتهای سوله روی حصیری نشسته بود.یک حالتی داشت که انگاری صاحب سوله است و انگاری اونجا یک کاره ای هست.یک لباس گل گلی چرک سر همی پوشیده بود و پوستی تیره داشت و صورتش مملو بود از چروک های ریز و درشت.نخ-سوزن به دست داشت و داشت یک چیزی را میدوخت.رفتم جلو و با صدایی لرزان از خانمه پرسیدم شما [د.ک] را می شناسید؟ناگهان دو تا از دخترایی که روی نیمکت ها نشسته بودند زجه زدند و دویدند به سمت انفرادی ها و در را بستند.با سرعت پرسیدم اینا چرا اینطوری کردند؟من که حرفی نزدم؟من دنبال [د.ک] می گردم فقط!اینها می شناسند؟شما [د.ک] را می شناسید؟[د.ک] اینجا بوده است؟تو رو خدا راستش را بگید.من مدتهاست به دنبال [د.ک] هستم.به من پاسخ بدهید.پیرزن لبخندی به من زد و یک در انفرادی را که در پشتش بود باز کرد،دیدم یک پیرزن فوق العاده رنجور در کف انفرادی افتاده است و می گوید منتظرت بودم.آری،[د.ک] مدتها اینجا بود ولی الان نیست.فریاد زدم کجاست؟کجا می توانم پیدایش کنم؟با آرامش عجیبی و با لبخند دلنشینی گفت: «پسرم،[د.ک] مدتهاست که ازدواج کرده و یک بچه توپولی خیلی زیبا هم داره که صورتش می درخشد».دیگه نفهمیدم چه حسی دارم.تمام بدنم بی حس شده بودند.زانوانم سست شدند و از پا افتادم.بی حس و حال فقط به پیرزن رنجور در انفرادی نگاه میکردم.داشت حرف می زد ولی من صدایش را نمیشنیدم و فقط حرکات لبهایش را میدیدم».
رینگ رونگ قیش و قوش … صدای فکس اومد و یک قِرچی کاغذ رفت تو فکس و من از خواب بیدار شدم.
[د.ک] یک خاطره است و صرفا نباید ابتدای نام نام خانوادگی کسی یا چیزی باشد.


باز اون توفیق اجباری تو پست (ثابون و با وبلاگ هیچ وقت گم نمی شوی…!) و پای من
[بیا وسط] ،حالا اگه بی اجازه می خوابیدی چی میشد،از همین جا از د.ک کمال تشکر را دارم.
فقط همینو میتونم بگم
Digg/zabansaz
Flickr/northhacker
Facebook/northhacker
Friendster/northhacker
Virb/northhacker
Linkedin/northhacker
Twitter/NorThHaCkeR
YouTube/northhacker123456
Last.fm/northhacker
Del.icio.us/northhacker
Wikipedia/Northhacker
GMail/northhacker
coComment/northhacker
PureVolume/northhacker
Upcoming/northhacker
Kongregate/northhacker
Zaadz/northhacker
Technorati/northhacker
MyBlogLog/mybloglog
Blog/northhacker
