مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
فروردین ۱۶, ۱۳۸۸ at ۲:۵۲ ق.ظ
· در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, جامعه, روزنوشت و ثابون
از چاق شدن می ترسید. ۱۳ روز پیش همراه با چند تن دیگر او را داخل تنگ انداخته بودند. می دانست که آدم ها تنها به شکم ماهی ها نگاه می کنند. خودش با چشمان تلسکوپی خودش دیده بود که این آدمهای ظاهربین هر ماهی ای که شکمش باد کند را به سطل زباله می اندازند. در حضور آدمها کمتر غذا میخورد و بیشتر شنا میکرد تا مبادا فکر کنند که عدم تحرکش از چاقی مفرط است. اما به محض اینکه آدمها دور میشدند باز هم به نقشه ی فرارش فکر می کرد. چند روزی بود که قصد پریدن از تنگ را داشت.

این بار تمام زوایای نقشه فرارش به آبهای آزاد را از نظر گذراند. تا جایی که جا داشت….تا آن انتهای تنگ، دور خیز کرده و با سرعت به سمت سطح آب شنا کرد. در طول مسیر نگاهش فقط به سمت مقصد بود. نفسش را حبس کرد و از سطح آب خارج شد. یک متر. فقط یک متر دیگر می توانست در آبهای آزاد نفس بکشد. دلهره داشت. مبادا محاسبات زاویه و سرعتش درست از آب در نمی آمدند. اما نه. یک متر که دیگر این حرف ها را نداشت. راه حل محاسباتی اش هم که درست بود. احتمالا نقشه اش جواب می داد. کمی از اضطرابش کمتر شد. هر لحظه نزدیک تر میشد…. نیم متر…..ده سانت…. و بالاخره محکم با شیشه تلویزیون برخورد کرد!
Permalink
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۱۶, ۱۳۸۸ در ۷:۱۷ ب.ظ
پنداشتم خانه ای ست مرا
با دیوارهای بلورین
چشم اندازی تا ابدیت
پنداشتم دریچه ای ست مرا
به روشنایی روز
پنداشتم دستان تو پلی ست
برای گذار از معابر سخت
بنا داشتم از پل گذرکنم
در روشنایی روز
از این چشم انداز دلفریب گذر کنم
دیوارهای شیشه ای زندان من شد
باورم را در لایه های درخشنده ی نور
گم کردم
محبوس جلوه های فریبنده ای شدم
که تا اعماق رخنه کرده بود
پل ها از پی هم گسست
نردبانی می جستم که نبود
تنها پایداری من در این محبس
از سوی چراغی بود که تو افروختی
تا گرمم کند
و توانم دهد برای خیزشی دوباره
پاهایم اکنون
توان باز ایستادن را تجربه می کند
اندگی اگر یاریم کنی
و دریچه ای که گشوده خواهد شد
رهایی من
رهایی تو
تاریخ را جان دیگری می بخشیم
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۱۷, ۱۳۸۸ در ۱:۳۸ ق.ظ
آقای پاکزاد خودت نمیدونی که چه کار خوبی میکنی متنهایی که می نویسی رو در همون تاریخ که در بلاگت ثبت میکنی!اینجا هم ثبت میکنی!بسیار پسندیده و خوشمان آمد! :heart: :heart: :heart:
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۱۷, ۱۳۸۸ در ۱:۵۴ ب.ظ
اتفاقا کاملا بر عکس است این موضوع . یعنی اول مطالب شما را می بینم و بعد ایده میگیرم و می نویسم . بعد از آن در وبلاگم ثبت می کنم . یعنی مطالب شما به من انگیزه میده و در واقع کار شما خیلی پسندیده هست .
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲۳, ۱۳۸۸ در ۱:۲۱ ب.ظ
مگه بهار بیاد و محمد جان پیداش بشه !!!
مثل یاس . مثل بنفشه . مثل باران .
نرم و خرامان آمدی . با ما بمان ای جان جان . اندک سخن دارد دلم . گوشه چشمی نما . تا نگهدارد سرم .
يک کف کرده به نام احسان فروردین ۲۳, ۱۳۸۸ در ۶:۵۵ ب.ظ
درود..محبت کنید هر چه زودتر کاندیداتوریتون رو اعلام کنین بچه های ستاد معطلن!
يک کف کرده به نام پاکزاد فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۹ ق.ظ
برای میان دوره ای مجلس یا …..؟
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰ ب.ظ
پاکزاد جان این حرف های احسان رو جدی نگیر.این پسر مثل اینکه خلاصه می خواد ما رو به کشتن بده!به بچه های ستاد هم بگو متفرق بشن تا یک تصمیمی اتخاذ بفرمائیم
يک کف کرده به نام احسان فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ب.ظ
پاکزاد جان ایشون برای میان دوره ای [سانسور شد] کاندیدا شدند..استاد کلا شکسته نفسی میفرمایند!
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ب.ظ
احسان تو مداما منو مجبور به سانسور میکنی!! :rotfl: :evilgrin: :X-P: :razzmad: :silly:
يک کف کرده به نام احسان فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ب.ظ
ها ها ها من سانسور شما رو رد کردم جناب آقای دکتر محمد میرزایی مدظلله عالی
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>