چند سال پیش بود طی عادتی که سالیانی هست دارم به دیدار ابی عزیزم رفتم.سرگرم صحبت از اینورو اون ور بودیم که ناگهان سئوالی کرد.من هم مثل همیشه پاسخ دادم و ماوقع تفسیر.با نگاهی معنا دار سرش رو به پایین انداخت و سری تکان داد و با صدایی نیمه لرزان گفت انشاالله که همیشه این رابطه به این صورت بمونه و تبدیل به ازدواج نشه.اون لحظه متوجه نشدم این جمله ی ابی عزیز به چه معناست و در پس این یک جمله چه کوهی از معانی نهفته است.ازدواج برای من همیشه اسم رمز آشوب بوده است.ازدواج همیشه برای من کلمه ای تلخ بوده و مرا همیشه دچار تشویش میکند.من اصلا با خود ازدواج کاری ندارم.نه با زنش کار دارم و نه با شرایطش.اصلا ازدواج برای من مثل این میمونه که بخوای تو ضل گرمای تابستون جلوی سوراخه تنور نونوایی سنگکی وایسی و گرمای سنگ ریزه های داخل تنور مژه ها و ابروهات رو بسوزونه!(حالا چرا اینطوری هست رو نپرس!فوضولی موقوف!).
از در که بیرون میومدی یک را پله به سمت بالا داشت که به طبقه ی بالا منتهی میشد؛به پایین هم که نگاه می کردی دو تا پله و یک پاگرد و دوباره دو تا پله!دو پله ی اول تا پاگرد رو یک قالیچه ی قرمز گل گلی پوشونده بود که اینقدر لگد مال شده بود دیگه نایی برای نفس کشیدن نداشت.مثل همیشه گوشه ای از دو پله ی ابتدایی از پایین را انتخاب کرد و من نیز مثل همیشه بر روی کلمن قرمز رنگ تکیه زدم.دو نخی سیگار رو به کام گرفتیم و آتش زدیم.اولش اصلا انتظار نداشت این حرفا رو از من بشنوه!ولی خب شنید!من سالها بود این آمادگی رو براش ایجاد کرده بودم که حرفامو بفهمه!ولی اون همچنان در تخیلات خود به این واقعیات پشت پا می زد و میگفت برو برو بو میدی!شونه هاش شروع به لرزیدن کرد و ساهی چشماش نمی دانست باید به کدام سمت خیز بردارد.چشم ها بدون پلک و دستها بی حرکت و من در انتظار حرکت.سابون بود که خیلی خونسرد روبرویش ایستاده بود و حقیقت بیان کرد.من کاملا محق بودم و هستم.به قولی «در زندگی حرفهایی هست برای نگفتن»،به واقع هم شاید هیچوقت نتونم حقیقت این ماجرا رو براش تعریف کنم.ولی من هرگز از بزرگترش انتظار نداشتم که اون سئوال رو ازم بپرسه.بزرگترش با توجه به شناختی که ازش دارم باید پخته تر می بود و در اون شرایط نباید اهداف را سئوال میکرد.او که تمام حقیقت را میدانست.او چرا؟؟همیشه وقتی از یک طرف مطمئن هستی و نگران طرف دیگر هستی،از طرف اولی ضربه ی مهلکی میخوری!آخه اگر فکر میکردی این حرکات سیستماتیک و استراتژیک اشتباه است چرا بدان دامن زدی!اتفاقا اگر به حرفهایت اعتقاد داری باید بگویم مقصر این ضربه ی تلخ خود شما هستی!شمائی که به احترام خواسته اش اجازه ی گسترش پهنای این داستان را ایجاد نمودید.آنجایی که دودلی ها،آنجایی که نهی و منکر ها،آنجایی که سردی ها و نا ملایمات دخیل بود این شما بودی که برای هر یک مرحم و پادزهر بودی؛ولی من می دانستم اینها همگی مُسَکِن خواهد بود و درد نهایی در درون نهفته است و روزی با تیزی حقیقت سر باز خواهد زد. به هر صورت بارها گفته ام و بار دیگر میگویم وجدانی آسوده دارم.من این اتفاق را سال ها قبل ترسیم کرده بودم و بارها و بارها غیر مستقیم عواقب آن را گوشزد کرده بودم.برایتان به تعداد ریگ های کف خیابان و یا همون سنگ ریزه های تنور سنگکی مصداق دارم.گفتم فردا را ترسیم کرده ام.از من نخواه که فردایی نباشد.چون من فردا را نیز ترسیم کرده ام و می دانم این بازی شطرنجی هنوز جا دارد تا پات،کیش یا مات شود.بجز این دو راهی نیست!یا پات و یا کیش-مات!حرکات من سنجیده و قدم به قدم بود.انگاری که می دونی میخوای ناپلئونی بازی کنی یا سوئیسی!به هر صورت اگر آناتولی کارپوف هم جلوت بود سر تعظیم فرود میاورد.چون من کل بازی رو خونده بودم و مهره بازِ ماهری هستم(شبگردی پریشان-پاشو پاشو صبح شد).
عنوان این سابون کاری منو یاد ابطحی میندازه که در دادگاه حوادث اخیر رو به یک ملت عنوان کرد:«تقلب،اسم رمز آشوب بود».حال چطور میتوان بین تقلب و ازدواج رابطه ای غیر مستقیم و یا مستقیم ایجاد کرد دیگه هنرِ توی خواننده است.در ضمن این نکته را نباید فراموش کرد که ازدواج معانی گوناگونی دارد و همیشه به معنای
«ازدواج یا پیوند زناشویی پیوندی آیینیاست که طی احکام یا رسومی خاص بین زن و مرد در مذاهب و کشورهای مختلف برقرار میشود تا به تشکیل خانواده منجر گردد و میتواند منجر به زایش فرزند شود. در برخی از کشورهای جهان، ازدواج همجنسگرایان، یعنی ازدواج دو مرد یا دو زن با یکدیگر و تشکیل خانواده نیز وجود دارد»
ترجمه نمی شود.
گربه شور:
+ راستی دو روز پیش تاریخ میلادی تبدیل شد به ۲۰۰۹/۹/۹ که منو ناخداگاه یاد ۸۸/۸/۸ انداخت.
+ الان مشغول گوش دادن به آلبوم موسیقی بهترین های مارتیک هستم.خیلی زیباست.
+ بشمار یک،بشمار دو،بشمار سه…؛من می شمارم صد و بیست و هشت روز.
+ راستی مارتیک میخونه خدا عاشقت کنه ای دشمن!ببین عاشقی چیه که نفرینت میکنه به عاشقی!(ما که نچشیدیم!).
+ فردا صبح باید برم آموزش و پرورش انزلی و پرونده های حدودا چهل سال پیش رو بکشم بیرون.نمیدونم بایگانی آموزش پرورش چه برخوردی باهام میکنه!به خدا اگر نیاز نداشتم اصلا مزاحمشون نمیشدم.
+ اوه اوه!خیلی کارها رو دارم عقب می اندازم.کلی قرارداد با بدبختی میبندم ولی آب هندونه نمیزاره که برم ببینم چی شده و چی نشده!اگر قرارداد ها رو فردا فسخ کردن اصلا نگران نباشید(البته اگر تا حالا فسخ نکرده باشن).
+ راستی دیروز ظهر رفتم لاهیجان و کمی تنوع و این حرفا!تله کابین لاهیجان هم سوار شدم،البته برای چندمین بار.عکسهاشو می زارم تو گالری کف آلود.در راه برگشت هم به یکی از رستوران های بین راهی مشرف شدیم به نام کارمینا.از نکات قابل اشاره از این رستوران فقط این بود که باقلی خورشتش(یک غذای محلی گیلانی) با باقالی مازندرانی بود که من اصلا دوست ندارم.البته بگم ها به هیچ عنوان به پای حسین جول خودمون نمیرسید!(روضه خور های دمبکی).


