مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for مرداد, ۱۳۸۸
مرداد ۲۱, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۹ ب.ظ · در سطل نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان
سوار سوبارو شدهام. کولرش خاموش است. عقب ماشین کنار پنجره سمت راست نشستهام و خودم را تا زانوان از پنجره فرستادهام بیرون و باد گرم به صورتم میخورد. چشمهایم به دو دو افتاده و زبانم دارد به تایر ماشین نزدیک میشود. اونی که کنار پنجره سمت چپ نشسته همین کاری را کرده که من کردهام. آنی که وسط نشسته لپهایش از گرما گل انداخته و میخواهد از بین سر و دست من راهی به بیرون باز کند که ناکام میماند. پراید کناری شیشههایش را بالا داده و سرنشینانش جوری لم دادهاند انگار سوار فراری شدهاند. خوب شد سوار سوبارو شدیم و رانندهاش را شناختیم. اگر با همین راننده سوار ژیان شده بودیم نمیشناختیمش. اگر همین راننده را توی خیابان میدیدیم نمی شناختیمش. بله توی خیابان شما از کنار صدها رانندهای میگذرید که ماشینشان را در همان نزدیکی پارک کردهاند و وقتی سوار ماشینشان شوید میبینید کولرشان را نگه داشتهاند برای روز مبادا اما شما بیخبرید که آنها چنین آدمهایی هستند. برای اینکه با آنها در یک ماشین کولردار ننشستهاید. آنها توی خیابان قابل شناسایی نیستند چون به قیافه هیچ کدامشان نمیآید کولر ماشین خود را سراسر تابستان خاموش نگه دارند. همانطور که به قیافه یک جاسوس نمیآید جاسوس باشد. همانطور که به قیافه آدمی که کنار شما توی ماشین نشسته نمیآید لباس شخصی تنش باشد. هیچی راهی برای شناسایی آنها وجود ندارد تا زمانی که سوار ماشینشان شوید. وقتی سوار ماشینشان شدید دیگر راه شناخت برای شما باز است. اما راه شناخت چنین آدمهایی که هنوز صاحب ماشینی اعم از کولردار و کولرندار نشدهاند چیست؟ آدمهایی بالقوه که هر آن بیم آن میرود که بالفعل شوند. متاسفانه هیچ راهی برای شناخت آنها وجود ندارد. شما نمیدانید پولی که به بچه خود برای خرید ماشین دادهاید باعث شده او ماشینی بخرد که کولرش همیشه خاموش است چون همیشه با ماشین خود سفر میکنید. یا نمیدانید فرزندی که امروز به دنیا آوردهاید قرار است بیست سال دیگر،سی سال دیگر تبدیل به آدمی شود که کولر ماشین خود را در تمام تابستان خاموش نگه میدارد و چه خوب که نمیدانید. چه اگر میدانستید و او را بزرگ میکردید یا اگر او را در سبدی به رود نیل میفرستادید تا سر از خانوادهای دیگر درآورد، حقوق موجودات بیشماری چون مرا در فصل تابستان نادیده گرفته بودید و اگر او را میکشتید مرتکب قتل شده بودید. اما این چیزی از جرم شما کم نمیکند. نادانی همه ما را تبدیل به شریک جرمهای بسیاری کرده که از آنها بیخبریم و همه وحشت من این است.
گربه شور:
+ اینروزا زیاد میگم بای فور اور.(شما بخوانید خدانگهدار برای همیشه).
+ چون اون از دریچه ی دید خودش و با توجه به اقتضا و شرایط فکری و تربیتی و نیازهای عاطفی و غیر عاطفی و هزار کوفقت دیگه به ماوقع نگاه میکنه و تحلیل میکنه و تو مداما سعی میکنی از بالای هرم به هر چهار وجهش نگاه کنی.حتی اون وجهی که زیرین هست و خیلی سخت قابلیت تحلیلش وجود دارد.
+ ترکیدیم بس که تحلیل کردیم بابا.یکی نیست چرا سری که درد نمیکنه رو بیخود دستمال می بندی.خودتو گیر آوردی مرتیکه؟بکش بیرون زندگیتو مثل آدم بکن.شاید روزی زندگی تو رو کرد.(تحملم بالاست،نگران نباشید.فولاد آبدیده شدیم.ظرفیت اندازه پهنای باند ناسا).
+ امروز فریمور یکی از گوشی هام رو آپدیت کردم و خیلی خوشحالم.نمیدونم چه کرم و مرضی هست که دوست دارم هر چی دارم آپدیت باشه.به روز باشه.
+ دنیا داره میره به سوی وب ۴ !به خدا راست میگم.من اگر این روزها هاردی رو سیستم ها نداشته باشم اصلا برام مهم نیست.چون همه چیز رو آنلاین ذخیره میکنم.طراحی میکنم.تایپ میکنم.ارسال میکنم و حتی آنلاین دوست می دارم.عشق می ورزم.شاید اینطور زندگی بی خطر تر باشد.شاید روزی زلزله ای آمد و آوار بر سرمان آمد.در غیر اینصورت باید منتظر حاجی عزرائیل باشی تا بکنه تو پاچت.دمش گرم.
مرداد ۲۱, ۱۳۸۸ at ۴:۳۰ ق.ظ · در سطل فيلم و موسيقی, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان
یک چند شبی هست که میام در سیستم نگارش سابون،ولی نمیدونم چرا حس نوشتنم نمیومد.پاکزاد امشب بهم زنگید چند تیر شلیک کرد و اصابت کرد و ما تصمیم گرفتیم تا بنگاریم.چند شب قبل ترش بود که کیان زنگ زده بود،کلی ازم گلایه کرد که کجائی و ما هزار تا آسمان و ریسمان کردیم که از شب انتخابات و رای شماری ما گم شدیم تا به امروز…خلاصه اینا هستن که باعث میشن گاهی ما لبخندی به لبامون بیاریم.
ناگفته نماند که مجالس ختم همگی برایم خفه است.اصلا یک جورایی هست.نمیدونم چرا به من نمی سازه.اخیرا یک مجلس ترحیم رفتم با لباس سفید.خیلی وقت بود که مجلس ختم نرفته بودم.البته یادم هست که دفعه آخری که رفتم لباس آبی آسمانی پوشیده بودم و همه منو چپ چپ نگاه میکردم.خب بابا مشکلی اصلا رنگ بدی نیست.ولی برای مراسم ختم دوست ندارم بپوشم.زوره؟اگه زوره شک نکن که زورت به من نمیرسه!البته اگر کهریزکی در کار نباشه.(این کهریزک هم واسه خودش شده ضرب المثلی ها).
بزار فکر کنم این اواخر و در این مدتی که چیزی ننوشتم چه اتفاقاتی افتاده تا برات لیست کنم(البته مهماش).اوووووووووم!چیزی به ذهنم نمیرسه که اینقدر مهم باشه که اینجا ثبتش کنم.البته موارد بسیار مهمی هست که نمیشه به صورت عمومی ثبتش کرد. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۹, ۱۳۸۸ at ۴:۱۶ ق.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان
یک مدتی بود جمله ی «آنانی که فکر میکردند…» در ذهنم بود.نمیدونستم این جمله ی نیمه کاره برای چی در ذهنم هست.فیلم نگاه میکردم این جمله در ذهنم بود،در حین رانندگی،موقع میوه خوردن و غذا خوردم،در حین تدریس و… ؛ مونده بودم آخه خدایا این جمله ی ناتمام چطوری باید تمام بشه!تا اینکه امشب اینطور ساختمش،هر چند بازم فکر نمیکنم اونی باشه که باید باشه:
«آنانی که فکر میکردند یک روز خیلی سخت است،باید بدانند که هشتاد و یک روز کابوسی است برای یک تغییر»!با اینکه میدونم از این جمله ای که بیان کردم احدی برداشتی نمیتونه بکنه و این جمله ۱۰۰% گنگ هست ولی برای شخص خودم کاملا روشن و واضح است.
وقتی بازتاب ها رو از سایت انصار نیوز نگاه میکنم ،واقعا حالم بد میشه که چقدر ویزیت از سایت انصار نیوز به واسطه ی اون نقل نوشته ام صورت گرفته!یک چیزی حدود هزار و خورده ای بازتاب از سایت انصار نیوز به این واسطه وارد صابون شده اند که مایه ی بسی تاسف است!!!
# یک عزیزی از من سوالی پرسید که نمی توانم متن سوال رو در سابون انتشار بدم؛به واسطه ی اینکه سوال کاملا خصوصی است،من فقط متن پاسخ آن را انتشار میدهم و خود میداند که این متن پاسخ سوال اوست:انسان موجودیست علاقه مند به ناشناخته ها.حال تبصره ای که در این بین وارد است این خواهد که غیر انسان ها تشنه تر و علاقه مند تر به شناخت ناشناخته های دنیای انسانی هستند.زمانی که وارد یک دنیای انسانی می شوند مداما تشنه ی آن هستند که دنیای ناشناخته های انسانی را تجربه کنند و زیر و زبر آن را حلاجی و تحلیل کنند.اخیرا فیلمی از شبکه سیما پخش می شود که من چند سکانس از آن را مشاهده کرده ام که رادش و رامبد جوان بازی میکنند.یک عده ای از فضای ناشناخته ها آمده اند و زمین را تحلیل میکنند.رفتار انسانی را تحلیل میکنند.کشیدن سیگار که مضر است،غیبت کردن که در عین حال صفت بدی است و سخت بدان مشغولند،فضولی و وارد شدن به حریم خصوصی افراد و غیره…؛به نظر این بنده ی حقیر رامبد جوان با بهره گیری از تراژدی های کارتونی همچون ربات هوشمند تحلیلگر روابط انسانی و عرف های اجتماعی و یا همان اسلحه ی فضایی که در جیب فرمانده عملیات قرار دارد به خوبی روابط انسانی زمینی را آنالیز و در سفره ی قضاوت قرار میدهد.این سریال که به خوبی زشتی ها و خوبی ها را در زمین به تصویر میکشد می تواند زمانی باشد برای تامل انسان های زمینی بر روی روابط عرفی و اجتماعی زمان حال حاضر و من از این لحاظ به رامبد جوان(فرید) تبریک عرض میکنم.البته نکته ای که در سریال ها و تراژدی ها رامبد جوان به وفور یافت می شود علاقه ی وی به بحث طلاق و یک فرزند دوره ی طلاق است.موضوعی که تا این لحظه برای اینجانب روشن نشده است.اگر توجه کنید رامبد جوان در فیلم های بسیاری در نقش شوهری ایفای نقش کرده است که از همسر خود طلاق گرفته وصاحب یک فرزند است.فیلمهای همچون «صورتی» و «اسپاگتی در هشت ثانیه» و امثالهم.شاید رامبد قصد دارد از این راه آسیب های اجتماعی فرزند طلاق را با واژه ی طنز پردازی و حقیقت گرایی به مخاطب خود وارد نماید و اوست که این دغدغه برایش موضوع اصلی است.تا حال توجه کرده اید که عده ای بعد از مدتی این فکر را میکنند که دستمال کاغذی بوده اند برای مخاطب که فقط در آن ها فین (اسم صوت تخلیه ی بینی) شده است.باید تحلیل کرد که این افراد چرا در ورطه ی سقوط به همچین دیدگاهی نائل شده اند.شاید بی تجربگی،شاید بی محلی و تمسخر،شاید عدم توجه به نیازهای اصلی و پرداختن به نیازهای فرعی و غیره…؛ ولی باید این موضوع را حتما خاطر نشان کرد که دستمال کاغذی در دنیای انسانی که جسم است برای تامین چند نیاز…!می تواند فین کردن،عرق پاک کردن،تمیز کردن،جلوی دهان را گرفتن،مبحث تلقینی ضد درد،علاقه به رنگ سپید،علاقه به نرمی،علاقه به تا رو پود،علاقه به کاغذ نرم و امثالهم باشد.یک دستمال کاغذی(کلینکس) زمانی ارزش واقعی خود را نشان می دهد که عدسه کرده ای و خلط و محتویات بینی ات در دستت تلنبار شده است.یک دستمال کاغذی زمانی اعتبار پیدا میکند که دستت خیس است و می خواهی با یک انسان متشخص دست دوستی بدهی.یک دستمال کاغذی زمانی معنا پیدا میکند که باقالی خورشت(یک غذای خوشمزه گیلانی) همراه با سیر خورده ای (یا سیر ترشی) و دهانت بوی سیر میدهد و می خوای جلوی دهات را بگیری؛یکی دستمال کاغذی زمانی با ارزش است که ماتهتان را شسته ای و باید خشکش کنی؛یک دستمال کاغذی زمانی ارزش پیدا میکند که دستت را با صابون شسته ای و می خواهی دستت را خشک کنی،نرم کنی،کرم بمالی و از بوی عطر آن لذت ببری.نا خداگاه یاد دستمال کاغذی ای افتادم که ابراهیم عزیزم به سمت من گرفت و گفت اول بو کن ببین چه بوی خوبی می دهد.یکی بردار.خیلی خوشبو است…میبینی؟دستمال کاغذی همچین ها هم که فکر میکردی جسم نا جان و بی احساس و بی اهمیتی نیست.دستمال کاغذی هم می تواند مانند یک سابون،پاک کننده ی زشتی ها و چربی ها باشد.تا حال احساس کرده ای اگر در اتومبیلی دستمال کاغذی نباشد به چه مسیبتی گرفتار خواهی شد؟خیلی بده!حتما باید اولین چهار راه که رسیدی یک دونه اش رو بخری.دستمال کاغذی می تواند همراه با جسم خود،روحی به اندازه ی یک گلبرگ خوشبو داشته باشد،به شرط آنکه خود به این باور برسد. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »