سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for آبان, ۱۳۸۸

صابون و «یک/دوم (۱/۲) خلاء»

من هستم.اینجا پشت این میز پشت به پنجره رو به صفحه سفیدی که چشم را می خراشد کنار تختی که حال دیگر خالی نیست مانده‌ ام.زیر سقف کاذبی که روز به روز نزدیک‌تر می‌شود.روی زمینی که از زیر پاهایم فرار می‌کند و جا می‌گذاردم من اینجا پشت این میز کنار لیوان شربتی خالی که لب هایش نوچ شده است به دنبال تو می گردم.جستجویم دنباله اش به درخشش شهاب آسمانی فرا زمینیست…

baghiyatolah-azam (1)تیک توک.تیک توک.این صدای قطرات سرم است که از کیسه به پایین قل می خورد.فضای عمومی گرم و من به بطری آب معدنی نیمه «خالی» کنار آسانسور بیمار بر زل زده ام و این خطوط دزدیده شده ی وایرلس صاحب آسانسور است که بین من و تو ارتباط برقرار میکند.ارتباطی از جنس خط تاهوما ده.اینجا همه در یک فکر هستند.سلامتی…

baghiyatolah-azamگاهی میشه دو نفری رو تخت یک نفره بخوابی و چشماتو ببندی و به شعر «لحظه» های معین گوش کنی.اونوقت هست که کم کم شل میشی.یک/دوم ات (۱/۲) میره در خلاء و در میان روتختی و فرش زیر تخت لولو می خوری…

- نیفتی!بیا این طرف تر…

|+ نه.تجربه خوبی هست.یک/دوم (۱/۲) در خلاء.

تازه وینیستون لایت رو روشن کردی و کام عمیق میگیری.یک دستت روی کیبورد و به همان صفحه سفید زل زدی.اگر چشم برداری میبینی که آسمان روشن شده.یک آهی میکشی و با تعجب میگی:«عجب!روز شد».

هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستیم.

کراکت زندگی.برداشت ۹۶۴۲۲۴۰۰۰ . تَق.

Share

ثابون و با وبلاگ هیچ وقت گم نمی شوی…!

این سابون کاری کمی بلند و شاید خسته کننده باشه ولی فکر کنم اگر الان همه ی اینایی که به ذهنم می رسه اینجا ننویسم در گیر و دار گرفتاریهام گم میشه و جائی ثبت نمیشه.

بگذارید کمی برگردم به عقب و از بیماری اخیرم بگم و بیام جلو و این بین کلی به در و دیوار و چپ و راست بزنم و از هر دری حرفی بزنم.جریان از اینجا شروع شد که اتومبیل مهره ای داره به نام مهره ی آب که جنس او از چدن هست و بالایش یک سوکت تعبیه شده و مستقیم به ACU ماشین میره.حالا وظیفه ی این مهره اینه که دمای آب رادیاتور رو اندازه گیری کنه و به ACU بفرسته تا ACU با یک دستور فن ماشین رو در حالت Low Rotaite قرار بده و آب در دمای ۹۵% در این نوع اتومبیل فیکس قرار بگیره و بالاتر نره.حالا این مهره ی آب مبزنه و خراب میشه و گرمای رادیاتور تا ۱۲۰ درجه سانتیگراد هم بالا میره و باعث ترکیده شدن رادیاتور میشه.سوراخ شدن رادیاتور مساوی بود با معطلی من در تعمیرگاه های مجاز و غیر مجاز از ساعت ۱۳ تا ساعت ۲۲:۳۰ دقیقه ی شب و حالتی از گرسنگی،ضعف،اعصاب خراب،پا درد،کمر درد،خالی شدن جیب و … غیره به سراغت بیان.همه و همه باعث شد در ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه شب یک حس عجیب خفگی بهم دست بده.یک توفیق اجباری هم به خاطر بی فکری یکی از دوستام بر ما حادث شد و این بیرون ماندن و بنزین سوزوندن تا ساعت ۱:۳۰ دقیقه شب باقی ماند و ما همچنان می چرخیدیم.خدا پر و مادر این آبمیوه فروشی محل رو بیامرزه،که اگر اون دو پارچ آب لیموی شیرین اصلش نبود شدیدا بیهوش میشدم.خلاصه کشان کشان و با هزار مصیبت خود را به خانه پدر و مادر رساندم؛یادم رفت بگم در راه نزدیک بود برم داخل یک جوی آب که در لحظه ی آخر از واقعه گریختم.خلاصه با یک حال نزار اومدم و افتادم در رختخواب.تب ۴۲ درجه و گاهی هم ۴۳ درجه همراه با تپیدن چهار رگ به کلفتی انگشتت در سر و هزیان و هزیان.می دونستم دارم چرت و پرت میگم و هزیان میگم و خودم متوجه بودم ولی یک حسی نمی ذاشت که نگم.زبان جاری بود و هزیان و یک چیزایی که اون زمان جلو چشمام بود و میدیدم رو به کلام میاوردم.خیلی سخت بود.شاید اون لحظات فکر میکردم پایان عمرم باشه و مداما میدیدمش.می خواستم بگیرم و بقلش کنم و نگذارم که بره.ولی تا جلو با لباس سفید میومد و لبخند میزد و آروم آروم می رفت عقب و در مه افکارم نا پدید می شد.چه آبمیوه ها و ترکیباتی که من تا صبح به این شکم نزدم تا طبم پایین بیاد.مادرم تا صبح از جان مایه گذاشت ومداما در حال پایین آوردن طبم بود.در این میان به هیچ عنوان زحمات خواهر و پدر فراموش نمی شود.خلاصه کنم در این مورد که فکر میکردم آنفولانزای نوعA گرفته ام(خوکی).ولی خدا رو شکر رد کردم هر چیز بود.البته ناگفته نمونه که قبل از این اتفاقات به یک درمانگاه هم عزیمت کرده بودم و حضور اون فرشته ی نازنین هم خالی از لطف نبود.(پینوکیو).

تا حالا توجه کردین که آدم وقتی وبلاگ داره گم نمیشه.نه حالا وبلاگ،ولی یک چیزی که یک جایی هست و میشه بهش مراجعه کرد و از احوالات صاحبش با خبر شد.چقدر خوبه که براتون که من وبلاگ دارم.با داشتن سابون من هیچ وقت برای اونایی که می خوان منو پیدا کنن در هر لحظه گم نمیشم.حتی اگر از این منظومه هم خارج بشم باز این سابون هست که روزی بشه بهش تکیه کرد و بگیم بابا جون این مال یکی بود به اسم محمد میرزایی.میدونید یک جوری جای پاهات رو باقی گذاشتی و از بین نمیره.کسی گمت نمیکنه.امان از اونایی که می خوای بدونی دقیقه ای چند بار نفس می کشن و وبلاگ که هیچی،یک دفترچه یادداشت هم ندارن که آدم نفسی در آن بکشه…

بابا حالش خوب نیست.یکمی قبل از من تب کرده بود.این تب ناجوانمرد هی پایین میاد و هی بالا میره.احتمالا یک عفونت در بدنش وجود داره.دکتر براش نوشت که بره بیمارستان رازی.پیش خودم گفتم بابا رو مگه از سر راه پیدا کردم که ببرم رازی.اصلا یک جورایی پام راه نمی رفت تا امروز صبح بابا خودش گفت نمیریم رازی.میرم پیش دکتر دومم اون بیمارستان گیل هست و اونجا بیمارستان میریم برای بستری.پیش خودم یک آهی کشیدم گفتم آخی.باز بیمارستان گیل سرش به تنش می ارزه.حداقل خصوصی هست و آدم پول میده سرشو بالا میگیره.باسن لق دکتر اولی.خلاصه به جهت این موضوع باید صبح بابا رو می بردم آزمایشگاه.وارد آزمایشگاه شدیم و بابا طبق معمول از اونجایی که غرور خیلی جالبی داره خودش رفت کارای پذیرش آزمایشش رو انجام بده و من با فاصه از دور هواشو داشتم و به کارا دقیق بودم تا اگر لحظه ای نیاز به من شد مثل عقرب بپرم وسط.یک کنج از آزمایشگاه رو انتخاب کردم و تمامی لحظات حضور،عبور و مرور و خروج تک تک بیماران و پرسنل آزمایشگاه رو تحت نظر داشتم و مراقب بودم چیزی از قلم نیافته.برای چی؟برای آنالیز دیگه قربونت.آره بابا من تشنه ی آنالیز رفتار و کردار هستم.بررسی رفتار جامعه منو به وجد میاره.محدوده ی دید من طوری بود که بیرون آزمایشگاه رو هم میدیدم و رویت شد یک ماشین مدل بالا-خیلی بالا(از اونایی که محمد مایلی کهن با امیر قلعه نویی نسبتش داد)جلوی آزمایشگاه ترمزی کرد و یک خانم از باسن فیل افتاده ازش پیاده شد و زرتی بدون توجه به صف عریض و طویل بیماران اومد و دفترچه ی بیمه اش رو گذاشت جلوی پیشخوان.پدرم با لبخندی دفترچه اش رو برداشت و با احترام کامل خطاب به خانم گفت اینجا همه صف ایستاده اند شما هم کمی صبور باشید.دختره جا خورد فکر نمی کرد که چون اون تیپ عجیب و فوق العاده و اون ماشین رو داشت کسی بخواد این حرفو بهش بزنه.دفترچه اش رو گرفت از بابا و به مردی که درون ماشین مورد نظر نشسته بود با کج کردن گردن علامت داد.ناگهان دیدم بله یک عدد فیل از ماشین پیاده شد.خدا وکیلی اون هیکل اگر کنار من واسه من در مقابلش فیل و فنجون بودم.کلا بگم شوهر و همسر گول جیبشون رو خورده بودن و اصل خودشون رو فراموش کرده بودن.یارو اومد داخل و گفت چی شده عزیزم.کمی متمایل شدن سمت من و دختره گفت اون یارو رو ببین،یکجور دستاشو گذاشته رو پیشخون که انگاری آزمایشگاه مال باباشه.من زیر لب خنده ای کردم و توجه جفتشون به من جلب شد.منم پیازداغ قضیه رو زیاد کردم گفتم همه جور آدم پیدا میشه دیگه.مرده رو به من کرد گفت نگران نباش الان حالش رو میگیرم.دفترچه خانومه رو گرفت و از بالا سر بابا سعی داشت دفترچه رو در ردیف اول دفترچه بیمه ها قرار بده و بابا برگشت بار دیگر با یک چشم غره شدید به مرده بهش فهموند که حاجی درسته ماشینت هیولاست،درسته تیپت برادپیته،درسته هیکلت ۱۰ برابر پسر من هست و درسته … ولی هر چیز هستی برا خودت هستی.طرف یکم این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و اومد سمت همسرش که خیلی به من نزدیک بود.یارو رو به من کرد گفت عجب آدمی هست.خانم حیف که شما اینجایی وگرنه همین جا مینداختمش بیرون.منم دیگه جوش آوردم رو به یارو کردم گفتم پسر جون هر کی هستی واسه خودت هستی،تا وقتی من اینجام نمیزارم تو اینجا آزمایش بدی و کلی درگیری پیش اومد.هم درگیری لفظی و هم کمی درگیری فیزیکی.خلاصه با هزار آبروریزی البته برای اونا از آزمایشگاه انداختنشون بیرون و روال خیلی زود فراموش شد.همه درگیر بیماری خودشون بودند و فرصت آنالیز و فکر در مورد این اتفاق برای هیچ کسی نبود حتی برای پرسنل.من رفتم و در گوشه دیگری از آزمایشگاه ایستادم.جایی که نمونه ها را تحویل میدهند.امروز کلاس پریود(عادت ماهانه ی خانم ها) شناسی هم داشتم.موضوع اینطوریه که در محل نمونه گیری قبل از دادن ظرف های مربوط به نمونه گیری خانم مهربون مسئول از خانوما می پرسید پریود هستن یا نه.اونا هم پاسخ میدادن آره یا نه.من هم کاملا پاسخ های مثبت و منفی رو با چهره،نوه راه رفتن،ارتباط،رنگ و غیره … مقایسه می کردم.نتاسج ارزنده ای بدست آمد.

بعد از ظهر شد و رفتیم برای دکتر دومی.بابا رفت داخل مطب و من مدتها در ساختمان پزشکان بالا و پایین می رفتم و در مطب های گوناگونی از شکسته بندی تا نفرلوژیست ها و زنان و زایمان می رفتم و به جهت نت برداری از رفتار بیمار ها می نشستم و رصد می کردم.یافته هایم به میزانی دردناک است که از به تحریر در آوردن آن جدا معذورم…

الان خونه ام و ساعت ۲:۰۵ دقیقه صبح هست.ساعت ۴:۰۰ باید حرکت کنم به سمت تهران و بابا رو فردا ساعت حدودای ۱۱ ستری کنم بیمارستان بقیه الله؛انشاالله که مورد خاصی نیست.راستی یادم رفت بگم که این بیمه هم معجزه ی قرن هست ها.آزمایش که دادیم بدون بیمه ۳۶۸٫۵۴۰ تومان و با بیمه ۳۱۰۰ تومان شد و من خیلی خوشحال بودم که بیمه هستم.

راستی امروز یک چند دقیقه پیش ابی نکته گو هم رفتم و کمکی باهاش صحبت کردم و دلم باز شد.اینم بگم و برم بخوابم:این کیان عزیزم هم شروع کرده به وبلاگ نویسی.امشب متوجه شدم،وبلاگی که می نویسه اسمش خاطرات دیونه هست.الحق که دیوانه ای.دیگه کم کم برم بخوابم.شب به خیر.

Share

صابون و ثانیه هایی که گذشت …

انسان هایی که در مورد خصوصی‌ترین مسائل ازت سوال می‌کنند و تند و تند به یک سوال و دو سوال بسنده نخواهند کرد و سرنخی که بهشان داده‌ای را می‌گیرند و می‌کشند و به‌ فراخور ذهن پریشانشان،تو را با همان نخی که دور گردنت بسته‌اند به هرجایی که دلشان خواست می‌برند؛به هرکدامشان یک چیز بگو. بگو:آره همین دیروز. بگو:همین‌جا روی همین تخت خواب. بگو:دوماه پیش فکر کنم آخریش بود. بگو:اینجا نبود فکر کنم یه‌ جا دیگه بود. یه جایی خیلی دور. بگو:اصلا تاحال اتفاق نیفتاده.اوه،آره معلومه که می‌شه. واسه من که شده. بگو:متنفرم از این کار. وقتی زمانش می رسه از خودم بدم می‌ آد. بگو:تو یک پارکینگ متروک بود.نه بابا نمی‌شناختمش. حتی وقت نشد صورتش را ببینم. خیلی چیزهای دیگر به آنان بگو و قسم اشان بده که جایی تعریف نکنند…

RazRelation

ماجرا تازه شروع می‌شود. دو روز بعد. پنج‌روز بعد. دوماه بعد. انسان هایی که از خصوصی‌ترین مسائل سوال می‌کنند اکثرشان اطلاعات را برای همان لحظه خود نمی‌خواهند. برای این می‌خواهند که بعدها بدان فکر کنند. به جهت این می‌خواهند که بعدها دونفری یا چندنفری درباره‌اش حرف بزنند. ماجرا همان‌موقع شروع می‌شود. همان‌ ثانیه ای که آنها می‌شوند راوی تو. با کلافی که به آنها داده‌ای لباس می بافند و به تو می‌پوشانند. تو قطعا آن لحظه آنجا نیستی. ولی می‌رسد روزی جایی که داستان خودت را از زبان انسان دیگری می‌شنوی. انسانی که تو را می‌شناسند و حرف‌هایی را که درباره‌ات شنیده، با آب و تاب تحویلت می‌دهد اما منبعش را نمی فروشد یا انسانی که نمی‌داند این ماجرا،ماجرای توست اما به گمانش ماجرای جالبی است و برایت تعریف می‌کند. می‌گوید باورمیکنی کسی در پارکینگ متروکه با کسی که نشناسه…؟اَی اَی اَی،فـــِـــــک کــــــن!ایـــــــــش؛ و توی آرسن لوپن بگو:نه باورم نمی‌شه. چه طوری آخه؟ و توی هفت خط می‌دانی هر ماجرایی را برای چه انسانی تعریف کرده‌ای.برای مخاطبانت، برای کنجکاوانت ماجرایی اختصاصی بگو. قصه‌هایی که فقط از آنِ خودشان است.(مدیریت استراتژیک-مدیریت شطرنجی بر پایه ی عدم رعایت اصول اخلاقی).

گربه شور:

+ ثانیه های می گذرد،تند و تند…تا الان ۱۵۸۹۷۶۶۵۷ ثانیه گذشته است و حالا شد ۱۵۸۹۷۶۶۶۱ ،تا به کی باید گذشت؟فکر میکنم تا ابد.

+ اوه پسر چند روز پیش بود که بعد از مدتها خفتمون کردن.با ۱۹۰ تا سرعت گرفتنمون…خلاصه این زبون ناچیز ما رو نجات داد.وگرنه ماشین یک ماهی پارکینگ خوابیده بود.اصلا این فکر به سرتون خطور نکنه که با پول و پارتی این حرفا بی خیال شدن ها!!جریان کاملا متفاوت بود.

+ خواهشا اینقدر گیر ندید که چرا آپدیت نمیکنی این حرفا.یک مدتی هست خیلی گرفتارم.اصلا و ابدا وقت نمیشه صابون خان رو آپدیت کنم.از طرفی نموره نموره دارم پست های سال ۸۱ به بعد هم ایمپورت میکنم.

+ این چند وقت اخیر کل سیستمم روزانه ام به هم ریخته.خوابم زیاد شده.هی خوابم میاد.چرت میزنم.اول توهم زدم که معتاد شدم.بعد به خودم اومدم گفتم آخه احمق به چی معتاد شدی.تو که بجز چند نخ عامل سرطان چیزی استعمال نمیکنی!اونم که فقط نیکوتین داره.خلاصه اصلا راضی نیستم.ظاهرا دارم از اون طرف پشت بوم میافتم پایین.

+ تا حالا فکر کردین مردم چقدر از حکومت دور و حکومت چقدر از مردم دور هست؟!

+ قیمت بوق ماشین ها بالا رفته.آخه خیلی از بوق ها سوخته.

Share