مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for فروردین, ۱۳۸۸
فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ب.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان
الان خسیسی. دوستتدارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد. سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش. شروع میکنی به خرج کردنشان. توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد یک دوستت دارم خرجش میکنی یک دلم برایت تنگ میشود خرجش میکنی یک چقدر زیبایی یک با من میمانی. بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی به مخزدن به از اعتماد آدمها سوءاستفاده کردن به پیری و معرکهگیری. اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند.

سابون یک نفره:
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی،تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی!
فروردین ۱۶, ۱۳۸۸ at ۲:۵۲ ق.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, جامعه, روزنوشت و ثابون
از چاق شدن می ترسید. ۱۳ روز پیش همراه با چند تن دیگر او را داخل تنگ انداخته بودند. می دانست که آدم ها تنها به شکم ماهی ها نگاه می کنند. خودش با چشمان تلسکوپی خودش دیده بود که این آدمهای ظاهربین هر ماهی ای که شکمش باد کند را به سطل زباله می اندازند. در حضور آدمها کمتر غذا میخورد و بیشتر شنا میکرد تا مبادا فکر کنند که عدم تحرکش از چاقی مفرط است. اما به محض اینکه آدمها دور میشدند باز هم به نقشه ی فرارش فکر می کرد. چند روزی بود که قصد پریدن از تنگ را داشت.

این بار تمام زوایای نقشه فرارش به آبهای آزاد را از نظر گذراند. تا جایی که جا داشت….تا آن انتهای تنگ، دور خیز کرده و با سرعت به سمت سطح آب شنا کرد. در طول مسیر نگاهش فقط به سمت مقصد بود. نفسش را حبس کرد و از سطح آب خارج شد. یک متر. فقط یک متر دیگر می توانست در آبهای آزاد نفس بکشد. دلهره داشت. مبادا محاسبات زاویه و سرعتش درست از آب در نمی آمدند. اما نه. یک متر که دیگر این حرف ها را نداشت. راه حل محاسباتی اش هم که درست بود. احتمالا نقشه اش جواب می داد. کمی از اضطرابش کمتر شد. هر لحظه نزدیک تر میشد…. نیم متر…..ده سانت…. و بالاخره محکم با شیشه تلویزیون برخورد کرد!
فروردین ۴, ۱۳۸۸ at ۴:۰۱ ب.ظ · در سطل گوگل و امکانات, وبلاگ و سیستم ها, روزنوشت و ثابون
سابون یک نفره:
+ سال نو را خودمت خودم!خودت و خودش تبریک عرض میکنم.
+ خانه تکانی سابونی تقریبا نزدیک به ۹۰% به اتمام رسید.
+ چیزی که میبینید حاصل ِ کمکِ بسیاری از عزیزان و دوستانم هست. بهرنگ یار احمدی که با کمکی که انجام دادند باعث انتقال سابون از سرور قبلی به سرور جدید شدند.کاری که بسیار مشکل و طاقت فرسا بود.سرور قبلی یک سرور یونیکسی بود که دلایل مسائل امنیتی مشکلاتِ زیادی را فراهم آورد که خب با تلاش بهرنگ عزیزم مشکلات حل شد.
+ از دیگر عزیزم تشکر دارم دارم که در حال حاضر مهمان خانه ی سروری اون هستم که کسی نیست جز مرتضی سلطانی عزیزم.
+ منتظر تغییرات دیگر سابونی باشید!هنوز تموم نشده؛ولی خب به یک حالتِ اسیبل رسیده!
« برگی دیگر از صفحات صابوني