سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

صابون و دکترِ من

۱-      خاکی بودن دکتر: دکتر بسیار خاکی بود مخصوصا وقتی که شهردار بود و از مراسم کلنگ زنی بر می گشت. یک بار ایشان به مدت یک هفته ناپدید شده بود و تمام کارهای شهرداری خوابیده بود. ما هر جایی که به فکرمان می رسید دنبال دکتر گشتیم. عاقبت یکی از همکاران گفت اخرین باری که دکتر را دیدم قرار بود به مراسم کلنگ زنی برود. همگی به محل رفتیم و با یک ساختمان نیمه کاره رو به رو شدیم. اول فکر کردیم محل را اشتباه امده ایم اما صدای دکتر را شنیدیم که اواز می خواند و اجر بالا می انداخت. هیچ وقت دکتر را اینقدر خاکی ندیده بودم.

۲-      جلوگیری از حیف و میل بیت المال: یک بار زمانی که مطبوعات مطالبی را در مورد گم شدن ۳۵۰ میلیارد تومان در زمان شهرداری دکتر منتشر کردند به ایشان گفتم نمی خواهید به این شبهات جواب دهید؟ ایشان فرمودند نچ! مدتی بعد در مورد واریز نشدن ۵/۱ میلیارد دلار از درامد نفت به خزانه شبهاتی مطرح شد ما در راهرو قدم می زدیم و من باز همین سوال را مطرح کردم ایشان کمی به زمین خیره شدند و با خوشحالی چیزی را از روی زمین برداشتند و خدا را حمد و سپاس گفتند. من تصور کردم ایشان سرنخی از پولهای گم شده پیدا کرده اند و پرسیدم دکتر چی پیدا کردی؟ ایشان فرمودند یک گیره کاغذ بود خدا را شکر می کنم که رییس جمهور شدم تا جلوی این جور ریخت و پاشها را بگیرم.
۳-      سرعت عمل دکتر: دکتر در کارها خیلی سریع عمل می کرد. سرعت عمل او انقدر زیاد بود که از سرعت فکر کردن هم جلو می زد و همیشه قبل از اینکه فکر کند عمل می کرد. موقعی که حزب انگلا مرکل در انتخابات المان پیروز شد ایشان خیلی سریع به مرکل تبریک گفت که این کار مرکل را شگفت زده کرد و در گفتگویی تلفنی گفت این سریعترین تبریک در تاریخ سیاسی المان بوده. دکتر لبخند ملیحی زدند و فرمودند کار خاصی نکردم که مرکل در جواب گفت چرا این کار خیلی خاص است چون من هنوز به عنوان صدر اعظم انتخاب نشده ام و فعلا فقط حزب ما پیروز شده ولی شما انتخاب من به عنوان صدر اعظم را تبریک گفته اید. این واقعه نشان داد سرعت عمل دکتر انقدر زیاد است که نه تنها از سرعت فکر کردن بیشتر است بلکه از وقایع روزانه هم پیشی می گیرد و پیشکی به اتفاقی که هنوز رخ نداده واکنش نشان می دهد.
۴-      ساده زیستی دکتر: در ستاد انتخاباتی دکتر افراد زیادی را استخدام کرده بودیم که با ماژیک روی کاغذ شعار تبلیغاتی بنویسند و به در و دیوار بچسبانند. من از این کار بسیار متعجب شدم و به دکتر گفتم چرا تراکت چاپ نمی کنید که هزینه ان یک دهم این کار می شود مگر نمی دانید که از زمان گوتنبرگ وسیله ای به نام دستگاه چاپ وجود دارد؟ ایشان با لحنی فیلسوفانه گفتند هزینه مهم نیست مهم ساده زیستی است. اما من از این جمله فیلسوفانه چیزی نفهمیدم تا اینکه دکتر در انتخابات پیروز شد و در تمام چهار سال دوره ریاست جمهوری با سفرهای استانی و توزیع سی دی و سیب زمینی و پرتقال مفتی و کالابرگ و چک پول و بلیت استخر دست به تبلیغات وسیعی زد که بسیار هم کار ساده ای بود. اینجا بود که فهمیدم منظور از ساده زیستی چیست.
۵-      خاطره یاسمن هفت ساله از ساوجبلاق: یاسمن می گوید یک روز در مدرسه به ما گفتند همه باید به استقبال دکتر برویم. ان روز خیلی به ما خوش گذشت چون از همه مدارس امده بودند و شیر و کیک مفتی هم به ما دادند. خواهرم که دبیرستانی است هم انجا بود و می گفت خیلی روز خوبی بود چون همیشه گشت ارشاد به پسرهایی که به مدارس دخترانه نزدیک شوند گیر میدهد اما امروز خودشان تمام پسر دبیرستانی ها را اورده بودند اینجا و من کلی شماره تلفن گرفتم. چند تا کامیون هم پرتقال اورده بودند و وسط خیابان خالی کردند اما یک سری ادم بزرگ که نمی دانم از کجا با اتوبوس اورده بودند به پرتقال ها حمله کردند و من از ترس اینکه زیر دست و پا له شوم جلو نرفتم. صحبتهای دکتر هم خیلی خوب بود چون بقیه دکترها یک جوری حرف می زنند که من هیچی از حرفهایشان نمی فهمم و به ادم امپول هم می زنند اما این یکی یک جوری حرف می زد که برای ما بچه ها خیلی خوب بود و همه حرفهایش را می فهمیدیم. کلا یک جورهایی مثل خانم ناظم ما که سر صف می رود پشت بلندگو حرف می زد
۶-      بازگشت به صدر انقلاب: ان اوایل که دکتر تازه رییس جمهور شده بود همیشه می گفت ما از ارمانهای انقلاب دور شده ایم و باید به صدر انقلاب برگردیم. من ان موقع تردید داشتم و فکر می کردم چگونه ممکن است بعد از سی سال به شرایط دوره انقلاب  که همه چیز به هم ریخته بود برگردیم. مدتی بعد که با خاموشی های گسترده، برق جیره بندی شد یکی از بستگان مسن ما که بیش از ۹۰ سال سن دارد می گفت به یاد دوره مرحوم حاج امین الضرب می افتد که تهران فقط یک کارخانه برق داشت و تنها روشنایی بخش کوچکی از شهر تامین می شد. اینجا بود که فهمیدم نه تنها به صدر انقلاب برگشته ایم بلکه سرعت بازگشت انقدر زیاد بوده که از رگ و ریشه های انقلاب هم عبور کرده ایم و به ۹۰ سال پیش رسیده ایم
۷-       پرهیز از اصراف: سازمان بازرسی کل کشور نامه ای فرستاده بود مبنی بر اینکه تصمیم دکتر در مورد عقب نکشیدن ساعت رسمی موجب هدر رفتن ۵/۱ میلیون مگاوات انرژی شده و این تصمیم ۴۵ میلیارد تومان خسارت به بار اورده است. نامه را به دکتر نشان دادم و ایشان گفتند اقدامی لازم نیست و من هم نامه را در سطل اشغال انداختم. دکتر بنده را مورد ملامت قرار داد و گفت چرا اموال بیت المال را هدر می دهید؟ می توانستید از پشت این نامه به عنوان چرک نویس استفاده کنید این کاغذ یک تومان ارزش دارد و ارزش پشت ان ۵ ریال است پس شما ۵ ریال به بیت المال خسارت زدید. من بسیار شرمنده شدم و سعی کردم مانند دکتر به فکر بیت المال باشم.
۸-      مصاحبه های دکتر: دکتر سبک جدیدی را در پاسخ دادن به سوالات خبرنگاران ابداع کرد که به گفته کارشناسان در نوع خود بی نظیر است. ایشان اکثر سوالات را با سوال جواب می دادند به صورتی که گاهی خبرنگاران تازه کار فراموش می کردند که خبرنگارند و دکتر سوال می کرد و انها جواب می دادند. دکتر یک برگ برنده دیگر هم در مصاحبه داشت و اگر خبرنگاری گیر می داد که جواب سوالش را بگیرد ایشان می گفتند ما اصلا چنین چیزی در ایران نداریم. یک بار خبرنگاری بسیار سمج بود و سوالات پی در پی مطرح می کرد و در اخر گفت دنیا ایران را منزوی کرده است. دکتر در جواب لبخند ملیحی زد و با خونسردی گفت نخیر ایران دنیا را منزوی کرده است. خبرنگار چند دقیقه مبهوت شد و همینطور به دکتر نگاه می کرد بعد بدون اینکه چیزی بگوید از سالن خارج شد.
۹-      توجه به واجبات: دکتر خیلی به مسایل شرعی و خمس و زکات توجه داشت و تقویمی داشت که به جای سال شمسی بر اساس سال خمسی نوشته شده بود تا یادش بماند اخر سال خمسش را حساب کند. چند روزی بود که دکتر خیلی فکرش مشغول بود و دایم چیزهایی را روی کاغذ می نوشت و خط می زد. من تصورم این بود که دکتر می خواهد دوباره به بوش نامه بنویسد اما یک روز ایشان به من گفتند فلانی ۵ تقسیم بر چهار چقدر می شود؟ من کمی فکر کردم وگفتم به نظرم یک عدد اعشاری بشود. دکتر گفت نه می خواهم یک عدد رند بشود بعد گفتند ما در انباری منزل یک چهار پایه داریم که یک سال هست روی ان ننشسته ام  و باید یک پنجم ان را به عنوان خمس بدهم اما مشکل اینجاست که چهارپایه فقط چهار پایه  دارد و نمی شود ان را پنج قسمت کرد. اینجا بود که فهمیدم دکتر در مسایل شرعی چقدر دقیق است.
۱۰-  صرفه جویی دکتر: موقعی که برای کار دفتری به ریاست جمهوری دعوت شدم فکر می کردم انجا خیلی ریخت و پاش و اصراف وجود دارد اما بعدا دیدم که اصلا این طور نیست. دکتر بسیار صرفه جو بود و حساسیت خاصی به بیت المال داشت. هر روز پیشخدمت چند ظرف میوه و شیرینی به اتاق رییس جمهور می برد اما طی این چهار سال حتی یک بار هم ایشان از این میوه و شیرینی میل نکردند و عصرها پیشخدمت می امد ظرفها را در سطل اشغال خالی می کرد. این روش دکتر به من هم درس صرفه جویی داد و من برای اینکه کار پیشخدمت را سبکتر کرده باشم صبح ها که میوه می اوردند همان موقع ان را در سطل اشغال خالی می کردم و ظرف خالی را به پیشخدمت می دادم
۱۱-  دوری از لقمه حرام: دکتر خیلی به حرام و حلال توجه داشت و حتی از لقمه شبهه ناک هم دوری می کرد. در سفرهای خارجی که به ضیافت شام دعوت میشد از خوردن شام کفار اجتناب می کرد. دکتر مهارت خاصی در بازی کردن با سالاد و غذا داشت و به محض اینکه میزبان سرگرم می شد و توجه وی به جای دیگری معطوف بود ایشان غذا و سالاد را در جیب کاپشنشان می ریختند تا بعدا در فرصتی مناسب به سطل اشغال بریزند.

Share

۱۳ کف کرده »

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۷:۴۲ ب.ظ

مدیریت استراتژیک

من که یه گوشه این دنیا نشسته ، توعالم خودم بودم . سرم به کارم بود ، به یه دیوار تکیه زده بودم و پشتم قرص بود . چرا اومدی منو سرپا کردی ، هی تو گوشم ورد خوندی و الکی انرژی تزریق کردی که چی بشه ؟ همچی که یه مقدار زانوهام سفت شد و باورم شد رفیقمی ! وقتی داشتم نم نمک بهت عادت میکردم ، یهویی منو رها کردی . رفتی دیگه پیدات نشد . هر وقت صدات کردم ، هی قسم و آیه آوردی که گرفتارم . کار دارم .

اونوری هم هی پیش بقیه نشستی و گفتی : « آدمش کردم ، دیگه از شور و تاب افتاده ، دیگه به کسی گیر نمیده . بهشون گفتی برای ساکت کردن هرکس یه راه و روش خاصی هست .

مث موش ما را گذاشتی تو اون قفس شیشه ای و هرچی تو کتابا خونده بودی ، پیاده کردی و هی گفتی دارم رو این مورد مطالعه می کنم .

زد به سرت که مطالعاتت رو تکمیل کنی . هی تحریک کردی تا واکنش های منو ببینی . برای تکمیل تز خود بهشون نیاز داشتی . منم کم کم عادت کردم که خودمو رها کنم . واکنش هام شرطی شده بود یعنی اونجوری که تو میخواستی . بعد تو یه جلسه خصوصی من رو به عنوان یه نمونه موفق عرضه کردی ، وهم ورت داشت که چه راحت میشه آدما را عوض کرد . حالا دیگه رسیده بودی به این که شخصت من رو آنالیز کنی . میخواستی یه مطلب بنویسی که چطور میشه شخصیت آدما رو شکل داد . شده بودی یه باطری واسه این اسباب بازی مسخره . غافل بودی که اگه این باطری تموم شه ، تازه باطری درونیش با قدرت بیشتری بکار میافته و حافظه مجازی هم که تو واسه ش ساختی دیگه تبعیت نمیکنه .

راستش نباید منو تنها میذاشتی و میرفتی دنبال بازی خودت . عروسک ها هم میفهمن . یه موقع که احساسات پلاستیکی شون جریحه دار میشه تبدیل میشن به یه موجود بیرحم .

اینو نفهمیدی که آدما رو نباید تنها گذاشت ، اگه خواستی تغییرشون بدی ، باید همیشه همراهشون باشی . حالا هم هر اتفاقی بیفته مستقیما تو مقصری .

تو این بازی خودت هم باختی . تا وقتی مستقیم درگیر نشده بودی قضیه فرق میکرد ، اما بعدش از خودت غافل شدی ، آروم آروم رفتارت تغییر کرد . به موازات من ، خودت هم داشتی عوض میشدی ! بی اونکه متوجه بشی .

قبلا کمتر آفتابی میشدی ، فلسفه ت این بود که آدما مشتاق ناشناخته ها هستن ، هرچه مخفی تر باشی ، مهم تر هستی . باورت شده بود که میتونی دنیا را عوض کنی . اینقده باورت شده بود که فراموش کردی کی هستی و این باعث شد از درون به تدریح بپوسی . کم کم طوری شدی که فقط یه مغز ازت مونده بود . مغزی که هیچ فرمانبری نداشت ،

من بازم میشنم و به همون دیوار تکیه میکنم . اما توچی ؟

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۷:۵۴ ب.ظ

پاکزاد عزیز اگر نیشِ صحبت من هستم و توپخانه به سمت من هدف گیری شده کاملا با شما مخالفم.
یعنی به طور ۱۰۰% با شما مخالفم.یعنی می خوام پاشم بیام اونجا داد بزنم که مخالفم.
یعنی با این چند خطی که از درون نوشته اید و نمیدانم به واقع هدف از این نوع نگارش چه بوده ؛ می خوام بیام اونجا خودمو بزنم به همون دیواری که تکیه دادی تا دفعه ی بعد نتونی به همون دیوار هم تکیه کنی ! شدیدا و صریحا قاط زدم ! یکی بیاد اینجا منو ببره جمع کنه ! لعنت به این گرفتاری ها و بند ها و هزار کوفتِ دیگه که باعث میشه اینطوری به آدم عنگ بزنن !
آخه تو چرا دیگه؟؟ تو که از ما بودی !
الان باید بخونم : تو که از ما نبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودی (مرحوم فرهاد).
هیچ کجای روایت شما ارتباطی به مدیریت استراتژیک ندارد و این مدیریت به کل این تراژدی شما را نفی و رد میکند.(من الباب اطلاع)!

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۸:۰۲ ب.ظ

مرحوم فرهاد میخوند ( تو هم با من نبودی ) .

ضمنا خیلی اتفاقی . نوشته های من تو کامنت چقدر به موضوع شما میخوره .
بعدش هم . اهکی – ما هم بلدیم [شکستیش]

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۸:۰۶ ب.ظ

ما که کماکان چار شاخ واستادیم تا ببینیم نگارنده منظور را چطور به ما کُندِ ذهنِ غیر فعال می فهماند.
همچنان گنگ ایستاده ایم و اندر خمِ کوچه را با حسرت نظاره میکنیم.شاید که فرجی حاصل گردد.

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۸:۱۵ ب.ظ

منظورم موضوع ثابون کاری شماست که موضوع مدتها تو ذهن ما بوده و امروز از بد حادثه قلمی شده و بدون هدف هم نبوده . اما ما هردوتا به این نتیجه رسیدیم که امروز وقت نوشتن است . ( جمعه روز بدی بود ) .

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۱, ۱۳۸۸ در ۸:۲۰ ب.ظ

تغییر میدهیم.شما اراده بفرمائید !

  يک کف کرده به نام ehsan خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۳:۱۳ ق.ظ

pakzad jan inja ye hamdard dari hala bishtar motavajeh shodam ke ye moshe azmayeshgahi va baziche bodan yani chi
eyb nadare ma ham khodai darim

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۲:۳۴ ب.ظ

سلام،احسان تو کاسه داغ تر از آش نشو …

  يک کف کرده به نام ehsan خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۳:۰۷ ب.ظ

kaseye daghtar az ash nistam haghighate

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۶:۰۵ ب.ظ

[نکنش] [نکنش] [نکنش] [منتظرم ...!] [منتظرم ...!] [نفس کش] [نفس کش] [هی روزگار] [حسش نی] [حال نکردم] [ناراحن] [تمومش کن] [خفه] [خسته شدم] [عجب شانسی] [تخس] [سکوت مرگ] [وای خدا] [اُ اُ]

  يک کف کرده به نام ehsan خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۶:۳۱ ب.ظ

kheili bi vojdani khodai
chetor tonesti?????
hatman kolian keyf mikardi

  يک کف کرده به نام ابی خرداد ۲, ۱۳۸۸ در ۸:۲۳ ب.ظ

سلام… مدرک دکترای دکتر: بالاخره یه روز هم آقای دکتر ما زد به کف آخر و گفت: مدرک یه کاغذ پاره بیشتر نیس! من یه کاغذ پاره دارم، تو یه کاغذ پاره داری، اون یه کاغذ پاره داره. اصل و اساس اون کاغذ پاره ای است که بیشتر کف کنه! اونقدر کف کنه که میلیاردها دلار در کف اون گم بشه و نشه بازیافتش کرد!

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۳, ۱۳۸۸ در ۱:۴۱ ق.ظ

بله
دلار هم کاغذ پاره هست . اینقدر کاغذ پاره هست که زندگی چندین ملیون نفر کارگر بیکار شده و کارخونه تعطیل شده و … توش گم میشه . حتی گم هم توش گم میشه . دانشگاهها هم یه مشت آجر پاره هستند و الخ ….

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>