مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
بهمن ۲۷, ۱۳۸۷ at ۱۲:۱۴ ق.ظ
· در سطل نقد سیاسی, مديريت, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون
متصدی امور بانکی گفت: جناب چه کار کنم؟ بیکار که ننشستهام. دارم کار امثال شما را انجام میدهم. به من چه که این جناب بیست تا قبض را با هم آورده.
آقا گفت:ایشان بیملاحظه است. شما که میدانید اندازه ۲۰ نفر کار دارد، باید وسط کارش بقیه مشتریها را هم راه بیندازید.
متصدی امور بانکی گفت: همین مانده که شما کارکردن یاد من بدهید.
آقا گفت: بله باید یاد بگیرید چون این چیزها را مثل اینکه یادتان ندادهاند.
متصدی امور بانکی گفت: جناب بفرمایید. من اصلاْ کار شما را انجام نمیدهم. بلد نیستم انجام دهم.
آقا گفت: وظیفهتان است که کارم را انجام دهید.
متصدی امور بانکی گفت: کارشما یکی را انجام نمیدهم. بفرمایید یک باجه دیگر ترتیبتان را بدهند.
آقا گفت: میدانی من کیام مرتیکه؟
متصدی امور بانکی گفت:هر که میخواهید باشید. بفرمایید جناب. مثل اینکه چاله میدونی هم تشریف دارید.
آقا دستش را به طرف صورتش برد و ناگهان ماسکش را برداشت. متصدی امور بانکی یکه خورد. مجیدرضا داوری مدیرعامل بانک تجارت روبرویش ایستاده بود و با پوزخند نگاهش میکرد.

گفت: تو مردک از همین الان اخراجی.
متصدی امور بانکی اول خود را جمع و جور کرد و بعد خندید.
مدیرعامل بانک تجارت گفت: ادب یادت ندادهاند؟
متصدی امور بانکی بلند شد و ایستاد، دماغش را به شیشه چسباند و زبانش را درآورد.
مدیرعامل بانک تجارت خون خونش را میخورد. گفت: همین الان از اینجا برو بیرون مرتیکه دهاتی.
در یک چشم به هم زدن، متصدی امور بانکی جای خود را به طهماسب مظاهری رئیس کل بانک مرکزی داد و ماسکش را به طرف مدیرعامل بانک تجارت پرت کرد.
مدیرعامل بانک تجارت زبانش بند آمده بود…
Permalink
يک کف کرده به نام احسان بهمن ۲۸, ۱۳۸۷ در ۲:۴۷ ق.ظ
[خنده] [خنده]
يک کف کرده به نام پاکزاد بهمن ۲۸, ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ق.ظ
این داستان ادامه داره عزیز . اونی که واسه ت تعریف کرده یا بقیه رو نگفته یا شما ذوق زده شدی که خوراک ثابون کاری امشب رسیده زدی به چاک و بقیه رو گوش ندادی .
عرض کنم اون آقا در اصل مجید داوری هم نبوده ، ماسک داوری بوده زیر اون ماسکه یه کی دیگه بود که با اتوبوس اومده بود و آخرش مظاهری رو اخراج کرد .
يک کف کرده به نام پاکزاد بهمن ۲۸, ۱۳۸۷ در ۴:۳۰ ق.ظ
پرده افتاده ولی نمایش هنوز تموم نشده .
باش تا بهت بگم .
راستی میگن یه میلیارد و خورده ای گم کرده !!! شما یه وقت ندیدی ؟! گناه داره بنده خدا . باباش پول داده بود بره نون بخره . سر گذر معرکه گیری بوده ، وامیسه تماشا ، یه باره می بینه پولش نیست . حالا هم از ترس داره میمیره . تو رو خدا بسپار اگه کسی پیدا کرده ، بیارن بهش بدن .
بد مبشه ها .
يک کف کرده به نام آزاده بهمن ۲۹, ۱۳۸۷ در ۱:۰۰ ق.ظ
سلام عزیزم
بعد مدت ها وقت کردم که چیزی بنویسم تو خونت.راستش مدتی است که کامنت های عزیزان رو می خونم ولی چیزی که جالبه اینه که هر روز بیشتر به زبان رمز نزدیک میشه،حالا ماجرا بین شما و احسان خان و آقای پاکزاد است یا …….. خدا می دونه !فکر کنم یه روز بیام ببینم با ۱ و ۰ پیغام گذاشتین یا با کد مورس، خدا رو چه دیدی شایدم بریل!!!
يک کف کرده به نام پاکزاد بهمن ۲۹, ۱۳۸۷ در ۱:۲۸ ب.ظ
از آسمان انتظار گریه می رود
ابرهای غمزده درهم پیچیده اند
امروز دوباره آینه ام شکست
هرگاه استواری اراده ات
زیر رگبار تهمت و افترا
قامت خم می کند
حزن غریبی بر من سایه می شود
می دانی طبع نازک من
از نسیمی که به سردی می گراید
آزرده می شود
آسمان باز آبستن گریه است
در چنین روز
که سرخی آفتاب
رنج مرا تاب نمی آورد
چگونه لبخند خواهی زد
اینجا یک نفر
به اندازه ابدیت تنهاست
اینجا یک نفر
به وسعت عشق
تشنه است
اینجا کسی مانده است از آغاز
و تورا و مرا انتظار می کشد
بی هیچ خستگی
دلتنگی تو از سکون توست
بر خیز
آنجا که زمین هنوز داغ مانده است
نقطه آرامش ماست .
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>