من آن نهنگ کوچکم که روزی کسی افسانه ی سرگشتگی نهنگها را برایش گفت. داستان آن روزی که نهنگ ها خشکی را رها کرده پا به دریا گذاشتند، تا غذای بیشتر بیابند و دشمنان کمتر. آن روز که در افقِ اقیانوس ها آنقدر دور شدند که خانه را از یاد بردند و گم شدند و گم ماندند. دست و پای شان باله شد و پوستشان چرمین و دریایی شدند.
من آن داستان را از اعماق درونم باور کردم. نهنگ ها آب شش ندارند. نهنگها پستاندارند. همه چیزشان به خاکیان می ماند. ما اهل این آب های سرد و تاریک نیستیم. ما مالکان سواحل آفتابی و پر درختیم. ما عاشقان صدای باد و آواز مرغان دریایی هستیم. ما در خلسه چرت های آفتابی در بعد از ظهر های داغ تابستانیم. این سکوت وهم انگیز عمق تاریک اقیانوس, این موجودات غریب و خاکستری چیستند؟ این ترس دائم، حس مزمن سرگشتگی و تنهایی که همیشه و بی دلیل با خود حمل می کنیم از کجاست؟ درست است. همین است. این افسانه راست است. ما اهل خاکیم و تمام اندوه سالیان من با این کشف نابود شد و آرامشی عمیق جای آنرا گرفت؛ به سطح آب رفتم و آنچنان نفس کشیدم که انگار دوباره زاده شدم. سلام ای آسمان آفتابی. سلام ای کوه های دور. سلام ای بادهای گرم….
به خانه باز خواهم گشت. حتی اگر همه منع ام کنند که نرو. آن ساحل را خواهم یافت. حتی اگر هفت اقیانوس را طی کنم. ساحلی که اولین نهنگ از آنجا پایش را در آب گذاشت. شن های خشک را لمس خواهم کرد و فریاد خواهم زد: من رسیدم. و دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود. هیچ چیز. اینکه بعد چه رخ خواهد داد. چه خطراتی خواهد بود و چه خواهد شد. برای من رسیدن به خانه پایان همه چیز خواهد بود.
من به راه افتادم. از آن خلیج دلگرفته بیرون زدم و همراه با جریان آب های گرم به شرق رفتم. عده ای به دنبالم روان شدند. بزرگتر ها برای اینکه منصرفم کنند و جوانتر ها تا ببیند جریان چیست. روز ها بی وقفه رفتم. پیر تر ها که از بازگرداندنم پشیمان شدند باز گشتند اما عده ای از جوان ها ماندند. آن ها هم می دانستند با سایر آبزیان یکی نیستند. آن ها هم حس ترس و گم گشتی من را می شناختند. رفتیم و رفتیم و رفتیم. از کنار تمام سواحل پر نور حاشیه اقیانوس گذر کردیم و من هیچ ساحلی را آشنا نمی دیدم.
تا این که یک روزصبح خیلی زود وقتی برای تنفس به سطح آب آمدم دیگر پایین نرفتم. بوی این خاک مثل یک چیز سحر آمیز مرا به روزهای خیلی خیلی دور برد. به اولین خاطره ام از خوردن شیر مادر. به حس شیرین گرمایی که از تن او به من جاری می شد. اشک هایم روان شد و به دوستانم گفتم: ما رسیدیم.
ماهیگیر پیر به سرعت تا کلبه ساحلی اش دوید اما وقتی گوشی تلفن را برداشت نمی دانست به کی زنگ بزند. به خواهر زاده اش زنگ زد که دانشجوی جوان و طبیعت دوستی بود. ساعتی بعد ساحل پر شد از جوانان و خبرنگاران و مردمان با بیل و سطل های آب و طناب های کلفت. در شهر دیگر همه شنیده بودند که ده ها نهنگ خودکشی کرده اند.
همه می دویدند. یکی بیل می زد تا از دریا آبراهی به سمت نهنگی باز کند. یکی سطل سطل آب روی نهنگی می ریخت تا پوستش در زیر آفتابِ هر لحظه داغ تر نیمروز نخشکد. عده ای نهنگی را طناب پیچ کرده بودند و جسم سنگینش را به سمت دریا می کشیدند. خبرنگاران عکس می گرفتند و با زیست شناسان مصاحبه می کردند: این به خاطر آلودگی آبها و اختلال در سیستم جهت یابی و….
یکی فریاد زد: این یکی دارد میمیرد. نهنگی بود جلوتر از همه روی شن های خشک و سفید آرمیده. چند نفری به سمتش دویدند. مردی گفت: خیلی دیر شده و زنی جوان به گریه افتاد.
گربه شور:
- دیروز اتفاق خیلی خوبی برام افتاد و خیلی خیلی خودم و خانواده ام رو خوشحال کرد.
- امشب وقت کردم و یک خونه تکونی حسابی کردم و سابون رو تغییر شکل دادم.حالتش خیلی بهم حس خوبی میده.اما در مورد رنگش؛تا الان سه نفر نسبت به رنگ سابون اعتراض داشتند که باید عرض کنم به دلیل اینکه در ابتدا اون header بالای سابون رو طراحی کردم،مجبور شدم به دلیل همخوانی و کنتراست رنگها در متون از همین رنگ قهوه ای و خردلی استفاده کنم که البته به دل خودم نشسته و راحتم توش!راستش از نظر خودم خیلی حرفه ای و خوشکل شده.مبارک صاحبش.



