سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

ثابون و پیک پروردگار

فریاد زدیم که چرخ گردون، لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد انکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی
رفتیم سراغ مِی فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟
گویند دواست باده نوشی…
هوشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت: “این بار گران تو مفت مفروش”
از خود بکجا شوی تو پنهان؟
از خود بکجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان…”سخت آمده است، مبخش آسان
هوشیار شدیم ازینکه هستیم رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم: ما باده نخورده ایم و مستیم؟؟
مسجد سر راه ازآن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم:

در میکده هم خدای بینی…با مرد خدا اگر نشینی

Share

۸ کف کرده »

  يک کف کرده به نام رسپینا اردیبهشت ۲۹, ۱۳۸۷ در ۳:۱۹ ق.ظ

در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه برمن مفروش ای ملک الحجاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشائی کردن
فکر دورست همانا که خطا می بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که درین پرده چها میبینم
کس ندیدست زمشک ختن و نافه چین
آنچه من هر نظر از باد صبا می بینم

  يک کف کرده به نام احسان خرداد ۱, ۱۳۸۷ در ۷:۵۰ ب.ظ

دوم خرداد . . .

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۱, ۱۳۸۷ در ۸:۰۲ ب.ظ

چشم احسان جان
حتما یک سابون کاری انجام میدم برای دوم خرداد ….

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۳, ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۱ ب.ظ

برای محمد میرزایی
================

کسی از روشنی رفت
کسی خاموش خاموش رفت

کسی که حرف های او
مثل حرف های معلم کلاس سوم بود
کسی که نان را هیچوقت
به نرخ دوستی برابر نمی کند

کسی که نفَس ش برای دوستی میرفت
برای عشق انسان ‏

کسی به تیره گی رفت
کسی که خورشید را می خندید
کسی که دریا را می نوشید
کسی که جنگل برایش کوتاه بود

در تنهاییش به دنبال کسی نبود
و در رفتنش نه انتظار دیگری

کسی از آنسوی تیرگی جست
کسی به سپیده رسیده ‏
به روشنی به عشق
برای رسیدن به روشنی ‏
باید همیشه از تیرگی ذهن گذشت
باید سیر فلسفه به بطالت نگذرد

کسی با لبخنده طولانی بر لبانش
و گل میخک سفیدی که ‏
هدیه کرده بود به تو
کسی که پنجه های تو را بر کتف خویش
هنگامی که ضربه آخر را نواختی
به کوچکترین درد سلامی نگفته بود .‏

قفس بی روزن تو خانه امنی است ‏
که خویشتن را زندانی وهم آن کنی
هرگاه بتی پنداشته باشی بی مانند‏
هرگاه خدای بی بدیل سرنوشت خویش
به انتظار خیل مجیز گویان بی مواجب
تا صبح خمیازه می کشی .‏

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۵, ۱۳۸۷ در ۷:۱۲ ق.ظ

ندیده بودم میرزایی مصلحت طلب باشد . مطلبی درباب بچه داری و بچه دارشدن در صفحه بود که علی الظاهر به مصلحتی که بر بازدیدکنندکان معلوم نیست . حذف شده .

و ایضا هر نغمه انعکاسی دارد .

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی خرداد ۵, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

کبلایی عزیز،ندیده بودم پاکزاد بی دقت باشه :

http://blog.khan.ir/?p=81

  يک کف کرده به نام gandom خرداد ۸, ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۸ ق.ظ

المنته لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در آوردی نیاز است
خمها همه در جوش و خروشند زمستی
و آن می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرورست و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

  يک کف کرده به نام پاکزاد خرداد ۸, ۱۳۸۷ در ۷:۱۱ ب.ظ

خوشبختم که امروز مهمان عزیزی داشتم . یادگارهای گرانمایه ای مرا هدیه ت کرد از باب آموختن اینکه چگونه بیاندیشم و نگاهم را از روزنه تنگ چشمانم چگونه بر جهان پیرامون خویش محاط کنم .

معلم من « محمد جان میرزایی » نسیم شمالی ارمغان آورده بود در مقام خلعت معلم به رهجویش .
برایم عزیز بود و چون همیشه تیغ طنز و هزل درمیان بسته بود به کرامت . نه از باب اینکه زخمی زند .
از اینکه زخمه ای نواخته باشد بر سیم ساز زندگی .
قدمش را گل ، باران می کنیم

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>