[در ادامه] از بد روزگار اولین نقطه ی برخورد چشم چپش بود. شدت ضربه به حدی زیاد بود که چشم راستش تا حدی بیرون زد و پس از آن هرگز چشم چپش برجستگی اولیه خود را به دست نیاورد. هنوز نمی توانست باور کند که تمام آرزوهایش نقش بر آب شده است. همینطور بی حرکت روی کف پوش افتاده بود و نفسش به سختی بالا می آمد. کم کم رنگش هم داشت کبود می شد. همان لحظه بود که از طرز تفکر سابقش پشیمان شد. دیگر مرگ در آزادی را به حیات در اسارت ترجیح نمیداد. فقط می خواست زنده بماند. دعا میکرد یک نفر از آن حوالی رد شود اما صدایی جز صدای گربه همسایه شنیده نمیشد. ناگهان با چشم چپش که هنوز از شدت ضربه تار میدید سایه ای را احساس کرد. کودکی با سرعت هر چه تمام تر داشت به سمت او میدوید. همان کودکی که همیشه از او متنفر بود و نگاه های خیره ی او آزارش میداد. ولی این بار از دیدنش خوشحال شد. کودک با دو دست او را به آرامی برداشت و با احتیاط به تنگش برگرداند. سرش را مثل همیشه جلوتر آورد تا از نزدیک او را تماشا کند. هر دو از ورای شیشه به یکدیگر خیره شده بودند. نفسش داشت آرام آرام سر جایش می آمد. دهانش را هی باز و بسته می کرد. گویا میخواست مطلبی را به کودک بگوید.

سابون یک نفره:
هستند مردمانی که قوتِ قالبشان از پاچه هایی است که حتی سگ ها از خوردنش اِبا دارند.


