مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for تیر, ۱۳۸۸
تیر ۲۹, ۱۳۸۸ at ۵:۲۲ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان, مديريت
این وزن کم کردن ما هم دیروز جریانی شد برامون.دیروز به چند دلیل با خودم ماشین نبردم.یکی به دلیل اینکه خیابان ها خیلی شلوغ بود در ساعت بین ۶ تا ۹ شب و واقعا پیاده گز کردن خیلی راحت تر بود از لحاظ روانی و مورد بعدی مشکل نبود سوخت و بی پولی ما در خرید بنزین آزاد بود.تصمیم گرفتیم اینبار خیابون گز کنیم.حالا فکرش رو بکن از این طرف شهر پاشی بری اون طرف شهر.خلاصه رفتیم و در جلسه ی مذکور که تا ساعت ۱۹:۳۰ به اتمام رسید شرکت کردیم و با اتمام جلسه یک نخ دوپینگ که در جیب بود را در آوردیم و دود کردیم.مردم حال و هوایی داشتند.از این طرف پیاده رو به آن طرف پیاده رو نگاه میکردم و پیاده روی را می چشیدم بعد از مدتها.مردمی که گاهی با سرعت و گاهی با سرعت کندی از کنارم رد می شدند و هر کدام یک بویی از ادکلن و اسپری به همراه داشتند و چند پیس از آن را در کنار من جا می گذاشتند.قدم هایشان را که نگاه میکردم برایم جالب بود.وقتی گشت ارشاد وارد خیابان شد قدم ها تند شد و هل شد.چپ و راست می شدند.وقتی نزدیک می شد گاها میخکوب می شد و یا می لرزید.گاها قدمها بی اختیار و بی هدف به سمت مغازه ای می رفت و گاها به گوچه ای پناه می برد.حتی یکی از آنها وارد یک آرایشگاه مردانه شد.
همینطور قدم بر میداشتم و مثل همیشه با چشم سوم به جامعه ی اطرافم می نگرستم و می اندیشیدم.به این فکر می کردم شهر چقدر جمعیت دارد که بعد از این همه سال هنوز چهره های جدید میبینم و چهره ی تکراری برایم بسیار کم است.میدیدم چند مدل مو جدید بیرون آمده و چند مدل مانتو جدید مد شده.میدیدم که زمونه بس عجیب شده و دختر به دنبال پسر میکند و متلک می اندازد!آره!جریان جالبی داره.اینقدر این جریان برایم دیروز جالب بود که تا حال برای چند نفری تعریف کرده ام(عقده ای شدیم رفت).
مشغول صحبت کردن با تلفن همراه بودم که ناگهان در همین حال و هوا دختری با دماغ عمل کرده،پوستی سبزه و مانتویی سفید و یک شال صورتی با کیف مشکی و کفش سفید پاشنه مخفی ۵ سانتی به سمتم قدم بر میداشت.به چشمانم زل زد و من نیز به چشمانش زل زدم.همین طور هر دو به جهت پر رویی به سمت هم خیره شدیم و او به من نزدیک میشد،نزدیک و نزدیک تر و هر دو چهره بدون هیچ تغییری در میمیک به هم زل زده بودند.تا جایی که از کنارم رد شد و هر دو برای کم کردن روی دیگری گردن کج کردیم که تا جایی که می توانیم به هم زل زده باشیم.
دختر به سمت عابر بانک رفت و کیف صورتی خود را از کیف در آورد و من نیز چهره برگرداندم و به سمت سوپر مارکتی جهت تهیه مایحتاج دوپینگ خیز برداشتم.یک آدامس با طعم سیب و دو نخ از عامل های اعتیاد خریداری کردم و برگشتم.به محض برگشت به خروجی مغازه رویت کردیم که همان سرکار خانم در پشت مغازه به ما زل زده است.زیر لب تلاوت کردیم جل الخالق و از سوپر مارکت به بیرون رفتیم تا قدم همچنان گز کنیم.با چشم های پشت سرم میدیدم که به دنبالم می آید و قدم هایش را با من هماهنگ میکند.از روی خطهای موازی عابر پیاده رد شدم و به آنطرف خیابان رسیدم تا به بهانه ی محک زدن عملکرد سرکار خانم جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستی نمایم و ماوقع تحلیل کنم. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۲۵, ۱۳۸۸ at ۳:۰۳ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, روزنوشت و ثابون, شعر, فيلم و موسيقی
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
گربه شور:
+ تار میزنم و شعر ملک و شعرا
می خونم!وای خدا چقدر زیباست.
+ هر چقدر دلت بیشتر سوز داشته باشه٬صدای تارت سوزناک تر میشه!
+ مدتی هست این قطعه رو دارم تمرین میکنم.تا حال نمی دونستم صدای خوبی دارم برای این قطعه شعر!سابقا هر موقع در حمام می خوندم صدام قشنگ به نظر می رسید!
ولی الان با تارم همراش کردم.دل آدم جلا داده میشه!
+ اگر بلدی بنوازی از اینجا نت اش رو برات گذاشتم.
تیر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۳:۳۱ ق.ظ · در سطل جامعه, زنان, مديريت, نقد سیاسی
شب عروسی دختر، داماد به تنها کسی که نگاه نمی کرد، عروس نگونبخت بود. همان شب اسمش را گذاشتیم گوسفند هیز. موهای وزکرده اش به پشم می مانست و چشمانش که گفتن ندارد! دختر بی اعتنا به نگاههای تمسخرآمیز مهمانان بازوی گوسفند را چسبیده بود وهر و کر می کرد.
این بماند.
همسایه مان آخر شبها روی پشت بام چشم چرانی می کند.
لابد همه می دانید که دنیا پر است از آپارتمانهای چهارطبقه با واحدهای سوراخ موشی.پنجره ها هم رو به زیر و بم زندگی همسایه ها. خیلی وقتها خیلیها یادشان می رود پرده ها تورند. شب است و همیشه این احتمال وجود دارد که یکی توی تاریکی به تماشای روشنایی دیگران دلخوش کرده باشد.
گاهی زنش در را بازمی کند. توی همان راه پله و با عشوه دیده بان ناموس همسایه ها را به تناول چای و شیرینی فرا می خواند!
این هم بماند.
بازهم دعوا بود. کنار خیابان دو زن افتاده بودند به جان هم. فحش بود که این وسط نرفته برمی گشت.
شوهر اون چاقه برای لاغره موچ کشیده بود.
لاغره هی می گفت بدبختی دیگه بدبخت!
دلم برات می سوزه بیچاره. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, مديريت, نقد سیاسی و تاثيرات سابوني: بکش بکش, سنگ
گاهی پیش میاد و گاهی هم ما پایش را پیش میکشیم.مهم پاسخی است که ما به دست میاوریم.
این شکل اتفاق را،قسمت میدانیم،وقتی که پیش می آید؛خود کرده میدانیمش،وقتی که پایش را پیش میکشیم.

شروع همیشه با خواندن یا دیدن یا شنیدن خبری،شروع میشود.و اینکه ما را در قسمت و سرنوشتمان کمک نمیکند،سبب میشود که تا آنجا که جا دارد این خود کردگی را به جاهای باریک بکشانیم.سنگها همیشه برای این به وجود آمده اند که سرمان اصابتی سخت با آنها داشته باشند.یا این ماییم که بی جهت سرمان را به سنگ زمانه میکوبیم.و هر دو حالت هیچ فرقی ندارند،تنها سرمان را با سنگ آشنا میکنند.دیر یا زود.بلافاصله بعد از خبر یا چندی پس از تحلیل خبر.
تیر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۱۱ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, مديريت, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: فدراسیون, مارس, دو و میدانی, دویدن, رئیس
# هیچ وقت از یک اِفلیج نمی خوان که مثل یک قهرمان بِدَوه!(دویدن!)
اما امکان داره اون رو رئیس فدراسیون دو و میدانی کنند.
در این صورت کسی ازش انتظار دویدن نداره؛چون رئیسه!
و اگر دونده مدال ببره،خب از رئیس فدراسیون تقدیر میکنند!
دونده برنده شده؛رئیس تشویق شده!
# هدف دویدن بود. او هم می دوید. دیرتر از بقیه شروع کرده بود اما می خواست زودتر تمام کند. موفق هم بود. از کسانی که آرام می دویدند سبقت گرفت و و از همه جلو زد. بعد از خط پایان فهمید مناظری هم در اطراف جاده وجود داشته است. او فقط می دوید.
# عقل پیشنهاد ۲ را داده بود اما با این وجود، احساس مارس اش کرد. خیلی ۳ شد.(Backgammon)