مرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۳:۳۰ ق.ظ · در سطل مديريت, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, شعر
+ از اینکه سابون طی این چند روز و کلا اواخر نا پایدار بوده و از دسترس خارج میشده عذر خواهی میکنم.این عدم دسترسی به دلیل تغییر سرور و جابجایی ها و گرفتاری های تغییر سرور بود.
+ حتما می پرسید تازگی ها سرور تغییر داده بودم که!پاسخ می شنوید گاها اتفاق می افتد.لازم بود.(ای گرفتار بودیم از دست این دیتابیس!حجیم و خیلی بد قلق).
+ منتظر یک سابون کاری عظیم و طویل باشید که بعد از این است.حوصله می خواد خوندن و حلاجی کردنش!
+ این تصویر زیبا رو این بقل سمت راست میبینید؟کار دوست بزرگوارم آقای پاکزاد هست که دست و پنجه اش درد نکنه.
+ شاید ابیات به خوبی قابل خواندن نباشد، از این رو ابیات کامل را که از مولاناست در ذیل تقدیم میکنم:
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند
+ فقط صدای تار و بشنو تا قلبت به حال بیاد.به این میگن مضراب طلایی!(داشتن Flash Player بر روی Browser امریست،بدیهی!).
+ دیگه بسه!برو بخواب.دکتر گفته نخوابی میمیری!موهات که داره میریزه!دندونات که داره همه خراب مبشه!سوی چشات که رفته!زیر چشات که گود رفته!زانوهات که قز قز میکنه!دست به کمر هم که راه میری!گردنتم که آتل بستی میشینی پشت سیستم!اینا همه نشانه های مرگ هست.عزرائیل سلام.
مرداد ۱, ۱۳۸۸ at ۶:۱۹ ق.ظ · در سطل نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان
حدو دو هفته پیش بود که به جهت حل مسئله ای به پایتخت رفته بودم و دو روز مهمان کلبه ی درویشی پایتخت بودم.همان زمانی که خس و خاشاک تهران رو فرا گرفته بود و وقتی قدم بر میداشتم تا زانو در گرد و غبار بودم.اصلا قصد ندارم در مورد فضای امنیتی و ملتهب پایتخت و الباقی مسائل سیاسی و ترکش هایش صحبت کنم.جریان بر میگرده به برگشت من از تهران که صبح حدودای ساعت ۱۱ ظهر بود.جاده به میزانی شلوغ بود و خب البته به دلیل رانندگی همراه با سرعت من مشکلی در جاده نبود و به قولی سدی برای عدم گذر وجود نداشت.رستم آباد رو رد کردم(شهری بعد از منجیل و رودبار).تقریبا روبروی الله ای بودم که بر روی دامنه ی یکی از کوهایی مشرف به رستم آباد با کاشت درخت ها نوشته شده است بودم که نگاهی به آمپر سرعت سنج انداختم و دیدم بله،عقربه بر روی ۱۷۰ کلیومتر می لرزه و با این لرزش میخواد به من بگه که ستونهای زندگی ات در حال لرزش هستند.توجهی به هشدار عقربه ی آمپر سنج نکردم و همچنان بر روی پدال فشار می آوردم تا از سرعت لذت ببرم.فکر نمیکنم وسیله ای در حال حرکت در جاد ه وجود داشت که با سرعت من برابری کند.از این رو مداما ویژ و ویژ از ماشین ها در بزرگراه سبقت میگرفتم تا اینکه به پشت یک پژو ۴۰۵ آبی-نقره ای رسیدم.چند نور بالا نثارش کردم ولی انگار دوست داشت با زبان بی زبانی به من بگوید این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.حس کردم علاقه دارد بگوید من نیز می توانم و تو فقط توانا نیستی!نمیدانست با جان خود بازی میکند همانا که من نیز جان به عاج های لاستیک و توانایی آن ها باخته بودم ویژ و ویژ میگذشتم.راننده پژو ۴۰۵ آبی-نقره ای بر پدال زیر پایش فشار میداد و پدال مداما می گفت عزیزم فشار نده بهت فشار میاد ها!ولی کو گوش شنوا!نه من داشتم و نه او!در تشعشع نور آفتاب از پشت به سختی متوجه شدم راننده ی رقیب یک خانم است.برایم اهمیتی نداشت من به مقصد فکر میکردم و البته به نیروهای راهنمایی رانندگی نا محسوس(شما بخوانید کمینگاه)! جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »