سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for خرداد, ۱۳۸۷

سابون و خدایِ لم یَلِد

یه شب که من حسابی خسته بودم،همینجوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سرخورد،یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده،محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مردو زن،ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چرتکه گذاشتهو حساب میکنه،به بنده هاش عطاب خطاب میکنه
میگه چرا این همه لج میکنین،راهتونو بیخودی کج میکنین
آیه فرستادم که آدم بشین،با دلخوشی کنار هم جمع بشین
دلای غم گرفته رو شاد کنین،با فکرتون دنیا رو آباد کنین
عقل دادم برید تدبر کنین،نه اینکه جای عقلو کاه پر کنین


من بهتون چه قدر ماشاالله گفتم؟نیافریده بارک الله گفتم؟
من که هواتونو همیشه داشتم،حتی یه لحظه گشنتون نزاشتم
اما شما بازی نکرده باختین،نشستیدو خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد،از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمینو این همه شلوغی؟این همه دینو مذهب دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستین،خر نباشین گاو نمی پرستین
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد،بلند بلند هی صلوات فرستاد
ازاون قیافه های حق به جانب،هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟
چرا زنا اینجوری بد لباسن؟مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرک حرف نزن،اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت،حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت


چشاش میچرخن نمیدونم چشه،آهان میخواد یواشکی جیم بشه
دید که کمی سرش شلوغه خدا،یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت،یهو سرشو پایین انداختو رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن،یارو وا نستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید،گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم برا حوریا لک زده،دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر میشه،تورو خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم،با رشوه خیلی گرون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش،کشون کشون بردو یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن،توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر میزد،داشت روی آعصابا تلنگر میزد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی،یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدمو معطل نکن،بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده،تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشته،کی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدمای باحاله،ولت کنم بری بهشت؟محاله
یادته که چقدر ریا میکردی؟بنده های ما رو سیاه میکردی؟
تا یه نفر دورو برت میدیدی،چه قد والضالینو میکشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی،یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال میکردی که ما حواسمون نیست؟نظمو نظام هستی کشکی کشکیست؟
هر کاری کردی بچه ها نوشتن،میخوای خودت برو ببین تو زوم کن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه،بازم درست نمیتونست بشینه
کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت،تا فرصتی گیر میاورد در می رفت
قیامته اینجا عجب جاییه،جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن،کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینا رو که قطار کردن،این بیچاره ها مگه چیکار کردن
ما موره گفت میگم بهت من الان،مفسد فی العرض که میگن همینان
گفت اینا بهشت فروشی کردن،بی پدرا خدا رو جوشی کردن
با نام دین حسابی خوردن اینها،کفر خدا رو در آوردن اینها
بد جوری ژاندارکو اینا چزوندن،زنده توی آتیش اونو سزوندن
روی زمین خدایی پیشه کرد،خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو ساف کن،بهت میگه بشینو اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن،شما بگو اینا چی کاره بودن؟
خیام اومد یه بطریم تو دستش،رفتو یه گوشه یی گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم،گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن،به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این حلاکی؟این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده نه هیاهو،نه عربده کشیده نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده،فقط عرق خریده رفته خرده
آدم خوبیه هواشو داشتم،اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن،نشسته ها بلند شدن وایستادن


حضرت اسرافیل از اونور اومد،رفت روی چهار پایهو چند تا صور زد
دیدم دارن تخت رون میارن،فرشته ها رو دوششون میارن
موندم که این کیه خدایا،تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر میکنین داخل اون تخت کی بود؟الان میگم یه لحظه-اسمش چی بود؟؟
همون که کارش عالی بود،اوون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد،اون که لامپا رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه،بگید بابا – توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا،یه راست برو بهشت پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس زود برو،با هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت بیفتی،میگم هوایی ببرن و مفتی
باز حاجی ساکت نتونس بشینه،گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود،این بابا اهل دینو ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر،نه شمر میدونست کیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده،با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید،خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودشرو جا به جا کرد،یه کم به این حاجی نیگاه نیگا کرد
از اون نگاه های عاقل اندرز،صفیحشو باید بیارن اینور
با اینکه خیلی خیلی هم خسته بود،خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:
شما عجب کله خرایی هستید،بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود،خنجر اگه بود لو ورورم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه،و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود،اهل نماز و دینو ایمون نبود
اولا از کجا میگید این حرفو؟در بیارید کله زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته،دلیلشم این چیزاییه که ساخته
درسته گفته ام عبادت کنید،نگفته ام به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده،دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من که یه چراغ بیشتر نداشتم،اونم تو آسمونا کار گذاشتم


توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد،نمیدونید چه قد کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده،یا اگه هم بوده تو باغ نبوده

خدا برا حاجی آتش افروخت،دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته،اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ای باهاشه،چه قد بهش میاد فرشته باشه
اومد رسیدو دست گذاشت رو دوشم،دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو که کلت پر غرمه سبزیست،وقتی نمیفهمی بپرسی بد نیست
اون که نشیته یک مقام والاست،مترجمه رفیق حق تعاله ست
خود خدا نیست نمایندشه،مورد اعتمادشه بندشه
خدای لم یلد که دیدنی نیست،صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید،اونور میزی رو خدا میدونید
همینجوری میخواست بلند شه نم نم،گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم،داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

Share

صابون و شادیِ فراموش نشدنی

مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشیم


هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده‌ی عادتهای خویش بشویم
و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم
یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که
موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل را به تپش در می آورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم


اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم
برای یکبار هم که شده
از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم!
بیایید امروز خطر کنیم!
همین امروز کاری بکنیم!
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم!
شاد بودن را فراموش نکنیم!

Share