شهریور ۳۱, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۵ ب.ظ · در سطل روزنوشت و ثابون
اول مهر آمد و بوی بازی های راهِ مدرسه…
ساعتها به عقب کشیده شد تا باز هم بگوییم،نه ! الان ساعت ۱۱ نیست؛در اصل ساعت ۱۲ است و با این یک ساعت تمامی قول و قرار ها رو موردِ بهانه قرار بدیم.
بهانه؟شاید … زندگی هم یک بهانه باشد.
مشغولِ انجام یک پروژه ی بزرگ در محیط مجازی (سایبر) هستم.پشتِ این پروژه هم خیلی ها هستن!امیدوارم موفقیت آمیز باشه.
وقتی اومدم اینجا،میخواستم یک دنیا بنویسم،ولی الان می خوام همین جا این سابون کاری رو تموم کنم…
شهریور ۶, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۶ ب.ظ · در سطل نقد سیاسی, مديريت, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
۱- خیلی وقت بود به صورت اختصاصی روزنوشتی نکرده بودم،یا میشه به عبارتی گفت که شخصی نویسی نکرده بودم.امروز روزِ بسیار پر مشغله ای بود.ساعتِ تقریبا ۱۲:۳۰ دقیقه بود که به قصدِ رفتن به خانه تصمیم گرفتم برم سراغِ نکته گوی عزیزم؛آره خیلی وقت بود حرفی از نکته گو تو صابون نزده بودم.به اتاقش که رسیدم،دیدم صداش میاد که داره با تلفن حرف میزنه،خیلی آروم رفتم به اتاق رئیس دفترش و منتظر،نشستم.انگاری گوشی رو قطع کرده بود.یک دفعه یک زینگِ قوی به صدا در اومد،آره زنگ اتاقش بود که زده بود تا رئیس دفترش رو فراخوانی کنه.چقدر جالب بود.محل کار نکته گو اصلا به محلات دیگر شباهتی ندارد.خیلی گرم و قابل اطمینان هست.آدم میتونه ساعتهای بسیاری رو بدونِ هیچ عکس العملی با خیال آسوده اونجا بشینه و منتظر بمونه.ظاهرا رئیس دفترش که پسر جوانی بود اسم من رو برده بود،چون با یک صدای گرم مثل همیشه بلند بلند گفت: ” به به؛به به” ممد آقا ، محمد جان بیا تو.این رفتار گرمِ نکته گو علاج درد هر مشکلی هست.البته از کسی مثل او که تخصص و رشته اش روان شناسی و جامعه شناسی بوده است این مورد بعید نیست،ولی به جرات می توانم بگویم نکته گو یک انسان فوق العاده است.
کمی به آرامی وارد اتاق شدم و در حال وارد شدن که بودم توجه بسیار زیادی به عکس العمل افرادی که خارج از اتاق بودند کردم.همگی بهت زده بودند،دلیلش را نمی توانم درک کنم.وارد اتاق و مثل همیشه از پشت میز بلند شد،به سمتم آمد و سه بوسه رد و بدل کردیم.تعارف به نشستن.و تکیه من به صندلی قهوه ای رنگی که به نظر من همخوان با میز خودش نیست!میزِ خودش رو سبز انتخاب کرده!البته شاید این به دلیل اجبار بوده چون یادم هست این میز و صندلی رو از چندین سال قبل به ارث برده!

در فرصتِ کوتاهی یک تلفن زد و من هم از فرصت استفاده کردم و سریعا به دو چیز نگاه کردم.یکی گلدان های معروف نکته گو بود که دیگه باید خاک های هزاره ی سومش رو تعویض کنه.ودیگری یک تابلوی وایت بود که معمولا هر هفته چیزی از دل بر روی اون حک میکنه و قسمت این هفته این جمله بود: ” زندگی آزاد یا مرگ ” ؛ ” Live Free Or Die ” !!!
کمی از حال و احوال صحبت کردیم تا اینکه باز زینگِ اتاق رو زد و در باز شد،با صدایی گرم و همراه با حسی مدیریتی از موضعِ بالا،دستور آوردن دو عدد چای را صادر کرد و خیلی سریع گفت که: ” بگو خوبشو بیارن”.برگشت و از قفسه های پشت سر که کتابهای زیادی در موضوعات مختلف در آن گنجانده شده است یک ظرف پر از بیسکوییت برداشت و ۴ عدد را روی دستمال کاغذی گذاشت و جلوی خود نهاد و ظرف را به من داد و گفت برای ته گیری تا وقتِ نهار بدک نیست.
در فرصتی دستمال کاغذی را برای پاک کردنِ عرقِ روی صورتم برداشتم،خیلی سریع گفت اول بــــــو کن؛بـــــــو کردم.عجب عطری داشت.خیلی برایم جالب است،این مرد به تمامی مسائل اطراف خود اهمیت میدهد.روی سامسونِتی که سالها همراهش هست یک جلد تفسیر مثنوی معنوی دیدم و تبریک گفتم،برداشتم،نیت و باز کردم و در تفسیر اینطور آمده بود:
«در عشق آنجا که باید،بی ادبیِ عشق بهتر از با ادب بودن است» ؛ در این تفسیر که بلافاصله برای نکته گو خواندم،بسیار زیبا توضیح داد،گفتند: “آنجا که باید از تعریف و تمجید نسبت به معشوق گذر کرد و تمامی آثار معشوق را با یک بوسه ثابت کرد، نباید با تمجید از لب و دهان و ابروان و گیس به آن رسید”؛گاهی برای اثبات عشق باید بی ادب بود.
دفتر را بستم و دوباره بر روی سامسونت به آرامی گذاشتم، می دانم مثنوی چقدر برای او عزیز است.یادِ یادداشت های نکته گو پیرامونِ مثنوی بخیر.کم کم وقتِ اذان شده بود.من هم طبق معمول همیشه وقتِ اذان به سراغش می روم،می دانستم نباید بیشتر از این وقتش را بگیرم.مثل همیشه نیروی مثبت به من انتقال دهده بود.خود می گوید تو هم به من نیروی مثبت انتقال میدهی،ولی فکر میکنم یک تعارف باشد.به هر صورت مانند همیشه موقع خداحافظی از پشت میز بلند شد،در را باز کرد و داخل اتاق مدیر دفتر شدیم.از روی هدفِ قبلی بلند گفت آقا از این به بعد می آیی،از در مستقیم به اتاق من بیا و از اینجا نیا،شما که نباید از این سمت بیایی،می دانستم غیر مستقیم می خواست به مسئولان دفتر بفهماند که این آقا هر بار اومد منتظر نگذارید پشت درِ اتاق.مانند همیشه تا پایین ساختمان آمد و منتظر ماند تا من ماشین را روشن کنم،و از در خارج شوم.زمان خداحافظی برقی عجیب در چشمانش دیدم.نکته گو زنده و پاینده باشی.
۲- عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاء است.یک خدای زیبا لایق پرستیدن و عاشق شدن است نه خدائی که در او ذره ای از جمال وجود ندارد.عشق نسبتی با حسن و زیبائی دارد.آدمی عاشق زیبائی می شودو زیبائی القای عشق می نماید و شخص عاشق زیبا می بیند و شخص زیبابین عاشق می شود.بر خلاف جهان عاقلان در وادی عشق هستی و کائنات جلوه ای راز آلود به خود میگیرد.مقام عشق از بسیاری جهات تفاوت اساسی با مقام عقل دارد.اگرعقل بدنبال سود بردن و اجتناب از خسران است در عاشقی شخص عاشق به یک مقام صلب تعلقات می رسد. مصلحت اندیشی و کیاست کار عاقلان است و در وادی عشق جائی ندارد.عاشقی مقام آداب دانی نیست و اگر ادبی هم دارد با ادب عقلائی بسیار متفاوت است.
ترس مویی نیست اندر پیش عشــق
جمله قربانند اندر کیش عشــــق
عشق وصف ایزدست اما که خـــوف
وصف بندهی مبتلای فرج و جـوف
چون یحبــــــــون بخواندی در نبـــــی
با یحبـــــــــوهم قرین در مطلبـی
پس محبت وصف حق دان عشق نیز
خـــوف نبود وصف یزدان ای عزیز

شخص عاشق اگرچه اداب دان نیست لیکن افعال او به دور از هرگونه حماقت می باشد. او معشوق واقعی را درست تشخیص می دهد .شخص عاشق دوری از معشوق را عین مرگ دانسته و فنا در معشوق را عین زندگی و حیات می داند. در وادی عشق خود بودن در نزد معشوق عین نفاق است.
پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران میشـــــــود
آن زبانها جمله حیران مــیشود
۳- هنگامی که می دانیم که ازدواج در زمره عقود است و نوعی قرار داد بین طرفین به حساب می آید می توان به سادگی تصور کرد که این قرارداد می تواند به راحتی فسخ شود درصورتیکه طرفین متوجه شده باشند که تصمیم اولیه به هر ترتیب، به غلط اتخاذ شده! جنبه ی تقدس بخشی به ازدواج گاه مانع از این می شود که بتوانیم درک بهتری نسبت به این موضوع پیدا کنیم. شکی نیست که در برخی از جوامع و از جمله ایران به ویژه برای زنان عملاً شرایط دشواری برای ادامه زندگی در پی طلاق به وجود می آید یعنی تبعات طلاق ممکن است برای بسیاری از زنان نامطلوب و ناخوشایند باشد،این را نمی توان انکار کرد؛اما چه بسا طلاق راه حل مناسبی باشد برای پایان دادن به زندگی زناشویی عاری از تفاهم یا زندگی توام با مشکلات روحی و روانی و جسمانی و ناسازگاری و نظایر آن. اگر تلاش شود تا شرایط حقوقی و عرفی زندگی افراد به ویژه زنان که آسیب پذیر ترند بهبود یابد و حقوق شان تامین شود، از حمایت های اجتماعی و اقتصادی برخوردار شوند و حتی راه برای دستیابی به فرصت های بهتر از جمله ازدواج مجدد هموار شود دیگر دلیلی وجود ندارد که یکسره افراد را از طلاق منع نمود و زندگی “بسوز و بساز” را به ایشان توصیه نمود!

شکی در این نیست که بیشترین تلاش می بایستی صرف این شود که از ابتدا ازدواج نامناسبی به انجام نرسد تا به طلاق نیانجامد اما تصور می کنید در مورد چه میزان از ازدواج هایی که صورت می گیرد چنین اطمینانی وجود دارد و اصولاً آیا راهی قابل تصور پیش از هر ازدواجی برای کسب این اطمینان وجود دارد؟
۴- اندر حکایت آنها که اهدافشان را فروختند و آرمانهای تهی برگزدیند و آنهایی که منزوی به گوشه ای نگریستند و با پیرِ خود مناجات کردند:
“یادت هست بیست سال پیش با هم دانشگاه قبول شدیم ؟یادت هست با چه وسواسی آن را سر کلاس برای همه خواندی ؟ اولین پروژه ای که با هم و آن یکی همکلاسی انجام دادیم را یادت هست، چقدر هر مساله جزیی آن برایمان مهم بود، چقدر زحمت می کشیدیم و وقتی دکتر “دماغ قرمزی” می گفت انقدر سخت نگیریم حالت تهوع به مان دست می داد؟
یادت هست با بقیه همکلاسی ها که دور هم جمع می شدیم مایه مزاح مان رفتار مدیرهای دولتی ای بود که می شناختیم ؟ یادت هست قرار بود ما که روزی مدیر شدیم چه ها که نکنیم ؟ اصلا یادت هست قرار گذاشته بودیم هر کدام هرجا دستمان بند شد فیل هوا کنیم با اصلاحات امور؟

یادت هست بعد از سال ها تصادفا مرا پیدا کردی، پیغام دادی، تماس گرفتی . گفتی به تهران آمده ای. آدم مهم تری شده ای . یک مدیر آنچنانی . زورت بیشتر شده است. گفتی بیایم به من پروژه بدهی . همین پارسال بود یادت هست ؟ یادت هست با آقای عزیز آمدیم، کلی گفتیم و شنیدیم . اما چیزی در تو عوض شده بود و من فکر کردم رد سال هایی است که گذرانده ای ، زحمت سال ها خدمت صادقانه در شهرستان. فکر کردم خسته ای ، خستگیت در می رود و دوباره درست می شوی .
اما همکلاسی قدیمی،خدا وکیلی راستش را بگو … من عوض شده ام ؟ قیافه ام را می گویم ، عوض شده است؟ شبیه دزدها شده ام ؟ پروژه ای که سازمان معظم شما به ما داد خیلی کوچک بود ، اما دیدی من با جان و دل انجام دادم، بیست برابر حق الزحمه زحمت کشیدم . آخر من هنوز همان آدم هستم . نمی بینی ؟ چرا فکر کردی من دزد شده ام؟ چرا ایده آلیست بودن امروز برایت مسخره شده است؟
ای رییس گنده،یادت هست به رییس های بزرگ می خندیدیم ؟ به حقارت های کوچک شان و آرزوهای پست شان ؟ چه زمانی منصب، همه روح و روانت را قورت داد ؟ قرارمان با وجدان های مان این نبود، یادت هست ؟
ای دولتمرد آنچنانی،از من می خواهی در دزدی کمکت کنم ؟ دزدی از این مردم، هموطنانمان ؟آخر ما قرار بود این ها را نجات دهیم، نه این که ته جیب شان را در جیب مان بتکانیم … دزدی از این کشور، سرزمین مادری مان ؟ مگر نمی گفتیم دریغ است ایران که ویران شود ، حالا دستی دستی کنام پلنگان و شیرانش کنیم ؟

می گویی اگر ما ندزدیم “آن ها” می دزدند ، مگر مسابقه دزدی است ؟و این پول دزدی را چه کنیم ؟ من هم از آن کفش های پانصد هزار تومانی تو بخرم و مثل ساعت سه میلیونی تو به مچم ببندم یا یک هفته در برج العرب مهمان شوم یا نان کنم بدهم دست پسرکم ، بخورد و مثل دختر تو ناگهان پاهایش کج شود ؟ قدیم ها می دانستی بهشت و جهنم همین کنار گوش مان است،یادت هست ؟”