سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

سابون و هشتاد و یک روز به دور خود

یک مدتی بود جمله ی «آنانی که فکر میکردند…» در ذهنم بود.نمیدونستم این جمله ی نیمه کاره برای چی در ذهنم هست.فیلم نگاه میکردم این جمله در ذهنم بود،در حین رانندگی،موقع میوه خوردن و غذا خوردم،در حین تدریس و… ؛ مونده بودم آخه خدایا این جمله ی ناتمام چطوری باید تمام بشه!تا اینکه امشب اینطور ساختمش،هر چند بازم فکر نمیکنم اونی باشه که باید باشه:
«آنانی که فکر میکردند یک روز خیلی سخت است،باید بدانند که هشتاد و یک روز کابوسی است برای یک تغییر»!با اینکه میدونم از این جمله ای که بیان کردم احدی برداشتی نمیتونه بکنه و این جمله ۱۰۰% گنگ هست ولی برای شخص خودم کاملا روشن و واضح است.
وقتی بازتاب ها رو از سایت انصار نیوز نگاه میکنم ،واقعا حالم بد میشه که چقدر ویزیت از سایت انصار نیوز به واسطه ی اون نقل نوشته ام صورت گرفته!یک چیزی حدود هزار و خورده ای بازتاب از سایت انصار نیوز به این واسطه وارد صابون شده اند که مایه ی بسی تاسف است!!!
# یک عزیزی از من سوالی پرسید که نمی توانم متن سوال رو در سابون انتشار بدم؛به واسطه ی اینکه سوال کاملا خصوصی است،من فقط متن پاسخ آن را انتشار میدهم و خود میداند که این متن پاسخ سوال اوست:انسان موجودیست علاقه مند به ناشناخته ها.حال تبصره ای که در این بین وارد است این خواهد که غیر انسان ها تشنه تر و علاقه مند تر به شناخت ناشناخته های دنیای انسانی هستند.زمانی که وارد یک دنیای انسانی می شوند مداما تشنه ی آن هستند که دنیای ناشناخته های انسانی را تجربه کنند و زیر و زبر آن را حلاجی و تحلیل کنند.اخیرا فیلمی از شبکه سیما پخش می شود که من چند سکانس از آن را مشاهده کرده ام که رادش و رامبد جوان بازی میکنند.یک عده ای از فضای ناشناخته ها آمده اند و زمین را تحلیل میکنند.رفتار انسانی را تحلیل میکنند.کشیدن سیگار که مضر است،غیبت کردن که در عین حال صفت بدی است و سخت بدان مشغولند،فضولی و وارد شدن به حریم خصوصی افراد و غیره…؛به نظر این بنده ی حقیر رامبد جوان با بهره گیری از تراژدی های کارتونی همچون ربات هوشمند تحلیلگر روابط انسانی و عرف های اجتماعی و یا همان اسلحه ی فضایی که در جیب فرمانده عملیات قرار دارد به خوبی روابط انسانی زمینی را آنالیز و در سفره ی قضاوت قرار میدهد.این سریال که به خوبی زشتی ها و خوبی ها را در زمین به تصویر میکشد می تواند زمانی باشد برای تامل انسان های زمینی بر روی روابط عرفی و اجتماعی زمان حال حاضر و من از این لحاظ به رامبد جوان(فرید) تبریک عرض میکنم.البته نکته ای که در سریال ها و تراژدی ها رامبد جوان به وفور یافت می شود علاقه ی وی به بحث طلاق و یک فرزند دوره ی طلاق است.موضوعی که تا این لحظه برای اینجانب روشن نشده است.اگر توجه کنید رامبد جوان در فیلم های بسیاری در نقش شوهری ایفای نقش کرده است که از همسر خود طلاق گرفته وصاحب یک فرزند است.فیلمهای همچون «صورتی» و «اسپاگتی در هشت ثانیه» و امثالهم.شاید رامبد قصد دارد از این راه آسیب های اجتماعی فرزند طلاق را با واژه ی طنز پردازی و حقیقت گرایی به مخاطب خود وارد نماید و اوست که این دغدغه برایش موضوع اصلی است.تا حال توجه کرده اید که عده ای بعد از مدتی این فکر را میکنند که دستمال کاغذی بوده اند برای مخاطب که فقط در آن ها فین (اسم صوت تخلیه ی بینی) شده است.باید تحلیل کرد که این افراد چرا در ورطه ی سقوط به همچین دیدگاهی نائل شده اند.شاید بی تجربگی،شاید بی محلی و تمسخر،شاید عدم توجه به نیازهای اصلی و پرداختن به نیازهای فرعی و غیره…؛ ولی باید این موضوع را حتما خاطر نشان کرد که دستمال کاغذی در دنیای انسانی که جسم است برای تامین چند نیاز…!می تواند فین کردن،عرق پاک کردن،تمیز کردن،جلوی دهان را گرفتن،مبحث تلقینی ضد درد،علاقه به رنگ سپید،علاقه به نرمی،علاقه به تا رو پود،علاقه به کاغذ نرم و امثالهم باشد.یک دستمال کاغذی(کلینکس) زمانی ارزش واقعی خود را نشان می دهد که عدسه کرده ای و خلط و محتویات بینی ات در دستت تلنبار شده است.یک دستمال کاغذی زمانی اعتبار پیدا میکند که دستت خیس است و می خواهی با یک انسان متشخص دست دوستی بدهی.یک دستمال کاغذی زمانی معنا پیدا میکند که باقالی خورشت(یک غذای خوشمزه گیلانی) همراه با سیر خورده ای (یا سیر ترشی) و دهانت بوی سیر میدهد و می خوای جلوی دهات را بگیری؛یکی دستمال کاغذی زمانی با ارزش است که ماتهتان را شسته ای و باید خشکش کنی؛یک دستمال کاغذی زمانی ارزش پیدا میکند که دستت را با صابون شسته ای و می خواهی دستت را خشک کنی،نرم کنی،کرم بمالی و از بوی عطر آن لذت ببری.نا خداگاه یاد دستمال کاغذی ای افتادم که ابراهیم عزیزم به سمت من گرفت و گفت اول بو کن ببین چه بوی خوبی می دهد.یکی بردار.خیلی خوشبو است…میبینی؟دستمال کاغذی همچین ها هم که فکر میکردی جسم نا جان و بی احساس و بی اهمیتی نیست.دستمال کاغذی هم می تواند مانند یک سابون،پاک کننده ی زشتی ها و چربی ها باشد.تا حال احساس کرده ای اگر در اتومبیلی دستمال کاغذی نباشد به چه مسیبتی گرفتار خواهی شد؟خیلی بده!حتما باید اولین چهار راه که رسیدی یک دونه اش رو بخری.دستمال کاغذی می تواند همراه با جسم خود،روحی به اندازه ی یک گلبرگ خوشبو داشته باشد،به شرط آنکه خود به این باور برسد.

# یک عزیز دیگری از این بنده ی حقیر سوال دیگری را پرسید و ماجرایی نقل کرد.نقل مطلب از فیلمی بود با این مضمون که آقا و خانمی سخت به هم می رسند و با هم زندگی میکنند و آقا هم بعد از مدتی شیفته ی زنی دیگر می شود و او را می پرستد؛در سکانس آخرین فیلم زن اولی از شوهرش می پرسد فقط به یک سئوال من پاسخ بده و برو:
«من چه چیز از زن دوم ات کم داشتم!؟» مرد کمی فکر میکند و می گوید پاسخی ندارم.به واقع ما مردها چه پاسخی میتوانیم داشته باشیم.از اینکه مداما با داشتن یک سوگلی باز هم کشش نسبت به دیگری داریم که مخملی و نرم طینت است؟آیا توجیهی وجود دارد؟آیا دلیلی منطقی و روشن وجود دارد؟آیا می توانیم این خواستگاه را در مردان موشکافی کنیم که چرا با داشتن یک حوری در دست بار دیگر نسبت به گزینش حوری ای دیگر مشتاق هستند؟در متن این سئوال و علامت سئوال آن باید اندیشید و به پاسخی جامع دست یافت که چرا؟چگونه؟آیا؟می شود؟می تواند؟برای چه؟و الی ماشاالله…
ما به هیچ عنوان در این نگارش به دنبال عرف ها و مسائل اجتماعی و دنیوی و مسائل دینی و اعراب چهار زنه و اعتقادات مذهبی و غیر مذهبی نیستیم.ما به درون مطلبی خواهیم رفت که چرا مرد همیشه به دنیال یک غیر هم جنس جدید است؟!
تکه ای از نون و حلوای نذری رو با بغض میزاره توی دهنشو میگه: خدا رو شکر تو این هشت سال منت یه جفت جورابم ازش ندارم .روزی که با هم آشنا شدیم گفت من با زنم مشکل دارم و میخوام طلاقش بدم تنبل و شلخته است،بی عرضه است اصلا برای من زن نیست  راه میری کف اتاق آشغال کف پات میچسبه مادر و پدرم منو مجبور کردن باهاش ازدواج کنم… با حرص یه تکه حلوا میزاره لای نون و میگه اصلا معرف ما خواهر خودش بود که دوستم بود؛موقع معرفی بهش گفتم ببین منم عین تو زخم خورده ام،از زور بدبختی و فقر زن پسری شدم که بعدا فهمیدم هم خودش اعتیاد داره هم مادرش خونه فساد.این که تو این سالها چی کشیدم خودش یه کتابه،فقط همینو میدونم که وقتی زیر مشت و لگدهاش استخوانهام خورد میشد تنها به فکر طلاق و رهایی از اون زندون بودم.با هزار بدبختی تونستم طلاقم و حضانت دختر کوچکم رو بگیرم؛وقتی برگشتم تو خونه پدریم پدرم گفت خودت اومدی جهنم توله اون پدر سگو چرا آوردی؟
پدرم هم مقصر نبود به زور شکم خواهر و برادرامو سیر میکرد.این بود که رفتم کارگری،هر کار سالمی برای سیر کردن شکم خودم و بچه ام میکردم،اونم با اون دنده شکسته ام که خودت خبر داری از لگدهای اون بی همه چیز شکسته بود.
حالا بعد از اونهمه سال بدبختی یکی پیدا شده بود که  حرفاش بوی محبت و حمایت میداد.خوش قیافه بود و جوان یه ماشینم داشت میگفت برات خونه جدا میگیرم تا وقتی که عقدت کنم، گفتم بیا صیغه ۶ ماهه کنیم اگه به درد میخوردیم که عقد میکنیم اگه نه تو رو به خیر و ما رو به سلامت؛تو محضر گفت چرا ۶ ماهه؟ اگه تو ۶ ماه همو نشناختیم چی؟ من که بلاخره تو رو عقد میکنم بیا صیغه ۹۹ ساله کنیم منم خر شدم گفتم باشه.
لقمه ای رو که مدتیه داره بهش ور میره میزاره تو دهنش. با صدای لرزون میگه: ۸ سال بیشتر از اون روز میگذره،زنشو که طلاق نداد، یه قرونم که خرجم نمیکنه تقریبا همش بیکاره و من با کارگری دارم خرج خونه رو میکشم. به جای خونه ای که قولشو داده بود منو برده تو طویله ای که تو حیاطشونه( مادرم نگاهی به من میکنه و میگه واقعا طویله بوده گاو و گوسفندهاشونو توش نگه میداشتن)  بهش میگم مگه نگفتی عقدم میکنی؟ اگه فردا خدای نکرده توچیزیت بشه منو با یه تیپا از این خونه پرت میکنن بیرون منم که دیگه روی برگشت به خونه پدری رو ندارم اونا راه دورن و فکر میکنن من الان چه زندگی شاهانه ای دارم ؛ یا عقدم کن یا لااقل یه چیزی به نامم کن.اونم قبول نمیکنه؛زن اولش هم هر جا میشینه میگه شوهرم برام کلفت آورده.بهم میگه ای بابا تو هر دفعه یه کم قهر میکنی و دوباره آشتی میکنی؛ بهش گفتم جون تو این تو بمیری از اون توبمیری ها نیست.
بلند میشه بشقاب و میزاره تو سینک و شروع میکنه به شستن ظرفا؛با بغض میگه دیگه تا عقدم نکنه باهاش حرف نمیزنم.میره بیرون رختها رو پهن کنه مامانم میگه تازه این شوهرشم تریاکیه؛اما دوستش داره،برا همینم نمیگه که تریاک میکشه.
با خودم میگم ازدواج دوم که پیش میاد همه بدبخت میشن.زن اول و بچه هاش، زن دوم و بچه هاش حتی خود شوهر.انگار با ازدواج دوم آرامش از خونه پر میکشه…
این نکته را بارها اشاره کرده ام که انسان به دنبال ناشناخته است.به دنیال تجربه ی چیز ها و عکس العمل هایی که تا به این لحظه تجربه نکرده است!شیرینی کشف و اختراع ناشناخته ها انسان را به جلو میزاند و ما همگان از این صفت غریزی خود نا آگاهانه لگد به سرنوشت می زنیم.سرنوشتی که به نظر این بنده ی حقیر وجود ندارد و این نیاز به بررسی خواستگاه درونی انسان ها دارد.خواتسگاه ها متفاوت اند و همواره می تواند حول هر محوری گردش کند.شهوت،صدا،طینت،حس،روح،لمس،پیرامون،دارایی،جسم،چشم،ابرو،صورت،ریش،سیبیل،پا،دست،سینه،گوش و … برو تا تهش.
یادم هست فیلمی را در سینما سپیدرود شهر رشت تماشا کرده بودم(در سالن دوم) به نام «زن دوم» ساخته ی سیروس الوند که در آن تصویری بر روی پرده می رود که اینبار رفتن مردی زن‌دار به سوی زنی دیگر همیشه ریشه در خیانت، هوسرانی یا زیاده‌‌خواهی نبوده است.این موضوع برای من تازگی داشت بخصوص این‌که در چند سال اخیر محصولات سینمای ایران پر از داستان مردهایی است که دو زن دارند و متاسفانه بیشتر آنها در عین لودگی با نگاهی سطحی به این مقوله نظر داشته‌اند یا در فیلم‌های کمی جدی‌تر، مرد به دلیل موقعیت شغلی مناسبی که بر سر راهش قرار گرفته از روی ساده‌لوحی سراغ زن دیگر می‌رود و تاسف‌بارتر این‌‌‌که اصول شرع هم با نام ازدواج موقت این راه را هموارتر می‌کند و بدتر از همه این‌که بیشتر فیلمسازان به زبان طنز به نمایش این موقعیت دامن می‌زنند.البته روی دیگر فیلم سیروس الوند را در نقش آفرینی «امیر» نباید فراموش کرد؛آنجا که:«آدم‌هایی که عاشق می‌شوند، پدری می‌کنند و پای همه چیز می‌مانند. ضمن این که امیر پس از سال‌ها زندگی مشترک با مهتاب به دلیل این که می‌داند هنوز خاطره عشق او با امیر پابرجاست و در عین حال با تمام عشقی که به مهتاب دارد، او را سهم خود نمی‌داند.»
البته با طرح این موضوعات،حکایت جالبی به ذهنم رسید، به شرح ذیل:
در کتاب اسرار اللطیفه و الکسیله آمده است: خواجه نصیر الدین  دانشمند یگانه روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه درس بزرگان در همه زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است که در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی وقتل و هتک حرمت زنان در بلاد مسلمانان بود. روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت:‌ می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان تا این حد گنه می کنند با آن که دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟ بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم. خواجه نصیرالدین فرمود: ای شیخ تو کوشش ها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی و همان محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند. از بامداد که مومن از خواب برمی خیزد تا شبانگاه راه بر او شناسانده شده است. اما چه سری است که بسیاری از ایشان بر اخلاق نیستند و آن که اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار اوست. من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دین ها و آیین ها دیده ام. ازغوتمه (بودا) در خاور زمین تا مانی ایرانی در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند. آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آن که خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزییات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد. اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟ در این اخلاق هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان اما و اگر دارد. تو را می گویند دروغ نگو! اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست. غیبت مکن! اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست. قتل مکن! اما قتل نامسلمان را باکی نیست. تعرض مکن! اما تعرض به نامسلمان را باکی نیست. این اماها مسلمانان را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند. راز نابخردی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان …
نکته ای در این بین به خاطرم آمد از یک فیلم تحت عنوان «نیمه ی پنهان» اثر بسیار به یاد ماندنی تهمینه میلانی که در سکانسی بیان می شود: ««ما در یک جامعه نامتعادل مجبور به اولویت‏بندى هستیم، بنابراین زن براى من اصل نیست بلکه نیمى از جامعه برایم اصل است که به حساب نمى‏آید و در حال احتضار است.»

گربه شور:

+ امکان دارد گمان رود که این بنده ی حقیر در هنگام نگارش این متون مست تشریف داشته ام و هیچ سطری با دیگری مرتبط نیست٬ولی باور بفرمایید در صحت کامل عقلی و روحی هستم و تمامی سطور و بند ها در کمال آگاهی ذهنی نوشته شده است.

+ من میرم٬ولی باز تو بدون همیشه٬یاد تو از خاطرم فراموش نمیشه٬گل من خوب میدونی …

+ سعی دارم یک مروری دوباره بر جوامع مجازی ایرانی داشته باشم.علاقه ی زیادی به تحلیل جوامع و نوع تفکر و کنش های جوامع مجازی ایرانی دارم.

+ خیابان ها روز به روز شلوغ تر میشن ولی بنزین کو؟ملت این بنزین رو از کجا میارن؟ما هم که اهل جنس حرام و مال مردم خوری نیستیم!وگرنه میشارژیدیم!!(مصدرش چیه؟)

+ سابون و هشتاد و یک روز به دور خود.

صادراتِ کف و سابون:
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Technorati
  • MySpace
  • FriendFeed
  • Twitter

۷ کف کرده »

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۹, ۱۳۸۸ در ۹:۱۳ ب.ظ

عزیز دل . نازنین . دکترجان . این جمله ات هنوز ناقص است . «( آنانی که فکر می کردند )» هنوز هم در ذهن شما ، ماهیت پیدا نکرده . شکل نگرفته ، حتی خودت را هم راضی نمی کند که از دستش خلاص بشوی و بگویی آری همان است که می جستم !!!
این جمله به نوعی در ذهن من این معنا را زنده می کند ( چه فکر می کردیم . چه شد ؟ ) . اما خوب است که آدم در یافتن دستاویزهای زندگی تبحر داشته باشد ، یعنی برای موجه جلوه دادن اعمالش ، مصداق های بی چون چرا داشته باشد که مو لای درزش نرود .
این هایی که گفتی بنظر میاد یه جورایی توجیه اعمالی است که آدم را اذیت میکنه . وجدان آدم را قلقلک میده و اینجوری میخواد ازش خلاص بشه .
اما قضیه «( این کار را نکن اما اگر ….. بود اشکالی ندارد )» که اشاره کردی ، این ابعاد جهانی پیداکرده . مسلمان ، مسیحی ، یهودی و غیره . این شکل قضیه بعنوان یک اصل درآمده و بشدت کاربرد جهانی پیداکره . یعنی به گونه ای تفسیرش برمی گردد به همان «( تقسیمات : خودی – غیر خودی )»
وقتی میگم جهانی . براش سند و مدرک دارم . همین آقای بوش بله جورج بوش پسر رئیس جمبول آمریکا که فرمودند جهان را دو دسته ( نه دسته زشته ) دو گروه می دانیم که یا با ما هستند – یا – برما هستند . خب حالا شما می گویید که این جناب بوش هم در زمره تمثیل حضرت خواجه نصیرالدین می گنجد ؟
خب البته خودی و نخودی هم بد نیست ، اما ضوابط نخودی را چگونه تعیین کنند و چه کسانی تعیین کنند مهم است . مثلا اگر اسرائیل و آمریکا بخوان اینو تعیین کنند یه شکلی داره و اگر کشورهای دیگه تعیین کنند شکل دیگه . واقعا مسئله است که در این میان تکلیف برادران لبنانی و فلسطینی ما چه می شود . یا اینکه قضاوت در مورد ایرانی هایی که تو آمریکا و کانادا و پپسی و انگلیس و …. هستند چیست .؟ اونا نخودی هستند یا خودی ؟ کدومشون خودی هستند ؟ کدومشون نخودی ؟
می بینی خیلی سخت میشه قضاوت کرد . به همین دلیل هم تا بحال کسی در اینمورد اظهار نظر نکرده . اشکال داره و باید شبهه برطرف بشه .
بنابراین دیگه از این شبهات سخت را مطرح نکن که موجب فرسایش مخ ما بشود . از صبح تا بحال دارم فکر می کنم که جواب این قضیه چیست ؟

  يک کف کرده به نام keivan مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

mast nabudin agha ,too khalaye vojudie khodet budi

kashfe nashenakhteha va bedonbale tajrobiate taze budan ,vaghti arzeshmandtar hast ke shenakhtehamun ro door narizim ya faramush nakonim
tavajjoh kardin ke hameye ma adama ye chizayi ya ye kasayi va ya ye khaterehayi unghad baramun ghashang va dus dashtani budan va hastan ke be hich gheimati hazer be az dast dadaneshun nistim ,un vaghte ke hatta taze tarin tazeha ba behtarin vizhegiha baramun arzeshe khasi ro nadaran va ya hatt be donbaleshun ham nemirim,unvaghte ke kohnegi va tazegi manye khodesho az dast mide
dar nahayat mishe goft hamishe be donbale tajrobiate jadid raftan faghat nashi az hese konjkavi nist ,mitune manshayesh rahayi az kohynehayi bashe ke khodemun mikhaym kenareshun bezarim

  يک کف کرده به نام ابی مرداد ۱۱, ۱۳۸۸ در ۷:۰۶ ب.ظ

سلام… محمد جان! من فکر می کنم ایندفعه زیادی کف کردی! همه ی کف ها پاشیده این ور و اونور. البته کف نباید مثل کفتر! هی چرخ و پشتک و وارو بزند و دیگران را دچار سرگیجه کند. اما با اینهمه کفنوشته های تو خواندینیست رفیق. تا هستی ناچاراً باید کف کنی. چند روز است کاملاً گم می شوم. خدا می داند دروغ نمی گویم. اصلاً نمی دانم چرا هستم، چه باید بکنم، کجا باید بروم. در این حال دلم می خواهد روبروی خدا بایستم و زار زار گریه کنم. خدایا… نانت نبود آبت نبود خلق کردن من چی بود؟! بعد بسوی خدا بدوم و او دور شود دور شود و من بدوم و بدوم تا دود شوم. تو را زکنگره عرش می زنند صفیر/ ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست. (کف من هم نسبت به کف تو! بی ربط بود. این به آن در!)

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۱۷, ۱۳۸۸ در ۹:۳۷ ق.ظ

انالله و انا الیه راجعون
خدا رحمتش کند . خدواند در جوار اولیاء مقرب جای داده و او را مشمول رحمت واسعه خودش قرار دهد . مرگ برای انسان پایان هر چیزی نیست ، اما برای ابزار مرتبط با انسان ها ، پایان همه چیز هست .
انسان های قوی تر استخوان های شان محکم تر می شکند ( این قاطی شد با افتادن از بالاتر ) .
هر چیزی عمری دارد و یک روز تمام می شود .
بقول حاج خانوم مارکوت بیگل که تو آلمان شعر میگفته : « بناگاه باید خدانگهدار بگوید » .
بله در دنیای نوشتن هم همینطوره . یه مواقعی میشه که پول ارزش نوشته های آدم را تعیین میکنه . یه موقع هم آدم ترجیح میده پول بگیره و ننویسه . گاهی هم بهتره آدم بره دنبال یه کار نون و آب دار و قلم را بندازه تو جوی آب .
بعضی از کسانی که ادای نوشتن را در می آورده اند . جمیعا و لاتفرقوا به این مصیبت گرفتار آمدند و عطای نوشتن را به لقایش بخشیدند .
بیچاره این ثابون نویس هم در خم ابروی یار گرفتار آمد و قلم باز گذاشت ، از آنجایی که به خویشتنش دریافته بود که کار هر …… نیست …………. لیکن ما نهایت تاثر خودمان را از انتحار این وزنه وزین اعلام می کنیم و برایش مرثیه می خوانیم و برسر نواخته شیون می کنیم تا اندکی دق مان تسلی یابد .

  يک کف کرده به نام ehsan مرداد ۲۰, ۱۳۸۸ در ۳:۲۶ ب.ظ

امکان دارد گمان رود که این بنده ی حقیر در هنگام نگارش این متون مست تشریف داشته ام و هیچ سطری با دیگری مرتبط نیست٬ولی باور بفرمایید در صحت کامل عقلی و روحی هستم و تمامی سطور و بند ها در کمال آگاهی ذهنی نوشته شده است.
vala ta onja ke man midonam tanha zamani ke dar sehate kamele aghlio rohi hasti mogheie ke 3,4ta glass andakhte bashi bala

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۲۱, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ب.ظ

مسئله این است که الکل میکروب زدایی می کند . به همین دلیل عقل از آلودگی های روزمره پاک می شود .
یعنی آن ضمیر خودآگاه انسان که منشاء تملقات و تعلقات است و باعث دروغگویی و دورنگی است در آن شرایط از کار می افتد . به مثابه میکروب که در اثر الکل موقتا دفع می گردد .

  يک کف کرده به نام مهسا مرداد ۲۱, ۱۳۸۸ در ۵:۲۴ ب.ظ

on kasi ke in soalo azat po0rsideh bood baz be javabesh naresiiiiiiiiid
aghaie mamad khan

کف کنيد

[گیج و ویج] [گوجه] [گل رز] [گریه] [گاو] [کی پکس] [کمبات] [کلاه رو حال کن] [کر شدم] [کدو قل قله زن] [چسمک] [پینوکیو] [پیروزی] [پول] [ووووو اینه] [وای خدای من] [وای خدا] [هی روزگار] [هورااااا] [هه هه] [همین روزا] [هاپو] [نیشخند] [نیدونم که...] [نکنش] [نه نه] [نه منه؟] [نفس کش] [ناراحن] [میمون] [می ترسم] [منتظرم ...!] [مسخره] [مرغ] [مای گاد] [لبخند] [لاو و عشق] [لامپ] [فک نزن] [عشوه] [عشقمی] [عجب شانسی] [شکستیش] [شانس] [سکوت مرگ] [سوت] [ستاره] [سئوال] [ریــــــسه] [دیر شد] [دو چهره] [دهنتو ببند] [دلقک] [دعا] [خواب] [خنده] [خفه] [خسته شدم] [خر خون] [خجالت] [خانم اجازه] [حسش نی] [حال نکردم] [جــــون] [تو سری] [تهاجم فرهنگی] [تمومش کن] [تماشا] [تلفن] [تعجب] [تشویق] [ترس] [تخس] [بیا وسط] [بیا جلو بینیم] [بیا بقلم] [بوس بوس] [بفرما قهوه] [بغض] [بزن قدش] [برو بابا] [بای بای] [اینورو اونور] [اینـــــــه] [اُ اُ] [اوکــــــی] [الو الو] [التماس دعا] [اق اق] [اسکلکل] [استرس]

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>