اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۷ at ۳:۱۰ ق.ظ · در سطل کتاب, وبلاگ و سیستم ها, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, شعر, عکس و عکاسی
نقل اول:
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه ندانم، گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی. بوقلمون بخورد و بر شاخی نشست. تیراندازی، بوقلمون بر درخت بدید، تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود.
نتیجه:
با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی.
نقل دوم:
گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد. گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت . گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد. گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد.
نتیجه:
هر که گندی بر تو انداخت، حتما دشمن نباشد.
هر که از گندی بدر آوردت، حتما دوست نباشد.
گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.

نقل سوم:
خرگوش از کلاغی بر سر شاخ پرسید که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه. خرگوش بنشست بی حرکت، روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد.
نتیجه:
لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است.
نقل چهارم:
از برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند. مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است، سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از ان خود خواند: که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید . ریه بانگ بر آورد : هوا، که رساند؟ … من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست. و هر عضوی به نحوی مدعی، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد. اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند. اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت. روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست.
نتیجه:
چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند.

گربه شور:
+ یک دنیا کار دارم که خیلی عقبم ازشون.باید موتور توربو رو روشن کنم.
+ چند وقتی میشه یکی از دوستانم از یک مریخی به خاطر صرف مریخی بودنش ناراحت هست.
+ هنوز حس نقدی در مورد مرد هزار چهره نیومده،ولی قول دادم که می نویسم.
+ یک چند تا ایده ی نو تو ذهنم اومده که اگر وقت کنم اجرائیش کنم مایه،تیله ی خوبی توش هست.
+ چند روز پیشا رفته بودم پیش نکته گوی عزیزم،وای که چقدر دلم باز شد.خیلی شارژم کرد.
+ این سابون عزیزم رو هم دو-سه روزی میشه سیستم مدیریتش رو آپدیت کردم و خیلی خوش دست شده.اگر وقت کنم یک دستی هم به قسمتی که شما می بینین میزنم،یکم امکانات جدید و آژاکسی بهش اضافه کنم بهتر میشه.
+ الان محسن چاووشی داره میخونه : “عاشقو خسته و غمگین و پریشون ،دل بی کس ،دل اگه بی سرو سامون ……” از اجرایی به نام “متاسفم” ، اخیرا تو ماشین با صدای بلند و سرعت بالایی بهش گوش میدم.بهم کمی آرامیش میده،شایدم…
اردیبهشت ۵, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۳ ق.ظ · در سطل وبلاگ و سیستم ها, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
سالیانی بود که در فکر بودم،بعد از اون فعالیت ها و اون کارها در اوایل سالهای معروف به کارنیوالهای تبلیغاتی در محرم؛کم کم به صورت خواسته و ناخواسته وارد حیطه ای شد که ریشه در درون این ملت داشت،ولی به خاطر فشارها و عواملی از پیش تعیین شده جلوی آن گرفته شد.
سعی کردیم و تلاش،روزها و شبها،حتی گاهی میشد برای رسیدن به سرانجام کار دو روز در یک پیکان مدل ۵۲ روی هم می خوابیدیم،شما حساب کنید۵ نفر تو یک پیکان،دو روز بخوابن تا به نتیجه برسن!حکایت اون مدیرعامل شرکتی است که برای رسیدن به هدفش و جذب مشتری ها خودش شبها ساعت ۲-۳ صبح،بر روی موتور تبلیغات کاغذی خود را بر روی دیوار ها می چسباند.
خلاصه جواب گرفتیم،اون هم یک جواب دندان شکن،با قدرت این ملت که همانا مردمان آگاهی هستند؛ولی متاسفانه احساساتی…،رفته رفته نزدیک او شدیم و با اینکه خسته بودیم،فعالیت خود را روز به روز گسترش دادیم تا به حوادثی بیانجامد که یک ملت را اندوه گین کند.

سناریو ، سناریوی درستی بود،کارگردان و نویسنده و بازیگران همگی کارشان را بلند بودند،حتی بینندگان هم چشمی بینا داشتند.ولی رسانه ی تصویری که باید این فیلم را به نمایش می گذاشت با استفاده از عواملِ غیبی تصویری متمایز با حقیقت را انعکاس میدادند.دست نشانده ها که در دوران کودکی با کتک های مداوم از ناظم مدرسه شان بوسیله ی ابزار شکنجه که آن زمان به “روزنامه” معروف بود،یک شبه ابزار شکنجه را توقیف کردند.
از همه ی اینها بگذریم،در این نیم نگاه می خواهم یادی کنم از همراهان قدیمی ام که با وجود اینکه تعداد زیادی هستند خیلی علاقه مندم از آنها نام ببرم تا در دل نوشتی از جنس صابونی برای روزگارانی ثبت شود.
به یاد بانوان چراغ به دست که آموختند “و تو آیا دیدی که بماند یک عمر جای پایی در شنهای نمور ساحل ؟”،به یاد شیدا های مخملی که یک پای مردمی بودند،به یاد شروین که قصد خودکشی داشت و عشق ایالات منحد آمریکا،به یاد امیر که عزیزی را از دست داده بود و با قاصدکی آشنا شده بود،به یاد محمد کوچولویی از جنوب که همیشه دردسر ساز بود،به یاد آسمان هایی آبی که اصالت درونشان،کوهی را جابجا میکرد،به یاد رضوانی حساس که همه ی امیدش آن چیزی بود که در ذهن ساخته بود و به یاد احسانی از جنس آرمانی که هنوز کنارم است،هنوز دوستش دارم،هنوز دست نوشته ی سابونی و یا مردمی یا … از ذهنش محو نشده اند و تازگی عطر بهار را به مشام،می رسانند.
به یاد ابراهیم های دل اقیانوسی که سد یاران غائب امام زمان خجالتمان داد،به یاد داروک ها،گیلاسی ها،حسین ها،فرشاد ها،کلاه قرمزی ها،آنهایی که متهم بودند،به یاد فرید ها و هر آنکسی که قلبش برای آینده ی روشن این مملکت و ملت می تپد.

من میگویم “حال” ی وجود ندارد،”حال” همان آینده ای است که در لحظه تبدیل به گذشته می شود،در این نیم نگاه ، چشمی به گذشته خواهیم داشت،الان هم گروهان جدیدی داریم،این گروهان میان و میرن،آینده ها تبدیل به گذشته می شوند.
باید دید چه کسی می تواند در نقطه ی “عطف” لحظه ای خود،آینده ی خود را تبدیل به گذشته ی شیرینی کند.
از تمامی همراهانم که از سال ۷۸ در محیط بلاگستان باعث دلگرمی من شدند،متشکرم و دستشان را به گرمی می فشارم.همانا که رستگاری از آن شماست.
گربه شور:
+ قرار بود سابون کاری از مرد هزار چهره بنویسم که باز هم حسش نیست.
+ داشتم سابون کاری در مورد ر.و.س.پ.ی.گ.ر.ی ؛ ف.ا.ح.ش.ه ؛ ج.ن.د.گ.ی ؛ می نوشتم که خب،تا اخر نوشتم و همگی را پاک کردم،صلاح دونستم که در این مورد بیشتر فکر کنم تا اشتباهی صورت نگیرد،نکته ی ظریف و حساسی در این باب تلقی میگردد.
+ درونم سبک شده است،انگاری می تونم پرواز کنم؛یکی منو بیگیره.
+ دادشی تولد بلاگت رو تبریک میگم.
+ فعلا همینا …