مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for فروردین, ۱۳۸۸
فروردین ۳۱, ۱۳۸۸ at ۳:۵۵ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
از لحظهی آشنایی تا فراموش شدن راهی نیست…
بیا جایی میان همین راه کوتاه…
-زیر سایهی درختی-
بنشینیم و دیگر پیش نرویم!
و یا تو اگر میروی برو و فراموشم کن…
من اما همینجا…
-زیر سایهی همین درخت-
به یاد تو خواهم ماند!

هنوز در آن کوچه خانهایست که تو آنجا به خواب میروی…! پشت همان پنجره که بارها برای دیدن من یا برداشتن گلهایی که گاه و بیگاه آنجا میگذاشتم، میگشودی…!
هر شب روی همان تختی به خواب میروی که چند باری روی آن با هم عشقبازی کرده بودیم!
و خوب میدانم زیر پلکهایت هنوز همان چشمهاست… همان چشمهایی که هیچگاه از تلسمشان رهایی نخواهم یافت!
و لبهایت، هنوز همان طعمی را میدهند که یک بار چشیدنشان، برای مست شدنم تا همیشه بس بود…!
اما تو نمیدانی…
رفتگر پیری که صبح زود آن کوچه را تمیز میکرد… هنوز هر روز ته سیگار شب گذشته مرا از زیر آن پنجره میزداید!
فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۳۹ ق.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی
[در ادامه] از بد روزگار اولین نقطه ی برخورد چشم چپش بود. شدت ضربه به حدی زیاد بود که چشم راستش تا حدی بیرون زد و پس از آن هرگز چشم چپش برجستگی اولیه خود را به دست نیاورد. هنوز نمی توانست باور کند که تمام آرزوهایش نقش بر آب شده است. همینطور بی حرکت روی کف پوش افتاده بود و نفسش به سختی بالا می آمد. کم کم رنگش هم داشت کبود می شد. همان لحظه بود که از طرز تفکر سابقش پشیمان شد. دیگر مرگ در آزادی را به حیات در اسارت ترجیح نمیداد. فقط می خواست زنده بماند. دعا میکرد یک نفر از آن حوالی رد شود اما صدایی جز صدای گربه همسایه شنیده نمیشد. ناگهان با چشم چپش که هنوز از شدت ضربه تار میدید سایه ای را احساس کرد. کودکی با سرعت هر چه تمام تر داشت به سمت او میدوید. همان کودکی که همیشه از او متنفر بود و نگاه های خیره ی او آزارش میداد. ولی این بار از دیدنش خوشحال شد. کودک با دو دست او را به آرامی برداشت و با احتیاط به تنگش برگرداند. سرش را مثل همیشه جلوتر آورد تا از نزدیک او را تماشا کند. هر دو از ورای شیشه به یکدیگر خیره شده بودند. نفسش داشت آرام آرام سر جایش می آمد. دهانش را هی باز و بسته می کرد. گویا میخواست مطلبی را به کودک بگوید.

سابون یک نفره:
هستند مردمانی که قوتِ قالبشان از پاچه هایی است که حتی سگ ها از خوردنش اِبا دارند.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۸ at ۳:۵۵ ق.ظ · در سطل کتاب, ادب و هنر, روزنوشت و ثابون
اولین بار چشمام به یکی از ان قرمزهای اساسی خورد. مطمئن بودم از آن تندهایش بود. از آن خیلی خیلی داغها.
تنها نبود. کنارش چند تا قرمز دیگه هم بودند. آنها هم داغ بودند. عجب چیزهایی بودند. همینطور از پشت شیشه نگاهشان میکردم و تصور میکردم اگر زبانم را روی پوست لطیف و نرمشان بکشم چه احساسی خواهم داشت. حتی تصورش هم تمام تنم را مور مور میکرد.

پشت شیشه بودند. شیشهای که خیلی زیبا و شکیل طراحی شده بود. جلوی شیشه یک برچسب سبز چسبانده بودند که عکس چند تا از آن قرمزهای خیلی خیلی داغ هم تویش بود. به نظر من که نیازی نبود روی این کاغذ هم عکس قرمزها را بگذارند. خودشان از پشت شیشه به اندازهی کافی عیان بودند. دیگر نیازی به تبلیغ نبود که.
همهشان قرمز نبودند. بینشان صورتی هم بود. چند تایی هم نارنجی. آن نارنجیها که دیگر مرگ بودند. یک دانه سبز هم آن بالاها بود. به سختی در میان قرمزها و صورتیها و نارنجیها دیده میشد. یعنی رنگاش متفاوت بود و خوب توی چشم میزد اما جلویش را گرفته بودند. اما من میدیدمش. سبز بود. یک سبز هیجانانگیز و پرطراوت و از پشت همان شلوغی هم قشنگ میشد قامت کشیدهی لوندش را مجسم کرد. با خودم شرط بستم این یکی حتی از آن قرمزها و صورتیها هم داغتر بود.
دیگر طاقت نیاوردم. باید همهشان را میخوردم، سر فرصت و یک به یک. فلفلها را میگویم. توی سرکه و نمک خوابیده بودند و آفتاب جنوب حسابی داغشان کرده بود. فلفلهای سبز و قرمز و نارنجی داغ داغ.
برگی دیگر از صفحات سابوني »