مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ب.ظ
· در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان
الان خسیسی. دوستتدارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد. سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش. شروع میکنی به خرج کردنشان. توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد یک دوستت دارم خرجش میکنی یک دلم برایت تنگ میشود خرجش میکنی یک چقدر زیبایی یک با من میمانی. بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی به مخزدن به از اعتماد آدمها سوءاستفاده کردن به پیری و معرکهگیری. اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند.

سابون یک نفره:
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی،تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی!
Permalink
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ب.ظ
جهت تست صورتک های جدید : [عشقمی]
[سکوت مرگ] [مای گاد] [الو الو] [میمون] [هاپو] [عشقمی] [تهاجم فرهنگی] [ریــــــسه] [اوکــــــی] [بیا جلو بینیم] [برو بابا] [اسکلکل] [بیا بقلم] [خانم اجازه] [نه منه؟] [لولو] [مو خرمایی] [تشویق] [عجب شانسی] [ترس] [سوت] [حسش نی] [بوس بوس] [اوکــــــی] [تو سری] [دعا] [پیروزی]
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ در ۷:۴۱ ب.ظ
به تو گفتم دوست دارم ، تا بیازمایم که آیا فراموش نکرده ام دوست داشتن را چگونه ادا می کنند . غافل از اینکه پیش تر از این ها خودم را فراموش کرده بودم . اما تو مرا دریافته بودی .
تو می دانستی که من با لبخند تو زاده می شوم . با نگاهت طلوع می کنم . و در تنهایی ، غروب سنگینی بر وسعت سینه ام سنگینی می کند .
در این حیرت ، از برابر آیینه گذشتم .
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ در ۷:۴۷ ب.ظ
صورتک ها خیلی خوب شده اند و گویاتر هستند . همان قدیمی ها . اما روزشمار انتهای صفحه همچنان گریزان و سر به هوا پراکنده شده است . گفته بودی جمع و جورش میکنی اما ظاهرا برای همه کس و همه چیز وقت و حوصله داری ، الا برای خودت .
میدونی هر وقت دلم میگیره میام تو وبلاگ شما . هر از گاهی یه چیزی بگو تا به شادمانی درآیم و تا صبح دعا کنم تو را .
چیزی مثل زنجیر آدما ها را به هم وصل میکنه و اسیر هم میشن . اما رنج بدوش کشیدن زنجیر را به جان میخرند و اسارت را .
يک کف کرده به نام احسان فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ در ۹:۴۸ ب.ظ
بدبختی اینه که تا کسی به اون سن نرسه درک نمیکنه!
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲۶, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۳ ق.ظ
[وای خدای من] میگم فکر نمی کنی ای صورتک نشان دهنده ( تایم اوت ) باشه ؟
يک کف کرده به نام مهسا فروردین ۲۶, ۱۳۸۸ در ۱:۵۱ ق.ظ
در رویا های دور
دیدم عشق را
پسرکی ذوق زده با لبخندی
مهیج و جذاب از پشت کاسه
کاسه بربت
سر می جنباند تا در
قایم باشک پیروز شود
رویا ها به آسمان پرواز کردند
پسرک تا ابد قایم شد و من با
آن بربت ماندم
حالا فقط از بازی ها همین را می دانم
نواختن را
.
.
.
ای کاش هر روزی که تموم میشد خاطراتشم از ذهن آدما پاک میشد…
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۶, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ
پاکزاد جان در مورد این صورتک ها که براشون اسم گذاشتم:
وقتی داشتم اینا رو نامگذاری میکردم،تصمیم گرفتم اولین چیزی که بعد از دیدنشون به ذهنم می رسه رو به عنوان اسمشون بگذارم؛که این شد…! [عشقمی] [اوکــــــی]
يک کف کرده به نام کیان فروردین ۲۷, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
…و همین است که من و تو را از دیگران تمیز میدارد
وقتی که تو میفهمی که آنان نمی فهمند
و این حماقت زیباست
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>