سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

ثابون و راهنمای چپ و راست

حدو دو هفته پیش بود که به جهت حل مسئله ای به پایتخت رفته بودم و دو روز مهمان کلبه ی درویشی پایتخت بودم.همان زمانی که خس و خاشاک تهران رو فرا گرفته بود و وقتی قدم بر میداشتم تا زانو در گرد و غبار بودم.اصلا قصد ندارم در مورد فضای امنیتی و ملتهب پایتخت و الباقی مسائل سیاسی و ترکش هایش صحبت کنم.جریان بر میگرده به برگشت من از تهران که صبح حدودای ساعت ۱۱ ظهر بود.جاده به میزانی شلوغ بود و خب البته به دلیل رانندگی همراه با سرعت من مشکلی در جاده نبود و به قولی سدی برای عدم گذر وجود نداشت.رستم آباد رو رد کردم(شهری بعد از منجیل و رودبار).تقریبا روبروی الله ای بودم که بر روی دامنه ی یکی از کوهایی مشرف به رستم آباد با کاشت درخت ها نوشته شده است بودم که نگاهی به آمپر سرعت سنج انداختم و دیدم بله،عقربه بر روی ۱۷۰ کلیومتر می لرزه و با این لرزش میخواد به من بگه که ستونهای زندگی ات در حال لرزش هستند.توجهی به هشدار عقربه ی آمپر سنج نکردم و همچنان بر روی پدال فشار می آوردم تا از سرعت لذت ببرم.فکر نمیکنم وسیله ای در حال حرکت در جاد ه وجود داشت که با سرعت من برابری کند.از این رو مداما ویژ و ویژ از ماشین ها در بزرگراه سبقت میگرفتم تا اینکه به پشت یک پژو ۴۰۵ آبی-نقره ای رسیدم.چند نور بالا نثارش کردم ولی انگار دوست داشت با زبان بی زبانی به من بگوید این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.حس کردم علاقه دارد بگوید من نیز می توانم و تو فقط توانا نیستی!نمیدانست با جان خود بازی میکند همانا که من نیز جان به عاج های لاستیک و توانایی آن ها باخته بودم ویژ و ویژ میگذشتم.راننده پژو ۴۰۵ آبی-نقره ای بر پدال زیر پایش فشار میداد و پدال مداما می گفت عزیزم فشار نده بهت فشار میاد ها!ولی کو گوش شنوا!نه من داشتم و نه او!در تشعشع نور آفتاب از پشت به سختی متوجه شدم راننده ی رقیب یک خانم است.برایم اهمیتی نداشت من به مقصد فکر میکردم و البته به نیروهای راهنمایی رانندگی نا محسوس(شما بخوانید کمینگاه)!

دیگر نتوانست ادامه دهد و به ناچار با یک تک راهنمای راست به سمت راست خیز برداشت تا من انگار با دو پا بر دو طرف بدن اسب کوبیده باشم با سرعت از کنارش گذشتم.هر چه می رفتم او نیز می آمد.به جهت آشنایی به جاده و محل استقرار نیروهای محترم راهنمایی و رانندگی(شما بخوانید مواجب بگیر)زمانی که به کمینگاه نزدیک شدم پا بر روی نفس اتومبیل گذاشتم تا سرعت بکاهم(از سرعت خود بکاهید).شیشه را پایین کشیدم تا با علامت دست به همان پژوی تعقیب کننده ام اشاره کنم بالا تر پلیس کمین کرده است.خیلی سریع او نیز سرعت کاهید و در فاصله ی کمی در پشت من طی مسیر کرد.از کمینگاه که گذشتیم ناگهان یک چیزی از کنارم سوت کشید!نگاهی کردم و دیدم بله سرکار خانم هستند با پلاک ایران ۲۲!به جلوی من خیز برداشت و یک راهنمای چپ و راست نثار این دل خسته کرد.ما نیز به نشان جوابش یک نور بالا هدیه کردیم.از من دور شد و من طبق عادت نم نمک سرعت افزودم تا دوباره در نقطه ای به هم سلامی عرض کنیم.جالب اینجاست در طی مسیر کوچکترین نگاهی به چهره ی سرکار خانم نیانداختم و طی مسیر میکردم.کل جاده تا رشت را مداما در حال پاس دادن مسیر به یکدیگر بودیم و پاسکاری همراه با راهنماهای چپ و راست و نور بالا بود!تا اینکه به ناگاه دیدم راهنمای راست اراده فرمودند و در کنار جاده ایستی کردند.اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.می دانستم برای چه ایستاده!برای اینکه پیاده شوم و تعریف و تمجیدی از او کنم و الی آخر!و البته این را نیز می دانستم که دوباره خواهد آمد!پس به راه ادامه دادم و دیدم دوباره یک آبی-نقره ای از دور به چشم می رسد!آینه ها می گریستند و میگفتند بی خیال عمو!خیلی کار داری!اینقدر به ما نگاه نکن!ولی هدفم تحلیل رفتار ایرن ۲۲ بود.با سرعت از من سبقت گرفت و رفت!خود را به زحمت بدان رساندم و راهنمای راست زدم و گوشه ای ایستادم تا زمانی که از کنارم رد شد و بوقی حواله کرد و به من فهماند که موجودیت دارد.

راستش را بخواهید خیلی کنجکاو بودم که چطور آدمی است.از این رو برای اینکه مطالبی رو به خود اثبات کنم،ده دقیقه ای در کنار جاد ه ایستادم تا هدف او مشخص شود.او رفته بود ولی نمیدانم چرا مطمئن بودم منتظرم ایستاده!سوار شدم و کلاچ و دنده یک!(رخش ما اتوماتیک نیست!مانوآل هست).یک کیلومتر!دو کیلومتر!سه کیلومتر!بـــــــــــــــــله!از دور ایرن ۲۲ آبی-نقره ای زیر نور خورشید چشم نواز بود.نزدیک تر که شدم متوجه فلاشر روشن شدم و روسری سبز و آبی رنگی که بر سر داشت و تلفن همراهی که در دست چپش بود.به آرامی به کنارش رفتم و شیشه سمت راست را پایین کشیدم و صدایم را از حالت معمول کلفت تر کردم و گفتم این محور خطرناک است.خیلی بی احتیاط میرانی!

سر که برگرداند خشکم زد!(شما هم جای من بودید مبهوت می ماندید).بگذارید برایتان توصیفش کنم:

- یک خانم حدودا ۴۵ تا ۵۰ ساله با موهای بلوند و آرایش بسیار غلیظ با عینکی پولاریزه و لبخندی دلربا!

زیر لب به خود گفتم:عجـــــــــــــــــــب!!با خنده گفتم مادر جان متعجم!با بیانی معترضانه گفت مامان هفت جد ات هست!با خنده گفتم باشه مامان بزرگ برو جلو بزن بقل تا تکلیفتو روشن کنم.جلوتر رفتم و گوشه ای پارک کردم تا اینکه او نیز پشت من پارک کرد.پیاده شدم و با قیافه ای همراه با ابهام پرسیدم به کجا چنین شتابان!گفت میرم اردبیل!تا اینجای جاده اصلا حالیم نشد!خیلی کیف کردم.منم برای اینکه کم نیارم گفتم جالب توجه بود و تجربه ی جالبی بود.پرسید تهران به رشت کار میکنید؟با خنده گفتم خیر کار من چیز دیگری است.برایتان خلاصه کنم که نیم ساعتی در ماشینش نشستیم و کلی برایم صحبت کرد.از اینکه به اردبیل میرود تا پول های بالا کشیده شده توسط برادر شوهرش را پس بگیرد و خیلی به اردبیل میرود و خانه اش در اکباتان است و بچه دارد و فرهنگی بازنشسته است و الی آخر…

در پایان پرسید تا مقصد همراهیم نمیکنی؟گفتم اولا که در رشت خیلی کار دارم و امروز بعد از ظهر حتما باید در جلسه ای شرکت کنم و از طرفی وضعیت بنزین نیز بسیار بد است.با لبخندی گفت بنزینت پای من!من نیز گفتم ممنون،واقعا امکانش برایم میسر نیست.دیدم نگاهی شیطنت آمیز به من کرد و گفت شماره موبایلت را بده هر زمان آمدی تهران بیا پیشم!من هم پاسخ دادم که فکر میکنم شما باید شماره اتان را بدهید تا من آمدم تهران تماس بگیرم نه من شماره ام را!با خنده گفت:شاید هم من رشت آمدم و تماس حاصل کردم برای مزاحمت!

خلاصه از سخن کم کنم و به مطلب افزون…شماره ام را دادم و از هم جدا شدیم.در مسیر بودم که دیدم بله پنج دقیقه نشد که زنگ زد.گوشی را برداشتم و اولین چیزی که شنیدم این بود:

«اسمت را در گوشی ام “شاهین” ذخیره کرده ام.با تعجب گفتم من که نامم محمد است!با خنده گفت:فقط شاهینی مثل تو می توانست جوجو ای مثل من را شکار کند»!!من هم با خنده گفتم البته جوجه ای که کرک و پراش ریخته!اونم جواب داد:بی کرک و پر که خوشمزه تره!منو یاده بستنی میهن انداخت که اون گوساله به مامانش میگفت:مامان مامان بستنیش خوشمزه تره!!خلاصه در کلام پایانی در پشت تلفن به من گفت:تو تنها کسی بودی که به دل من نشستی،من هم در دل گفتم:«اَر اَر»! به کلامش آمد تو حتما«مهره ی مار داری» و من از شنیدن این جمله آشنا لبخندم خشکید.

گربه شور:

+ چند نفری در ایمیل عنوان کردند علاقه ی زیادی به خواندن حال نوشت هایم دارند؛از این رو مدتی حال نوشت خواهیم داشت.(تحلیلی و منطبق بر غیر اصول)!

+ شکل و قیافه ی صابون مداما در حال تغییر هست تا یک چیزی از آب در بیاد که به دلم بشینه!

+ پیرو سابون کاری قبلی توضیحی باید به صورت رسمی بیان کنم:

به شدت هرگونه رابطه با ارگان،حزب،موسسه،جناح،جریان،توده،سازمان و اداره ای را تکذیب میکنم.
از آنجایی که نمایندگان انصار نیوز به موارد زیر توجه کردند کوچکترین اعتراضی ندارم:

- اعلام استفاده از نگارش در اینجانب در کامنت همان پست.
- عدم تغییر محتوای پست.
- گذاشتن ایمیل از خود جهت تماس.
- فوتر سابون که در آن نوشته شده : «سابون٬صابون٬ثابون برگرفته از ذهنیات یک کف کرده است٬نقل سابون کاری ها به هر نحوی بدون ذکر منبع نیز کاملا آزاد است.»

تمامی اینها نشان دهنده ی رفتار حرفه ای نگارنده ی انصار نیوز بوده است.

با اینکه قلبا از اینکه این نگارش در انصار نیوز انتشار یافته است دلشکسته هستم؛ولی به دلیل رفتار حرفه ای وی شکایتی ندارم.

این موضوع مربوط می شود به این نگارش از سایت انصار نیوز که در تاریخ دوشنبه، ۲۹ تیر ۱۳۸۸ در سایت مذکور انتشار داده شده است.

خطاب به سردبیر سرویس انصار نیوز عرض میکنم که متاسفانه شما نگارش اینجانب را با هدفی مشخص به مسائلی مرتبط کرده اید که اینجانب کوچکترین اعتقادی به آن ها ندارم.زیر پوست شهر رفتن به معنی سر در برف فرو کردن و کبک وار زندگی کردن نیست.به همان میزان که مسائل اجتماعی نیاز به عمق یابی و تحلیل دارد،عزل و نصب یک مدیر و حاکم سیاسی،فرهنگی،هنری و … نیز ، نیازمند تحلیل فردی و گروهی یک جامعه ی دموکراتیک دارد.امیدوارم همانطور که به نقل از خودتان بنده از جسارت بالایی در تحلیل مسائل اجتماعی برخوردار هستم،شما نیز جسارت داشته باشید مواضع خود را روشن بیان کنید و برای رسیدن به مقصود خود یکی به میخ و یکی به نعل نکوبید.

Share

۱۲ کف کرده »

  يک کف کرده به نام انصار نیوز مرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ق.ظ

قضاوتتان را خواندیم

  يک کف کرده به نام ابی مرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۳:۱۶ ب.ظ

سلام… آقا! عجب کفی داری. تو خیابون و بیابون ! راه و بیراه! مواظب باش چشم نخوری!!!

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۴:۵۲ ب.ظ

انصار نیوز :

در جایگاه قضاوت ننشسته ایم ؛ در جایگاه نقادی چرا !

ابی : اسپند دونه دونه ! [عشقمی]

  يک کف کرده به نام احسان مرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۱ ب.ظ

ghezavati dar morede in neveshtat nadaram

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۶:۴۶ ق.ظ

گروهی در کار راهنمایی چپ هستند
گروهی به کار راهنمایی راست مشغولند
احسنت بر شما که هم راهنمای چپی هم راهنمای راست
انسان باید در اعلی علیین باشد تا هم راهنمای راست – هم راهنمای چپ . و هم راهنمای خودش بشود .
البته این از تبحر در رانندگی و ویراژ دادن بین چپ و راست ناشی می شود که در این وانفسا خصیصه نیکو و پسندیده ای ست . حداقل کلاه آدم پس معرکه نمی ماند .

در باب آن نگار سیمین پیکر که گوی سبقت ربوده بود نیز هشیار باش که اجنبی است . مبادا با غمزه ای به تیر مژگان بر زمینت زند .
این تلاطم فی یمین و یسار ، بار تجارب انسان را زیاد می کند و باعث اشراف بر هر دو دیدگاه شده و کار قضاوت روانتر می شود .

یک توصیه ایمنی خیلی جدی :
———————————-
لطفا تند نروید

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ب.ظ

ظاهرا این دفعه از نوشته های من خوشتون نیومده .
باشه دیگه نمی نویسم . گرچه از قبل هم تصمیم داشتم از این مطلب یه بعد چیزی ننویسم ولی این تکلیف من را روشن کرد

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۸:۱۰ ب.ظ

جان؟با منید آقای پاکزاد؟جریان چیه؟نگرفتم؟!بازنشست فرمودید یا استعفا!در هر دو صورت قابل پذیرش نیست!

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۳, ۱۳۸۸ در ۳:۳۶ ق.ظ

در مورد خشونت سئوال فرمودید . باید به عرض برسانم که یکی دو روز تشریف بیاورید در این هوای ملس ۵۲ درجه سانتیگراد در اعماق زمین . چی گفتم اون که ریشتر هست . آره تو گرمای ۵۲ درجه اینجا و روزی ۱۶ ساعت قطع آب را تجربه کنید تا خدمت تان عرض کنم دلیل خشونت من چیه ایضا اینکه خزانه هم خالی باشه و مرتب هم برات قبض برق و آب بیارن .
اینجا پودر بچه کمیاب شده ، اومدی یه چندتایی با خودت بیار . واسه عرق سوز خوبه . راستی تو این جهنم جنوب ایران که الی ماشاء اله خزائن زیرزمینی و رو زمینی و دریایی و غیره و ذالک بیداد میکنه !!!! کسی هم حوصله پرداختن به سایر امور را داره بنظر شما ؟؟؟؟

  يک کف کرده به نام ادیبا مرداد ۳, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۸ ق.ظ

نمی دونم چرا مدتها بود بهت سر نزده بود [نه منه؟] از غیبتم پشیمون شدم.
پیرو مطلب قبلیت باید بگم تو بیشتر از ۳ چشم داری و البته قضیه به اینجا ختم نمی شه.
تو ذره ذره وجودت از حواس ۵ گانه تشکیل شده یا بهتره بگم تشکیل دادیش [اوکــــــی]

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۶, ۱۳۸۸ در ۲:۳۹ ق.ظ

سلام
انجام شد

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۶, ۱۳۸۸ در ۳:۴۰ ق.ظ

واقعا خسته نباشید . می بینم که بالاخره دوباره راه افتاد و ما را از دست تنهایی رهانید . امیدوارم هیچوقت دیگه این وقفه اتفاق نیافته و خدا شما را برای ما نگه داره . آخه آدم دشمن داشته باشه خیلی خوبه . همینجوری بدون دشمن ، ـدم الکی راه بره و هیچی نگه خیلی سخته . باید یکی را داشته باشه که چپ و راست بهش ناسزا بگه – در موردش مطلب بنویسه – تقصیر ضعف ها و شکست هاش رو گردن اون بندازه و از تنهایی نجاتش بده . تازه ما حاضریم بخشی از هزینه این فرهنگستان تون رو بپردازیم تا برای ما دشمن تهیه کنید ( منظورم همون دشمن تراشی هست ) .
خب عزت زیاد
را ستی اگه وقت کردی چندتا بدو بیراه بده بچه ها تو وبلاگ ما بنویسند . واقعا حوصله مون سر رفته .

  يک کف کرده به نام keivan مرداد ۶, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۶ ق.ظ

سرعت بالا
سبقت غیر مجاز
حرکت بین خطوط [بیا جلو بینیم]

اگه گیرمون بیفتی تا ۲ ماه ماشین تو پارکینگ. [اینـــــــه]
همیار پلیس

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>