صابون و یک روز پیاده روی
این وزن کم کردن ما هم دیروز جریانی شد برامون.دیروز به چند دلیل با خودم ماشین نبردم.یکی به دلیل اینکه خیابان ها خیلی شلوغ بود در ساعت بین ۶ تا ۹ شب و واقعا پیاده گز کردن خیلی راحت تر بود از لحاظ روانی و مورد بعدی مشکل نبود سوخت و بی پولی ما در خرید بنزین آزاد بود.تصمیم گرفتیم اینبار خیابون گز کنیم.حالا فکرش رو بکن از این طرف شهر پاشی بری اون طرف شهر.خلاصه رفتیم و در جلسه ی مذکور که تا ساعت ۱۹:۳۰ به اتمام رسید شرکت کردیم و با اتمام جلسه یک نخ دوپینگ که در جیب بود را در آوردیم و دود کردیم.مردم حال و هوایی داشتند.از این طرف پیاده رو به آن طرف پیاده رو نگاه میکردم و پیاده روی را می چشیدم بعد از مدتها.مردمی که گاهی با سرعت و گاهی با سرعت کندی از کنارم رد می شدند و هر کدام یک بویی از ادکلن و اسپری به همراه داشتند و چند پیس از آن را در کنار من جا می گذاشتند.قدم هایشان را که نگاه میکردم برایم جالب بود.وقتی گشت ارشاد وارد خیابان شد قدم ها تند شد و هل شد.چپ و راست می شدند.وقتی نزدیک می شد گاها میخکوب می شد و یا می لرزید.گاها قدمها بی اختیار و بی هدف به سمت مغازه ای می رفت و گاها به گوچه ای پناه می برد.حتی یکی از آنها وارد یک آرایشگاه مردانه شد.
همینطور قدم بر میداشتم و مثل همیشه با چشم سوم به جامعه ی اطرافم می نگرستم و می اندیشیدم.به این فکر می کردم شهر چقدر جمعیت دارد که بعد از این همه سال هنوز چهره های جدید میبینم و چهره ی تکراری برایم بسیار کم است.میدیدم چند مدل مو جدید بیرون آمده و چند مدل مانتو جدید مد شده.میدیدم که زمونه بس عجیب شده و دختر به دنبال پسر میکند و متلک می اندازد!آره!جریان جالبی داره.اینقدر این جریان برایم دیروز جالب بود که تا حال برای چند نفری تعریف کرده ام(عقده ای شدیم رفت).
مشغول صحبت کردن با تلفن همراه بودم که ناگهان در همین حال و هوا دختری با دماغ عمل کرده،پوستی سبزه و مانتویی سفید و یک شال صورتی با کیف مشکی و کفش سفید پاشنه مخفی ۵ سانتی به سمتم قدم بر میداشت.به چشمانم زل زد و من نیز به چشمانش زل زدم.همین طور هر دو به جهت پر رویی به سمت هم خیره شدیم و او به من نزدیک میشد،نزدیک و نزدیک تر و هر دو چهره بدون هیچ تغییری در میمیک به هم زل زده بودند.تا جایی که از کنارم رد شد و هر دو برای کم کردن روی دیگری گردن کج کردیم که تا جایی که می توانیم به هم زل زده باشیم.
دختر به سمت عابر بانک رفت و کیف صورتی خود را از کیف در آورد و من نیز چهره برگرداندم و به سمت سوپر مارکتی جهت تهیه مایحتاج دوپینگ خیز برداشتم.یک آدامس با طعم سیب و دو نخ از عامل های اعتیاد خریداری کردم و برگشتم.به محض برگشت به خروجی مغازه رویت کردیم که همان سرکار خانم در پشت مغازه به ما زل زده است.زیر لب تلاوت کردیم جل الخالق و از سوپر مارکت به بیرون رفتیم تا قدم همچنان گز کنیم.با چشم های پشت سرم میدیدم که به دنبالم می آید و قدم هایش را با من هماهنگ میکند.از روی خطهای موازی عابر پیاده رد شدم و به آنطرف خیابان رسیدم تا به بهانه ی محک زدن عملکرد سرکار خانم جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستی نمایم و ماوقع تحلیل کنم. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »


