مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
فروردین ۲۸, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۵ ق.ظ
· در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
باور من تحقیقی نیست: من از ادیان و مذاهب دیگر هیچ نمی دانم. همه آنچه میدانم مذهب شیعه ۱۲ امامی است. تا چند ماه پیش نمیدانستم در مذهب شیعه، شاخه اسماعیلیه هم هست که اسماعیل پسر امام جعفر صادق، مانند امام زمان شیعیان ۱۲ امامی از نظرها غایب است و قرار است روزی ظهور کند. حتی نام مذهب های مختلف سنی ها را هم نمیدانم. اگر تحقیق کرده بودم حداقل دو دین را مطالعه می کردم و از بین این دو یکی را انتخاب میکردم. البته از کلاس دوم دبستان تا دانشگاه، کتاب دینی و تعلیمات اسلامی و اخلاق و معارف اسلامی و … را خوانده ام ولی اینها تحقیق نبود، تلقین بود. به من گفتند بخوان تا بدانی چرا باید مسلمان باشی. گفتند که اگر اینها را خوب خواندی و به اسلام نرسیدی، دوباره بخوان، خوب تحقیق نکردی و به من هشدار دادند که اگر در تحقیقت به این نتیجه رسیدی که دینی که ما میگوییم بهترین نیست، بدان که یا کافر محسوب میشوی یا مرتد که سزای هر دو مرگ است. پس این کتابها را خوب بخوان و به این نتیجه برس که باید مسلمان باشی.

باور من تا حدی تقلیدی است: از زمانی که فهمیدم دین چیست، پرسیدن مرجع تقلیدت کیست؟ باید برای خود مرجع تقلید بیابی! البته انتخاب خود مرجع تقلید هم تقلیدی است. شما کسی را سراغ دارید که رساله چند مرجع را خوانده باشد و بعد انتخاب کند؟
دین من تحمیلی است: روزی که بدنیا آمدم، مرا ختنه کردند و علامت مسلمانی را بر بدنم داغ کردند. در گوشم اذان خواندند اگرچه هیچ یادم نیست! اسمم را از ائمه انتخاب کردند و الان اگر بخواهم عوض کنم، …!!؟؟؟ از کلاس دوم دبستان تا دانشگاه به جای کتب علمی مرا مجبور کردند که کتاب دینی و اسلامی بخوانم. حق اعتراض هم نداشتم. نمی توانستم بگویم میخواهم به جای متون اسلامی، ریاضیات پیشرفته بخوانم، اگر میخواستم مدرسه و دانشگاه بروم و اخراج یا تجدیدی نشوم، باید این کتاب ها را میخواندم. از کلاس سوم دبستان (که هنوز تکلیف نرسیده بودم) باید هر روز در مدرسه نماز میخواندم. اگر میخواستم در ادارت دولتی کار کنم باید سوالات مسئول گزینش را پاسخ دهم.
دین من تربیتی است: خواستم غذا بخورم، گفتند بگو به نام خدا. از خانه که بیرون می رفتم، گفتند بگو خداحافظ، پرسیدم می توانم دکتر شوم، گفتند اگر خدا بخواهد. گفتم میخواهم نمره بیست بگیرم، گفتند این آیه از قرآن را حفظ کن و قبل امتحان بخوان. وقتی میخواستیم انشا، بنویسیم، معلممان گفته بود، انشاء را اینگونه شروع کنید: به نام الله پاسدار خون شهیدان و با سلام و درود بر پیامبر اسلام و امامان و … گفتند هروقت اسم حضرت مهدی را شنیدی باید بایستی. در دبستان هر روز باید در سرما و گرما، برف و باران مراسم صبحگاهی داشته باشیم که با قرائت قرآن شروع میشد و با تکرار یک حدیث عربی که شعار هفته بود، پایان می یافت. خدا، اسلام، بهترین دین، آخرین پیامبر، بهشت، جهنم، حوری و آتش همه ملکه ذهن من شده اند، از وقتی دست چپ و راستم را شناختم؛ هر روز، روزی چند بار اینها را شنیدم.

آنچنان این مفاهیم در ذهنم حک شده که نمیتوانم باور کنم که دنیا جور دیگری هم می تواند باشد. دینداری یا بی دینی من انعکاس تربیتم هست یا ندای وجدانم؟ یا اینکه وجدانم اینگونه تربیت شده؟ تفاوت جهان بینی من ایرانی با یک چینی، به خاطر تفاوت وجدانمان است یا تفاوت تربیتمان؟
به نظر من دین و باور امری تربیتی، آموزشی است. میدانید چرا باور یک ایرانی با یک هندی، با یک آلمانی، با یک ژاپنی یا آمریکای لاتین متفاوت است؟
شما باورهایتان را چگونه بدست آورده اید؟
گربه شور:
+ قرار بود یک سابون کاری برای مرد هزار چهره داشته باشم که حسش نیست!شاید بعدی…
+امروز خیلی خوشحالم،چون فردا یک اتفاق خیلی خوب قراره بیافته!خیلی خیلی،بسیار،زیاد،فراوان،خوشحالم.
+فردا برام دعا کنید که از منطقه خطر رد بشم!اگر اتفاقی بیافته … اوه،اوه؛خیلی بد میشه …
+دیشب به لطف یکی از دوستانم که اسم هم نمیبرم،چند مشکل،یک جائی که باز هم اسم نمیبرم،رقع شد؛امین باقری ممنونم بابت کمکت برای پرتالِ موسوم به شکم درد،امین دیدی اسم نبردم.
+زندگی زیباست ای زیبا پسند.
Permalink
يک کف کرده به نام همون کربلایی رحمت فروردین ۳۱, ۱۳۸۷ در ۳:۱۹ ق.ظ
نمی دونم این شکم درد بخاطر باورهات هست یا باورهات بخاطر شکم درد – شاید شکمت درد میکنه که باورهات اینجوریه . نمی دونم . اصلا بمن چه .
ولی یه جایی خوندم که اون قدیما یه عده از روسیه اومدن ایران . حالا یا همین لب مرز بودن یا یه کم تو عمق روسیه . باور اونا با باور مردم ایران چه فرقی داره ؟ اونا وقتی وارد ایران شدن باورشون چه شکلی شد ؟ بعد بچه هاشون چه شکلی شدن ؟ آیا شکل باورهاشون شدند ؟ یا باورشون شد که شکل اونا شدن ؟ پوف … چه سخت شد .
اصلا چرا باید باور داشته باشیم ؟ وقتی اینقدر سخته ؟
يک کف کرده به نام همون کربلایی رحمت فروردین ۳۱, ۱۳۸۷ در ۳:۲۳ ق.ظ
[یواس] [غمضه] [گرس] [فکر] [جمی] [کاب] [چای] [خوک] [بای] [شکس] [کف] [گوجه] [عشوه] [دندا] [چسم] [نارا] [لبخن] [فوت] [ابر] [خراب] [مو] [خنده] [خر] [پول] [استر] [تیلی] [نه] [دعا] [ریسه] [هور] [خوا]
بابا اینا چقدر شلوغ میکنن . سااااااااااا کت . سرم رفت . من که دیگه اینجا نمیام
يک کف کرده به نام همون کربلایی رحمت فروردین ۳۱, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
صابون جان امیدوارم حالت خوب باشه . دوستت دارم
يک کف کرده به نام رسپینا اردیبهشت ۳, ۱۳۸۷ در ۴:۱۳ ق.ظ
یادم میاد ترم پیش بود،سر کلاس اخلاق ردیف جلو نشسته بودم(برای اولین بار) استادمون هم یه حاج آقایی بود(منظورم روحانیه) . بحث کلاس در مورد ادیان مختلف و تفاوت بینشون بود. گفتم استاد من خیلی دوست دارم صلیب بندازم یا وقتی که از جلوی یه کلیسا رد میشم دوست دارم برم داخل کلیسا ، اونوقت این ایرادی داره؟استاد گفت: بله خانوم حرامه [خشم]
گفتم : استاد چه جوریه که یه فردی که والدینش مسیحی هستن میتونه مسلمون بشه ، ولی کسی که پدر و مادرش مسلمونن نمیتونه مسیحی بشه ؟؟؟ گفت : واسه خاطر اینکه دین ما کامله.
گفتم : این دین کامل ما میگه که انسان موجودی آزاد و دارای اختیار ِ، اونوقت در مقابل اساسی ترین مسئله زندگیش بی اختیار ِ ،اونوقته که آدم آرزو میکنه کاش که تو یه خانواده مسیحی بدنیا میومد تا حداقل شاید یه نمه اختیار داشت…
باز حالا خوشبحال آقایون که تا۱۵ سالگی وقت واسه شناخت و پژوهش دارند بیچاره خانومها که اینجا هم حقشون ضایع شد…
اوه اوه جاتون خالی بود استاد نه تنها جوابم رو نداد بلکه یه نگاه معنی دار از نوک پا تا نو ک سر بهم کرد و فکر کنم به احتمال ۹۲ درصد(به قول یه نفر [چسم]) تو دلش گفت: طرف مرتدِ
بماند که اون روز نتونستم از یه پیشوا جوابم رو بگیرم !!!هیچ تا حالا توجه کردید که یه فرد غیر مسلمون که مسلمون میشه از ما که به اصطلاح بچه مسلمونیم بیشتر معتقد ِ و با دقت بیشتری احکام رو رعایت میکنه!!! علتش این بوده که انتخاب اون همراه با اختیار و شناخت و علاقه بوده نه مثل ما تنها تقلید کورکورانه!
به نظرمن این مشکل(که همون شیوه کسب باورهامون باشه) ربطی به اصل دینمون نداره بلکه ریشش برمیگرده به آداب ورسوم غلط ِکسب باورهای دینی که توسط پیشوایان و مراجع دینی … تا نهایت که پدر مادرها باشن ، تو جامعه جا افتاده.
شاید یکی از راهکارهای حل این مشکل پدر و مادرها باشند ، که میتونند از همون دوران کودکی ، فرزندشون رو با فرستاده های خدا جون (آدم تا خاتم ) آشنا کنند ، تا فرزندشون بتونه با یه دید بهتری خاتم رو انتخاب کنه.
اینا رو نگفتم که بگم من دینم رو دوست ندارم،که به نظر من واقعا کاملترینه، مخصوصا اون قرآنش که با کمی تامل توی آیه هاش میتونیم جواب همه سوالها ونیازهامون رو بگیریم چه معنوی و چه عاطفی، یا اون امامها و امام زاده ها که قربونشون برم یه چندتاییشون هم گوشه گوشه شهرمون رو با اون مقبره های طلاییشون مزین کردند ، مخصوصا اونی که دقیقا وسط خیابونه(میدونی که کدوم رو میگم [لبخن])ولی خب دوست داشتم انتخابم همراه با اختیار بود…
در آخر اینکه صلیب و کلیسا و انجیل رو هم دوست دارم چون اونها رو هم خدا فرستاده ِ و تو قرآنمون هم ازشون صحبت شده و اینکه همه در آخر یک چیز رو می رسونند:قل هو الله احد،الله صمد،لم یلد و لم یولد ، ولم یکن له کفوا احد…
و یا اینکه:(دعای ربانی)
ای پدر ما که در آسمانی،نام تو مقدس باد،ملکوت تو بیاید،اراده تو چنان که در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود،نان کفاف امروز ما را بده و قرضهای ما را ببخش چنان که ما نیز قرضداران خود را می بخشیم . و ما را در آزمایش میاور ، بلکه ما را از شریر رهایی ده ، زیرا ملکوت و قوت و جلال ، تا ابد الآباد از آنِ توست. آمین. (انجیل متی، ۶: ۹-۱۴)
فقط مهم اینه که صداش کنی. [لبخن]
يک کف کرده به نام غزاله اردیبهشت ۵, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۸ ب.ظ
آره منم یادمه که از بچگی این چیزا رو تو گوشم خوندن. داستانهای بچگی من همگی داستان پیامبرای خدا بود. اما عجیب این بود که من خودم با خدا ارتباط خوبی برقرار کرده بودم. یه بار تو موشک بارون تهران مامانم میره سرکار و خالهام نمیتونه خودش رو برسونه. عصر که مامان میاد و میبینه من تنهام بهم میگه نترسیدی؟ منم گفتم نه من که تنها نبودم خدا هم باهام و مواظبم بود! از همون ۶ هفت سالگی هم یادمه روسری سرم کردم و هرکی هم میخواست حجابم رو برداره گریه میکردم و نمیذاشتم. از همون ۷ سالگی هم نماز خوندم و از ۸ سالگی روزه گرفتم! خوب اینا همه به جای خود. اما یه دوره تو ۱۳-۱۴ سالگی یه جورایی بریدم. نمازم رو گذاشتم کنار و گاهی میشد تو خیابون موهام میومد بیرون و … بعد با خودم فکر کردم و مقایسه کردم ببینم کدوم وضعیت بهتره. احساس کردم تو این حالت یه جورایی بدون پشتیبان هستم. انگار دستم به جایی بند نیست ، انگار تنهای تنهام. و انگار تو راهی دارم میرم که آخر مسیر مشخص نیست. و خیلی انگارهای دیگه. با خودم کلنجار رفتم. فکر کردم و فکر و فکر. تا اینکه تصمیم تازهای گرفتم. این بار نه از سر تلقین دیگران یا به خاطر تقلید از مطالب کتابها و داستانهای شنیده شده و … این بار به خاطر خودم، به خاطر اینکه دستم رو به یه جا بگیرم و بیام بالا. به خاطر هدفم از انسان شدن که رسیدن به اون بالا بالاها بود. به خاطر پیشرفت و رسیدن و خیلی چیزای دیگه، باورهام رو دوباره ساختم. هدفم رو از نماز خوندن و داشتن حجاب و ارتباط با نامحرم و اینا مشخص کردم و یه استارت دوباره زدم. قدم تو راهی گذاشتم که آرامش و خوشبختی امروزم رو مدیون اون هستم. نمیدونم دیگران چه فکری میکنن و چرا خیلی از تصمیمات رو میگیرن. ولی من از اینی که الان هستم و دارم راضیم و به هیچ قیمتی هم باورهام رو از دست نمیدم.
خدایا ممنونم که راه رو بهم نشون دادی و خوشحالم کردی به خودت… به بندگیت…
يک کف کرده به نام الاحقر آذر ۲۱, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۱ ق.ظ
من خودم رساله ۱۴نفر از مراجع را دارم ومی خوانم اما خودم مقلد یکی از کم شهرتترین مراجع هستم که از نظر سنی وعلمی از همه ی مراجع زمان بزرگتر است حضرت آیت الله العظمی آقای حاج شیخ علی صافی گلپایگانی(مدظله العالی) واین انتخابم عاقلانه بوده ۱۰۰درصد ولازم به توضیح است ایشان اخوی بزرگ آیت الله لطف الله صافی مشهور هستند.
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>