سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

صابون و نیم نگاهی به گذشته

سالیانی بود که در فکر بودم،بعد از اون فعالیت ها و اون کارها در اوایل سالهای معروف به کارنیوالهای تبلیغاتی در محرم؛کم کم به صورت خواسته و ناخواسته وارد حیطه ای شد که ریشه در درون این ملت داشت،ولی به خاطر فشارها و عواملی از پیش تعیین شده جلوی آن گرفته شد.
سعی کردیم و تلاش،روزها و شبها،حتی گاهی میشد برای رسیدن به سرانجام کار دو روز در یک پیکان مدل ۵۲ روی هم می خوابیدیم،شما حساب کنید۵ نفر تو یک پیکان،دو روز بخوابن تا به نتیجه برسن!حکایت اون مدیرعامل شرکتی است که برای رسیدن به هدفش و جذب مشتری ها خودش شبها ساعت ۲-۳ صبح،بر روی موتور تبلیغات کاغذی خود را بر روی دیوار ها می چسباند.
خلاصه جواب گرفتیم،اون هم یک جواب دندان شکن،با قدرت این ملت که همانا مردمان آگاهی هستند؛ولی متاسفانه احساساتی…،رفته رفته نزدیک او شدیم و با اینکه خسته بودیم،فعالیت خود را روز به روز گسترش دادیم تا به حوادثی بیانجامد که یک ملت را اندوه گین کند.

سناریو ، سناریوی درستی بود،کارگردان و نویسنده و بازیگران همگی کارشان را بلند بودند،حتی بینندگان هم چشمی بینا داشتند.ولی رسانه ی تصویری که باید این فیلم را به نمایش می گذاشت با استفاده از عواملِ غیبی تصویری متمایز با حقیقت را انعکاس میدادند.دست نشانده ها که در دوران کودکی با کتک های مداوم از ناظم مدرسه شان بوسیله ی ابزار شکنجه که آن زمان به “روزنامه” معروف بود،یک شبه ابزار شکنجه را توقیف کردند.
از همه ی اینها بگذریم،در این نیم نگاه می خواهم یادی کنم از همراهان قدیمی ام که با وجود اینکه تعداد زیادی هستند خیلی علاقه مندم از آنها نام ببرم تا در دل نوشتی از جنس صابونی برای روزگارانی ثبت شود.
به یاد بانوان چراغ به دست که آموختند “و تو آیا دیدی که بماند یک عمر جای پایی در شنهای نمور ساحل ؟”،به یاد شیدا های مخملی که یک پای مردمی بودند،به یاد شروین که قصد خودکشی داشت و عشق ایالات منحد آمریکا،به یاد امیر که عزیزی را از دست داده بود و با قاصدکی آشنا شده بود،به یاد محمد کوچولویی از جنوب که همیشه دردسر ساز بود،به یاد آسمان هایی آبی که اصالت درونشان،کوهی را جابجا میکرد،به یاد رضوانی حساس که همه ی امیدش آن چیزی بود که در ذهن ساخته بود و به یاد احسانی از جنس آرمانی که هنوز کنارم است،هنوز دوستش دارم،هنوز دست نوشته ی سابونی و یا مردمی یا … از ذهنش محو نشده اند و تازگی عطر بهار را به مشام،می رسانند.
به یاد ابراهیم های دل اقیانوسی که سد یاران غائب امام زمان خجالتمان داد،به یاد داروک ها،گیلاسی ها،حسین ها،فرشاد ها،کلاه قرمزی ها،آنهایی که متهم بودند،به یاد فرید ها و هر آنکسی که قلبش برای آینده ی روشن این مملکت و ملت می تپد.

من میگویم “حال” ی وجود ندارد،”حال” همان آینده ای است که در لحظه تبدیل به گذشته می شود،در این نیم نگاه ، چشمی به گذشته خواهیم داشت،الان هم گروهان جدیدی داریم،این گروهان میان و میرن،آینده ها تبدیل به گذشته می شوند.
باید دید چه کسی می تواند در نقطه ی “عطف” لحظه ای خود،آینده ی خود را تبدیل به گذشته ی شیرینی کند.
از تمامی همراهانم که از سال ۷۸ در محیط بلاگستان باعث دلگرمی من شدند،متشکرم و دستشان را به گرمی می فشارم.همانا که رستگاری از آن شماست.

گربه شور:

+ قرار بود سابون کاری از مرد هزار چهره بنویسم که باز هم حسش نیست.
+ داشتم سابون کاری در مورد ر.و.س.پ.ی.گ.ر.ی ؛ ف.ا.ح.ش.ه ؛ ج.ن.د.گ.ی ؛ می نوشتم که خب،تا اخر نوشتم و همگی را پاک کردم،صلاح دونستم که در این مورد بیشتر فکر کنم تا اشتباهی صورت نگیرد،نکته ی ظریف و حساسی در این باب تلقی میگردد.
+ درونم سبک شده است،انگاری می تونم پرواز کنم؛یکی منو بیگیره.
+ دادشی تولد بلاگت رو تبریک میگم.
+ فعلا همینا …

Share

۶ کف کرده »

  يک کف کرده به نام غزاله اردیبهشت ۵, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۷ ب.ظ

جالبه جالبه، من هم رفتم به گذشته. اون موقع که هنوز بچه بودم و سنم قانونی نبود. فقط میدیدم که همه جا عکسش رو زدن و معلما واسش سر و دست میشکنن. تا چهارسال بعدش که سنم مثلا قانونی بود و با پگاه و رضا خودمون واسش داشتیم سر و دست میشکستیم که یاران همیشگی رسیدن و خراشه‌ای صورت پگاه رو نوازش داد و تو دل سیاه شب نفهمیدیم از کجا خوردیم و … ای روزگار. چه شور و حرارتی بین مردم عاشق بود. حیف که حکایت همون گشنگی کشیدن و عاشقی رو از یاد بردن شد و داستان بره و گرگه دوباره اتفاق افتاد و این بار گرگه با مایع سفید کننده گلرنگ خودش رو سفید و براق کرد و بره‌ها هم از همه جا بیخبر گول خوردن چه گولی! حالا حالا ها هم باید تو شیکم آقا گرگه دست و پا بزنن بلکه مامان بزی پیداشون کنه و دندون تیز کنه واسه دریدن گرگه و نجات اونا. تازه اگه خودش گیر گرگ نیفته… [عرق]
داشتن اینهمه دوست تو دنیای مجازی نعمتیه واسه خودش ها… ایول
خدا رو شکر که سبک شدید.

  يک کف کرده به نام کربلایی اردیبهشت ۷, ۱۳۸۷ در ۴:۵۸ ق.ظ

سابون عزیز
باورم نمی شود از کف نوشته هایت بوی یأس حس کنم . دوست دارم نوشته های پاک بوی یاس در فضا پراکنده کند .
در قاموس تو عزیز دل من سیاهی را از ذهن زدوده ام . برای من از ابرهای ناز سپیدتر – از رود زلال تر و از آسمان شفاف تری .
یادهایت ، باور من است و وقفه های مدید که بر نگارش تو می افتد ، دلم را به ارزه می اندازد . بگو که همچنان پای در راه می مانی و یاور من خواهی بود در سخت ترین روزی که به یاری ات نیازمندم . من را تنها نمی گذاری . این را از کودکی آموخته ام که برادر سایه برادر است .
سبز سبز سبز باشی و هزارشکوفه تو را بخندند .

  يک کف کرده به نام Zeus اردیبهشت ۷, ۱۳۸۷ در ۵:۰۶ ق.ظ

سابون عزیز
باورم نمی شود از کف نوشته هایت بوی یأس حس کنم . دوست دارم نوشته های پاک بوی یاس در فضا پراکنده کند .
در قاموس تو عزیز دل من سیاهی را از ذهن زدوده ام . برای من از ابرهای ناز سپیدتر – از رود زلال تر و از آسمان شفاف تری .
یادهایت ، باور من است و وقفه های مدید که بر نگارش تو می افتد ، دلم را به ارزه می اندازد . بگو که همچنان پای در راه می مانی و یاور من خواهی بود در سخت ترین روزی که به یاری ات نیازمندم . من را تنها نمی گذاری . این را از کودکی آموخته ام که برادر سایه برادر است .
سبز سبز سبز باشی و هزارشکوفه تو را بخندند .

  يک کف کرده به نام Zeus اردیبهشت ۷, ۱۳۸۷ در ۵:۰۸ ق.ظ

تعجب کردم که من را بلوک کردی و با اسمی که خودتان برایم قرار دادید ، امکان ورود ندارم ؟

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی اردیبهشت ۷, ۱۳۸۷ در ۹:۰۴ ق.ظ

کربلایی عزیز شما که بلاک نشده اید ! به احتمال زیاد مشکل از گینده ی شما بوده است.
من در سابون هیچ کسی و یا هیچ کامنتی را بلاک یا ویرایش نمیکنم،مگر خود گذارنده ی کامنت درخواست نماید.
کربلایی رحمت عزیز ، هرگز آن را که روزی سابون را ترک کنم،برایم قابل قبول نیست!این نیز نیم نگاهی بود به گذشته ! سابون پایدار است و قصد داره حالا حالا ها کف کنه ! … [فکر] [چسم] [نه]

  يک کف کرده به نام احسان اردیبهشت ۸, ۱۳۸۷ در ۲:۲۰ ق.ظ

به یاد همه چیزهای عجیب و غریبی که تو اون ۸ سال دیدم! به یاد خنده ها و گریه ها..هیجان ها و استرس ها..با خودم فکر میکردم دیدم ۸ سال طلایی عمرم دقیقا مصادف شد با اون ۸ سال! و چقدر راضیم! خدا رو شکر میکنم. سناریو درست نوشته شده بود اما نویسنده ها حواسشون نبود اونجایی که بخش بزرگی از سناریو میره اکران دست نامرد هاست! امیدوارم که امیدواریمون رو از دست ندیم..تاریکترین لحظات لحظات نزدیک سحر هست! بابت گربه شور هم ممنون.

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>