سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و از تلفن متنفرم

بهت تلفن می‌زنم و دارم با کلی لعاب امروز و برات تعریف می‌کنم که ییهویی (مثل همیشه) میگی:«نمی‌شه بذاری واسه بعد؟»(این جمله برام عذاب آور شده)؛من الان سرم خیلی شلوغه و کلی کار رو سرم ریخته.شاید هم یک روزی بالای سرت ایستاده بودم،یکی‌یکی انگشت‌هایت را از روی کیبورد برمی‌ داشتم که داد زدی: ای واااااااااای بازیت گرفته؟مگه نمی‌بینی چقدر کار ریخته رو سرم؟‌ اینجور وقت‌ها یک آرزوی محالی می‌کنم. آرزو می‌کنم چند دقیقه بعد که گوشی را گذاشته‌ایم، حوصله‌ام سررفته و از خانه زده‌ام بیرون،‌ تلفنت زنگ بخورد، با کلافگی و عصبانیت گوشی را برداری و یک‌نفر آن پشت بهت بگوید من مرده ام. به همین صراحت هم بگوید.به همین تندی هم بگوید.به همین رکی بگوید و بدون آِب و تابِ صدای من بگوید. بعد تو گوشی از دستت بیفتد، خیره به مانیتور جلو رویت، سرت را بچسبانی به دیوار و هیکلت از روی دیوار سربخورد و بیاید پایین. یاد آخرین نگاهم. یادت بیفتد که در آخرین لحظه‌های زندگیم حوصله‌ ام را نداشتی و عذاب وجدان خرخره‌ات را تا آخر عمرت ول نکند. هی بنشینی و توی سر خودت بزنی، اما من برنمی گردم. ببینی که من خیلی سریع از زندگی‌ات رفته ام بیرون. به سرعتی که نگاهت را از مانیتور برمی‌داری و می‌گویی خدافظ کارم که تموم شد می‌زنگم.سی سال و اندیست که این آرزو را دارم و روزی بیست و چهار بار به سراغم می‌آید.

سابون ترک خورده:

@ چند روز پیش با آشفتگی بود که از خواب بیدار شدم و سریعا رفتم سراغ قلم و کاغذ و خوابی رو که دیده بودم نوشتم:«یکی از واحد های دانشگاه آزاد رشت بر روی کوهی در منتهای خیابان لاکان واقع شده است.دانشگاهی با وسعت نسبتا زیاد(فکر می کنم حدودا پنجاه هکتار)؛به دلیل اینکه ساختمان دانشگاه بر روی کوه احداث شده است باید مسیری رو حتما با اتومبیل سربالایی طی کنیم تا بدان برسیم.در خواب دیدم که سوار یک ماشین تویوتا هایلوکس سفید هستم و راننده مرا به بالا می رساند.وقتی به بالا رسیدیم راننده عنوان کرد که بنزینم رو به اتمام است،آیا امکان دارد دوباره به پایین برگردیم و بنزین بزنیم و دوباره مرا به بالا برساند تا در مسیر تنها نباشد.با کمی مِن و مون پذیرفتم و برگشتیم.ناگهان Location صحنه ها تغییر پیدا کرد اینطور شد:«آقا پسر جوانی در کنار من در پشت هایلوکس نشسته است و خانم جوانی در حال سوار شدن در قسمت سرنشینان جلو هست.کلاچ،دنده یک و حرکت.الان یادم نمیاد که پسر جوانی که کنارم نشسته بود،چه کسی بود یا چه شکلی بود.به هر حال دوباره مسیر رو سربالایی ادامه دادیم که ناگهان به یک دو راهی رسیدیم و راننده از مسیر اصلی خارج شد و وارد مسیر جدید شد.(این مسیر در طی مسیر مرتبه اول وجود نداشت).سئوال پرسیدم که چرا تغییر مسیر دادید؟ناگهان آن خانم جوان سرش را برگرداند و من شاهد یک قیافه ی فوق العاده زشت بودم.دندان های زرد و مشکی.با نیشهای بلند و تیز.دستانی مشکی و خون آلود.تنها چیزی که بهم گفت این بود:«به دنیای زیبایی های سیاه خوش آمدی و خندید».ناگهان خود را در میان جمعی دیدم که همگی آنها مونث بودند.این را اینطور تشخیص دادم که موجوداتی که در جمع جدید میدیدم هیچ کدام لباس نداشتند و همگی عریان بودند.پوستی قهوه ای روشن داشتند.چشمانی با برق بران.انگشتانی کشیده و هیکلی ظریف.ولی صورتی زشت و غیر قابل توصیف.همگی اشان کمری خمیده داشتند و انگاری قوز دارند.دریچه ای در انتهای شهرشان وجود داشت که نور از آن بیرون میزد.تنها چیزی که برایم در آن لحظه نا مفهوم بود این بود که هر کسی از آن دریچه نورانی به داخل می آمد بسیار زیبا بود و بعد از چند ثانیه مثل دیگران می شد.نمی توانستم لب باز کنم و چیزی بگویم.همین طور پشت همان خانم جوانی که سرنشین ماشین بود قدم بر میداشتم.هر کجا که می رفت من هم می رفتم.وارد خانه ای شد و رفت سراغ یک طاقچه که بر روی آن شمعدانی خشکیده بود.شاخه ی خشکیده ی شمعدانی را شکست و از شاخه خون بر روی زمین می چکید.همین طور می خندید و من هیچ چیزی نمی توانستم بگویم.یعنی قدرت زبان باز کردن نداشتم.باید بگویم من در عین حالی که خواب میدیدم،کاملا آگاه بودم که اینهایی که دارم میبینم خواب است و اصلا نگرانی نداشتم که اینها حقیقت دارد.پس دل به ادامه ی خواب میدادم.وقتی زمین پر از خون شد زیر پاهایم را نگاهی انداختم.شاید انعکاس تصویر خودم بر رویخون جالب ترین قسمت این خواب بود.تصویر زیبایی را در خون ها میدیدم.من خودم را میدیدم.چیزی که روی خونها میدیدم اصلا من نبودم.یعنی چهره ی حال حاضر من نبود.یک چهره ی زیبا بود.یک جورایی تصویرم در خون مثل پدر هرکول در کارتون هرکول بود.ناگهان دخترک دستم را گرفت و از خانه بیرون برد.کشون کشون و من روی زمین کشیده میدم.من رو به میدان اصلی شهر برد.(ساختار شهر دقیقا یک دایره بود که مرکز دایره یک چاه عمیق داشت که واقعا تاریک و ترسناک بود).وسط میدان شهر همه جمع شدن و داد میزدن این از ما نیست.باید از بین بره.همین طور همه داد و فریاد و اعتراض می کردن که ناگهای از آسمان شهر یک دست بزرگ اومد پایین.یک دست آشنا.دست خیلی بزرگ بود.تا جایی که می تونست کلا منو در دستش بگیره و از اون شهر از راه آسمان خارج کنه.اون دست مادرم بود.

هیمن جا بود که از خواب بیدار شدم و شروع به نوشتن خوابم کردم.این خواب رو من حدودا سه یا چهار روز پیش دیده بودم ولی به جهت بررسی ماجرا امروز جریان رو در سابون ثبت کردم.دلیلش این بود که می خواستم برم محل حادثه رو ببینم.آره.دیروز(یعنی جمعه) فرصت کردم و رفتم به همون جاده و در کمال ناباویر دیدم نیمه ای از جاده به دو راهی می رسه!جالبه بهتون بگم تا چند وقت پیش اصلا اونجا دو راهی وجود نداشت.از بومی های منطقه پرسو جو کردم که اینجا یک راه مستقیم داشت.این دو راهی کی بوجود اومده و چرا اینو ایجاد کردن.راه فرعی به کجا میره؟همه گفتن این راهو یک سری از کوه نشینای اینجا ایجاد کردن.گفتم به کجا ختم میشه.هیچ کس پاسخ درستی بهم نداد.فقط بهم گفتم در بین راه یک جنگل هست که بهتره حتما روز از آنجا گذر کنم.باور کنید اصلا جرات نکردم حتی یک قدم پامو بزارم در جاده ی فرعی…

@ دو شب پیش خواب دیگه ای رو دیدم که بارها هست تکرار شده.فکر میکنم این بار چهارم یا پنجم باشه که این خواب رو میبینم.خواب میبینم در یک خرابه ای دارم قدم بر میدارم.Location منطقه رو یک فضای زلزله زده در نظر بگیرید که کلی خونه خرابه داره؛ئلی فرقش اینه که همه جا سبز هست و خشکی جایی وجود نداره.خرابه ها هم بین سبزه زار ها هستن.یک چیزی مثل زمانی که رودبار و منجیل سال ۶۹ زلزله اومده بود.من مشغول قدم زدن هستم که ناگهان در خرابه ها یک چیزی مثل پشتی یا فرش یا تابلو فرش نظرمو جلب میکنه.وقتی نزدیک میشم ناگهان از پشت بوته ها صدایی نظرمو جلب میکنه و میبینم یک خانم فوق العاده دلربا و زیبا و خوش پوش و … جلوم وایساده.لباس سفیدی داره و با لبخند دلربایی منو نگاه میکنه.به طرفم میاد و من در آغوش میگیرمش و مشغول عشق بازی میشیم.زمانی که لبهایم بر روی لبهایش قرار میگیرد،ناگهان لباس سفیدش تبدیل به لباس مشکی می شود و چهره ای زشت و ترسناک ماسک چهره ی زیبا و دلربایش می شود.(دقیقا یک چیزی شبیه همان خانم جوان شوفر هایلوکس)!که ناگهان از خواب با هراس بیدار میشم.(این خواب را تا به حال چندین بار بدون کوچکترین تغییری دیده ام).

گربه شور:

+ امروز بحث جالبی با خواهر کوچکترم داشتم.تا به حال اینطور موارد را بررسی نکرده بودم.شاید بررسی دیدگاه های کسی که از خون تو هست و خیلی دوستش داری خیلی زود تر از اینها نیاز بود.نیاز به تحلیل دارم و باید بررسی ها را عمیق تر و سنجیده تر کنم.پیش به سوی آنالیز.

+ ۳ نخ سیگار خریدم و رفتم به پارک.یک پارک ساکت و خودمانی.هر چقدر به عمق پارک نزدیک میشدم حقایقی جدید را لمس میکردم.حقایقی مثل اینکه من ۱۲ سال ندارم.یا باید از پشت فنس به بازی کودکان نگاه کنم.یا نمی توانم من هم مثل آنها از سرسره سر بخورم.یا اینکه اگر مثل اونها از روی شوق داد و فریاد بزنم همه مرا به چشم یک دیوانه میبینند.دیدم هیچ وقت نمیتوانم خود را در شرایطی غیر خودی قرار دهم.دیدم هیچگاه هم اکنون نمیتوانم کودکی با چشمانی گریان و با لبانی لرزان در آغوش مادری هراسان باشم.

+ زمان برگشت از پارک با صحنه ی جالبی روبرو شدم.همنشینی دو دشمن قدیمی در کنار یکدیگر.سگ و گربه.(این عکس توسط خودم و همراه همیشگی ام گرفته شده.{همراه همیشگی منظورم همان موبایل است}).

Share

۷ کف کرده »

  يک کف کرده به نام پاکزاد مهر ۴, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

آیا این روانپریشی روی عملکرد روزانه ات هم اثر می کذارد یا فقط هنگام خواب عوارض آن بروز می کند ؟
آیا رمان هم میخوانی : از نوع خیالی
مقداری وضع تغذیه خودتان را سروسامان بدهید . به گذشته فکر نکنید . تلاش کنید آینده بهتر بسازید با استفاده از تجربه گذشته .
وابستگی های جهان مادی را از حودتان بزدایید .

پرستار ، گفتم مریض های شیزوفرنی حتما باید همراه والدینشون بیان . در مراجعه بعدی تنها نباشید لطفت حتما با والدین تون بیاین و ناخن هاتون را هم کوتاه کنید .

  يک کف کرده به نام احسان مهر ۴, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

dar morede khab fekr konam meghdari az tabir ro bedonam
albate nemigam chon shayad narahat beshi ya ghabol nakoni
albate to hamintorish ham divane hasti baraye esbatesh niazi be arbade zadan nadari
[ووووو اینه] [پیروزی]
hamrahe hamishegi
………………………
faghat khodamo khodet midonim ghaziasho yeho ghalbam az ja kande shod

  يک کف کرده به نام مهسا مهر ۴, ۱۳۸۸ در ۸:۳۹ ب.ظ

M***B paaaaaaaaaaar
[عشقمی]
behtar bood be *** ya *** rezayat midadi
[عشقمی]

  يک کف کرده به نام کیان مهر ۴, ۱۳۸۸ در ۹:۱۵ ب.ظ

سلام دکتر جان ….
نگران خواب هایت نباش و نگران اینکه بمیری …..
فقط با پاکزاد جان یه سر بیا تبریز …..اگه خوب نشدی اونوقت من میمیرم [گل رز]

  يک کف کرده به نام ابی مهر ۵, ۱۳۸۸ در ۸:۰۳ ب.ظ

سلام عزیزم! کجایی؟ هر چی زنگ می زنم یه خانم می گه:« برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد» این خانمه کیه؟!! نکنه همان خانم جوان شوفر هایلوکس باشه!؟

  يک کف کرده به نام keivan مهر ۶, ۱۳۸۸ در ۱:۰۲ ق.ظ

jalebe hessi ke bala dar morede tel gofti ro barha soraghe man umade,vali bayanesh nakardam ke mabada tarafe moghabelam narahat she,che jaleb ke shoma ham miduni.
to ke emrooz negahat be negahi negaran ast ,bash farad ke delat ba degaran ast

  يک کف کرده به نام پاکزاد مهر ۶, ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ب.ظ

هیچ چیزی مادی در این دنیا ارزش مردن ندارد . رهایش کن ، اگر بسوی تو بازگردد از آن توست و اگر بازنگردد ، از ابتدا راهت را اشتباه انتخاب کرده بودی .
همگونی های باورنکردنی میان انسان هاست . کافی است توانایی این را داشته باشی که گونه مطلوب را بیابی .
درک درست از لحظات و تطبیق رفتارهای ما با این ادراک ، همان توانایی بالقوه ای است که در پستوی ذهن مان محبوس کرده ایم .

آفرین پسر خوب .
می بینم که ناخن هایت را هم کوتاه کرده ای . اینطوری خیلی بهتره . وقتی ناخن هات بلند باشه ، همه میدونن دندونات چقدر بزرگه .

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>