مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ق.ظ
· در سطل نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون
گاهی پیش میاد و گاهی هم ما پایش را پیش میکشیم.مهم پاسخی است که ما به دست میاوریم.
این شکل اتفاق را،قسمت میدانیم،وقتی که پیش می آید؛خود کرده میدانیمش،وقتی که پایش را پیش میکشیم.

شروع همیشه با خواندن یا دیدن یا شنیدن خبری،شروع میشود.و اینکه ما را در قسمت و سرنوشتمان کمک نمیکند،سبب میشود که تا آنجا که جا دارد این خود کردگی را به جاهای باریک بکشانیم.سنگها همیشه برای این به وجود آمده اند که سرمان اصابتی سخت با آنها داشته باشند.یا این ماییم که بی جهت سرمان را به سنگ زمانه میکوبیم.و هر دو حالت هیچ فرقی ندارند،تنها سرمان را با سنگ آشنا میکنند.دیر یا زود.بلافاصله بعد از خبر یا چندی پس از تحلیل خبر.
Permalink
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۱۱, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۳ ب.ظ
من بشدت نسبت به حباب هایی که در ستون چپ صفحه قرار داده اید اعتراض دارم .
چپ حباب نیست . چپ نوعی بیان و دیدگاه است . ممکن است آدمها مثل حباب باشند . اما اندیشه ها حباب نیست .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی تیر ۱۲, ۱۳۸۸ در ۳:۲۶ ق.ظ
نه شرقی ٬نه غربی٬ نه چپ٬نه راست٬نه میانه٬نه پیاده٬نه اصولگرا٬نه اصلاح طلب٬نه تند رو٬نه کند رو ٬نه قاتل٬نه دروغ گو٬نه مفسد ٬نه نا پاک٬نه سبز٬نه قرمز٬نه سفید٬نه آبی٬ فقط زرد قناری !!!
حباب های سمت چپ سابون هیچ ارتباطی به ذات چپ بودن ندارد!مثل تخمِ چپ یا راست!
همین و همین! [نیشخند]
يک کف کرده به نام احسان تیر ۱۲, ۱۳۸۸ در ۲:۲۹ ب.ظ
bitarbiate bi farhang! ye farhang baraye khodet bekhar tarjihan webster bashe ke sathe farhangit bechasbe be saghf!
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۱۲, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ب.ظ
پس چرا میگن به تخم چپ اسب حضرت عباس ؟
حتما راست و چپ یه تفاوت هایی دارن دیگه ؟
اما منظور من اصلا این چیزایی که گفتی نبود . منظورم اینه که این چپ خیلی آزار دهنده شده . اون حباب ها را میگم . اگه میشه عوضش کن . مثلا یه دکل نفت از چاههای ونزوئلا بزار . آخه ماهم تو اون اقتصاد نفتی ونزوئلا شریکیم . مگه نه ؟
امروز در سفره ما نان هم نبود و آنچه بود از نفت بود . سفره – بشقاب – تنگ . کاسه های خالی همه از جنس نفت بود . مثل آفتابه که از مواد پتروشیمی ساخته میشه و کیسه های زباله بازیافتی که همه جنس و بوی نفتی دارند .
امروز من معنای نفت را دریافتم و دانستم که نفت وسیله ای است برای برافروختن آتش . یادش بخیر در عصر حجر بود یا عصر قجر نمی دانم . اما یادم هست که مردم دغدغه برافروختن آتش را نداشتند .
این مش قاسم خدا بیامرز میگفت « کار کار انگلیسی هاست » .
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۱۳, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۳ ق.ظ
این یه نگاه متفاوت هست .
دقیقا مث اینه که حالا عینک بزاری رو چشات و دنیا را اونجوری که هست ببینی . نه اونجوری که میخوای .
به
این
میگن
واقع بینی .
حالا اگه عینکت را برداری
چون هیچی نمی بینی
میتونی هرچی دلت خواست تصور کنی
به
این
میگن
نگاه ایده آلیستی .
————————–
حالا به مجموع همه اینا میگن
فَ ل س ف ه . آره فلسفه ! به همین سادگی
یعنی دقیقا هیچ فرقی با سفسطه نداره
ایضا با مغلطه هم .
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۲۲, ۱۳۸۸ در ۲:۵۳ ق.ظ
ببین اصلا هیچ لزومی نداره برای هرکاری که آدم انجام میده – یا دلش میخواد که انجام بده ، دلیلی وجود داشته باشه . مثل عاشق شدن – مثل خودکشی – مثل قتل . ایضاً هیچ لزومی نداره که آدم هر حرفی که میزنه به هم ربط داشته باشه .
راستی چقدر دوست داشتم یه روز تو یه وبلاگ : نوشته های ریز مشکی را تو یه صفحه سیاه بخونم . حالا این وبلاگ تو باعث شد به آرزوی دیرینه م به رسم .
خب این هم یه نوع مرض هست . نه دلیل میخواد . نه ربطی داره . فقط همینجوری دلم میخواست .
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۲۳, ۱۳۸۸ در ۲:۰۰ ق.ظ
دیدی محض رضای خدا یه آدم بی نوا و دربدر رو تو خونه راه میدن . وقتی خورد و جون گرفت یهویی میشه مالک خونه ؟
اه
ندیدی ؟
نه جون من من ندیدی تا حالا ؟
عجیبه ؟
خب حالا بیخیال .
اینو باش تا بهت بگم .
…………………..
جونم برات بگه از اونجایی که این آخری ها مث اینکه فقط من مهمون خونه ت بودم . و کلی مواظبت کردم . آب و جارو کردم . مطلب نوشتم و از این حرفا .
و از اونجایی که تو خودت هم حتی نبودی ، بنابراین پیشنهاد می کنم اگه حالشو نداری ، این سایتت رو بده دست من و خودتو خلاص کن .
مدتیه که دیگه نمینویسی .
منم که یه خط در میون مینویسم
پس بزار دوتائیش رو یکی کنیم و یه وبلاگ درست و درمون از توش در بیاریم . چطوره ؟
بع !
تو هم که زود طاقه بالا میزاری !!!!
این دکون کساد بیش از این دووم نمیاره ، الکی نرخش رو بالا نبر . یه وقت دیدی پشیمون شدم ها !!!
خود دانی .
تا فردا شب خبرش رو بهم بده .
بگم برو بچ بیان بکوبن . بریزیم پایین
یه برجی چیزی بسازیم .
خودت هم تو این وسط یه چیزی کاسب میشی .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی تیر ۲۳, ۱۳۸۸ در ۲:۰۷ ق.ظ
سلام پاکزاد عزیزم.
جناب پاکزاد بدون شک من صابون را در نگارش شریک نمیشوم.سابون برایم ارزشی معنوی دارد که یک چیزایی در این چند خط و خطوط برایم دنیایی ارزش دارد.
هر چند صابون از آنِ تمام خوانندگان آن است ولی اینکه سکان فکری را شریک شوم نمی توانم. [هی روزگار] [نه نه]
ولی با کمال میل حاضرم کلبه ای چوبی و بوی سابونی را تقدیمتان کنم.
به این نحو:
pakzad.khan.ir
یا هر ساب دومینی که خود علاقه مند هستید.
با یک سیستم مدیریت بسیار کامل و جمع و جور !
این تنها کاری است که می توانم انجام دهم در این زمینه!امدیوارم از پاسخ منفی این بنده ی حقیر دلگیر نشوید. [خجالت] [همین روزا]
———————-
هم اکنون در حال نگارش سابون کاری جدید هستم.
يک کف کرده به نام پاکزاد تیر ۲۳, ۱۳۸۸ در ۲:۱۴ ق.ظ
می بینم جدی گرفتی .
عجب دور و زمونه ای شده
نمیشه با این بندگان خدا یک کلمه شوخی هم بکنیم .
به من چه
چند روز دیگه خودت مجبور میشی بری بزاری بازار بورس
———————————————————————
جناب میرزایی از اظهار لطف حضرتعالی بی نهایت سپاسگزارم . من اهل نوشتن و وبلاگ اداره کردن نیستم . در حد شما هم نیستم که نام من قبل از نام شما نوشته شود .
امیدوارم حق تعالی ایامی سرشار از موفقیت و کامیابی نصیب شما بگرداند .
شب تا خو ش . خدا نگهدار
[گوجه] [گوجه] [گوجه] [گوجه] [گوجه] [گوجه] [گوجه] [گوجه] [سکوت مرگ] [سکوت مرگ] [سکوت مرگ] [سکوت مرگ] [سکوت مرگ]
يک کف کرده به نام محمد میرزائی تیر ۲۳, ۱۳۸۸ در ۲:۱۹ ق.ظ
جناب پاکزاد به هر منوال شما پیشنهادی را مطرح نمودید (چه به شوخی چه به جد) من نیز پاسخ دادم (چه به جد چه به شوخ!).
همان طور که شما منظوری شوخ داشتید و یا جد ! من نیز به جد پاسخ دادم یا به شوخ!پس بی حساب هستیم.
سابون و بورس؟؟ بدون صابون هرگز! شاید گذاشتیمش در بورث! شایدم بورص !!! [نیشخند] [اوکــــــی]
————————
شما بزرگوارید.
کجا به این زودی؟بودید حالا! [عشقمی]
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>