سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for بهمن, ۱۳۸۷

ثابون و متصدی امور بانکی

متصدی امور بانکی گفت: جناب چه کار کنم؟ بی‌کار که ننشسته‌ام. دارم کار امثال شما را انجام می‌دهم. به من چه که این جناب بیست تا قبض را با هم آورده.
آقا گفت:‌ایشان بی‌ملاحظه است. شما که می‌دانید اندازه ۲۰ نفر کار دارد، باید وسط کارش بقیه مشتری‌ها را هم راه بیندازید.
متصدی امور بانکی گفت: همین مانده که شما کارکردن یاد من بدهید.
آقا گفت: بله باید یاد بگیرید چون این چیزها را مثل اینکه یادتان نداده‌اند.
متصدی امور بانکی گفت: جناب بفرمایید. من اصلاْ کار شما را انجام نمی‌دهم. بلد نیستم انجام دهم.
آقا گفت: وظیفه‌تان است که کارم را انجام دهید.
متصدی امور بانکی گفت: کارشما یکی را انجام نمی‌دهم. بفرمایید یک باجه دیگر ترتیبتان را بدهند.
آقا گفت: می‌دانی من کی‌ام مرتیکه؟
متصدی امور بانکی گفت:‌هر که می‌خواهید باشید. بفرمایید جناب. مثل اینکه چاله میدونی هم تشریف دارید.
آقا دستش را به طرف صورتش برد و ناگهان ماسکش را برداشت. متصدی امور بانکی یکه خورد. مجیدرضا داوری مدیرعامل بانک تجارت روبرویش ایستاده بود و با پوزخند نگاهش می‌کرد.

گفت:‌ تو مردک از همین الان اخراجی.
متصدی امور بانکی اول خود را جمع و جور کرد و بعد خندید.
مدیرعامل بانک تجارت گفت: ادب یادت نداده‌اند؟
متصدی امور بانکی بلند شد و ایستاد، دماغش را به شیشه چسباند و زبانش را درآورد.
مدیرعامل بانک تجارت خون خونش را می‌خورد. گفت: همین الان از اینجا برو بیرون مرتیکه دهاتی.
در یک چشم به هم زدن، متصدی امور بانکی جای خود را به طهماسب مظاهری رئیس کل بانک مرکزی داد و ماسکش را به طرف مدیرعامل بانک تجارت پرت کرد.
مدیرعامل بانک تجارت زبانش بند آمده بود…

Share

صابون و موهای سفید

امروز ، روز خوبی بود.صحبت دو پروژه ی بزرگ شد که خب شکر خدا اگر به اتمام برسه از هر لحاظی خوب هست.امروز از چند جنبه ی دیگر هم روز خیلی خوبی بود.یکی از دوستانِ عزیزم برام تولد گرفته بود امروز؛برام یک کادوی خیلی خوشکل و زیبا خریده بود از طرفی کیک تدارک دیده بود که از همه ی این مسائل بگذریم یک مورد خیلی برام جالب و البته تکان دهنده بود؛خب معمولا برای شمع تولد به ازای سنی که داری برات تعداد شمع یا اینکه عددی قرار می دهند که فوت میکنی و وارد سال جدید میشی.ولی این دوستِ بسیار عزیزم شمعِ “علامتِ سئوال” برام روی کیک قرار داده بود،که در نوعِ خود بسیار جالب و خاص بود.جا داره از تمامی زحماتش تشکر کنم.خاطره ی خیلی شیرینی برام شد.

این عکسی از کیک و شمعِ علامتِ سئوالش که برام تدارک دیده بود:

سابون ملی شماره پانزده:

وقتی صفحه سفیدی سیاه می‌شود. وقتی موی سیاهی سفید می‌شود. وقتی موهای سفید روی صفحات سیاه می‌ریزند و دستی در کار نیست.(تراژدی)!

Share

سابون و چشمانی خیس

صابون مالی شماره چهارده:

پله‌ها را بالا رفت و به پشت بام رسید. ایستاد و نگاه کرد. نشست و اشک ریخت. یاد عشق‌های قدیمی افتاد. یاد او و همه آدم‌هایی که می‌شناخت و می‌شناختندش. یادش افتاد که دیشب ماه کامل بود. لبخند زد و چشمانش را بست. بعد پایین آمد اما ،نه از پله‌ها.(او)!

یاد ایامی که در گلشن صفائی داشتم

در کنار لاله و گل آشیانی داشتم

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »