مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
فروردین ۱۸, ۱۳۸۷ at ۷:۴۶ ب.ظ
· در سطل مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی
باز هم در پی تجربه اندوزی و خود سازی وارد محیط جدیدی شد ! البته جدید که نمیشه گفت ! سالهای زیادی رو در همین مجموعه ها بود،بهره می برد و بهره میداد!
طبق اندوخته ای که داشت،آسه میرفت،آسه می یومد که یک موقع گرگه بهش شاخ نزنه ! (مَع مَع،منم بز بز قندی،الان چرا نمیخندی؟)؛دست روزگار بار دیگر یک ایل را به دنبالش کشید !
ایل؟
به قول خارجکی ها،Oh Yes ؛ این ایل،ایلی حسود و خودخواه بودند.
نگریست،فکر می کرد که این نیز میگذرد،کما اینکه گذشت،ولی به خیری؟خدا میداند!.

چی چی بهش میگن؟پیامک؟اس ام اس؟ … ؛ تلفن،پی ام،پیغام،پس خام و …. الباقی… گفت شاید صلاح است که باشید،ولی شاید که اشتباه بود،خدا میداند!.
رفت و آمد،چپ و راست،بالا و پایین،شمال و جنوب،سبزه میدان و مطهری،پارک شهر و یخسازی و … !!!
یک بند را در خواب نکرده ،دید!بندی عمیق و سخت که بدان احترام می گذاشت.(عجب بندیه بابا!با دندون هم نمیشه پارَش کرد).
تصمیم به دوئل گرفت!یا مرگ یا اقبال!
به ازای تخریب،تصحیح به دست بیاورد؛این چیزی بود که به ذهن می رسید.شاید احتیاج به پردازش بیشتری داشت تا پخته تر عمل کند!ولی وقت تنگ بود و هر آن خطر لغزش بند.
دوئل خونین آبرو،داشته ها نداشته ها،دانسته و ندانسته؛آغاز شد.
به روش های گوناگون،از خنجر و تیغ و کارد گرفته تا مهمات و اسلحه های گرم و داغ و سوزان…
پایان بدی داشت،فقط و فقط به خاطر اینکه فکر می کرد این راه،درست ترین می تواند باشد.درست بود،ولی هرگز یک منطق نبود.برای همگان نمیتوان یک نسخه پیچید،برای همگان نمیتوان یک رویه را ادامه داد و برای همگان باید خودِ خودِ آن بود تا سناریو بی نقص باشد.
حال چیزی رو از دست نداده!جان و مال و گوشت و استخوان دارد؛ولی به چه قیمت،گاه کارگردانان نیز اشتباه نویسندگان را انجام می دهند.
بهتر است نه کارگردان باشی،نه نویسنده و نه بازیگر؛خود باش،آنطوری که هستی.
کـــــــــــــــــــــــراکت … ، تـــــــــــــــــــَق !!!
گربه شور:
- عید باستانی نوروز را با تاخیر تبریک عرض میکنم.
- قرار بود Temp وبلاگ داداش عزیزم که آرزوش اینه منو بشناسه رو تا اول عید تکمیل درست کنم ولی هنوز وقت نکردم.داداشی شرمنده.
- تعطیلات عید خوبی بود،خواب به علاوه ی خوراک با سیر تَر !! به به !
- گفتم به به ! یاد مهران مدیری در نقش شثط چی افتادم،یادم باشه یه سابون کاری برای مرد هزار چهره هم داشته باشم.
- دست مردان راهنمائی رانندگی هم درد نکنه که بسیار عالی در تعطیلات عمل کردند.
- این چند وقته عجب ویدئو کلوپی راه انداختم جون تو ! فیلم پشت فیلم! هی رایت بزن هی دوباره بکن اون تو !!؟ (بکن اون تو؟؟ نه بابا،برداشت اشتباه چرا میکنید،منظورم اینه که DVD رو بکن تو DVD-Writer ؛ فکرا همه مغشوشه بابا ).
- بعدش این که ، هیچی ، تا بعد …
Permalink
يک کف کرده به نام رسپینا فروردین ۱۹, ۱۳۸۷ در ۳:۴۶ ق.ظ
یه اتاق تاریک،یه بازیگردان،یه عروسک خیمه شب بازی ، بند بند
بازی رقص ، دست زدن ، گریه کردن، هورا کشیدن
به به چه عروسکی ، چه بازی قشنگی ، چپ ، راست،بالا، پایین…
بیچاره عروسک، بند بند
پرواز در رو یا ، رو یا؟؟؟ نور ، آتیش،بودن…
سلام زندگی،سلام پرواز ، سلام رویا
اما تهمت ، حقارت،تمسخر،نگاه ها،سخن چینی ها
واز همه تلح تر:
نا باوریه نور، خنده به آتیش عروسک
پرواز نه ،رویا نه
بازگشت
بند بند،یه عروسک خیمه شب بازی،یه بازیگردان،یه اتاق تاریک ،اینبار آتیش هست ولی نور!!!
يک کف کرده به نام غزاله فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۸:۱۰ ب.ظ
wow! من دو روزی هست این مطلب رو دارم بالا و پایین میکنم و چپ و راست بلکه بتونم چیزی ازش در بیارم راجع بهش حرف بزنم ولی دریغ از یه خورده کلمه که فهمیده باشم! نه که متن سنگین باشه ها! نه! من هنوز عقلم به این چیزا نمیخوره.
شاید دوئل اشتباه بوده. شاید باید نشست یه گوشه و دید چیکار میکنن براش یا باهاش یا … فرقی نمیکنه کلا. اما زندگی که نمیشینه تا تو پاشی. میره واسه خودش. یهو به خودت میای میبینی از قافله عقب موندی. خب پس چیکار باید کرد؟ گاهی مهمات هرقدر هم پربار باشن واسه زمینه مناسب نیستن. مثلا اینکه گاهی یه شاخه گل ضربه کاریتری وارد میکنه تا توپ و خمپاره! البته من راه حل رو میدونم. از اولش هم میدونستم. سرتق بازی درآوردم گفتم خودم، خودم! خودم این کار رو بکنم. اون بالایی اصل کاری هم گفت خیلی خوب باش به حال خودت، خودت بکن ببینم چیکار میتونی بکنی. طبق معمول، باز بین زمین و هوا معلق موندم آخرش و باز صداش زدم که قربون شکلت اشتباه کردم نجاتم بده. اونم گفت گلم عزیزم! آخه من که میدونم چطوری باید راه رو طی کنی که هیچیت نشه سربلند هم باشی، چرا از اول حرفم رو گوش نمیدی…
اینم سناریوی من بود. حالا به نظرتون نویسنده یا کارگردان خوبی میشم؟ نه اشتباه نگیرین من شصتچی نیستم من غزاله هستم مامان شامباسگامبالو [چسم]
راستی جای منم سیر بخورین! بهبه بهبه… واینکه من و شما با هم ویدئو کلوپ خوبی راه میندازیم. و بازم اینکه منتظر سابون کاری بهبهی هستیم. و بازم بازم اینکه… هیچی تا بعد…
يک کف کرده به نام کارگردان فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۹:۲۵ ب.ظ
در بی نظری گذشت سالیان
هیهات
تو شفق دیدی و من غروب
صاحبنظران حیرانند
زین خیل مردگان
که جاده های تجربه را
سراسیمه از هر سو
به جستجوی بصیرت
در رفت و آمدند .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۹:۴۰ ب.ظ
متشکرم از کارگردانی شما:
Neda-Rayaneh Booshehr co, Borazjan, Bushehr, Iran
موید و شادان باشید
يک کف کرده به نام کارگردان فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۸ ب.ظ
البته طبیعیست . باید اینطور باشد در غیر اینصورت تفاوت شما و من چه خواهد بود .
دوستت دارم Northy عزیز
يک کف کرده به نام کارگردان فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
اومده بودم که نگی نیومدی . اما میدونستم تا بیام برام آمار رو می کنی . البته هرچه را دوست نکو داشت . نکوست
زنده باشی . سالیان از سرما سایه بر نگیری
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۰, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۳ ب.ظ
متشکرم حاج بیژن عزیز …
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۱, ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۳ ق.ظ
حاج بیژن عزیز من اصلا قصد آمار رو کردن یا مچ گیری رو ندارم ! چون خود واقفید که این موضوع یکی از ارکان کار و تخصص من هست ! پس احتیاجی به نمایش یا همانند آن ندارد.
ولی موضوع اینجاست که معمولا دوستانی که به خانه ی سابونی خود می آیند با نام خود می آیند!آنهایی که حتی برای خود یک اسم مستعار انتخاب میکنند ، در ایمیل به من ذکر میکنند که اسم “ایکس” که کامنت میگذارد به فرض من هستیم و الی آخر …
شما عنوان نفرمودید،ما جسارت به خرج دادیم،جهت رعایت آداب سابونی(که همانا پاکی و سفید بودن است) به قوا شما کمی آمار ارائه دادیم.
و لا غیر
پرتوان باشید حاج بیژن…
يک کف کرده به نام داداشیت فروردین ۲۱, ۱۳۸۷ در ۲:۳۱ ق.ظ
سلام..اون oh yes خیلی معنی های مختلف داره ها! خودت میدونی که با گربه شور شماره ۶ ارتباط مستقیم داره! [ریسه]..در مورد شماره ۲ هم خواهش میکنم چرا معذرت خواهی؟ مگه بار اولته که در کمال خوش قولی و سر وقت مورد نظر عرایضی که از خدمتتون درخواست میکنیم رو مرحمت میکنید و زود انجام میدید(چه پر طمطراق) اما محض اطلاع باید بگم لطفا زودتر چون تولد بچم نزدیکه ها!! نبینم روز تولدش همینجور به امان خدا رها شده! میبینی زمان چه زود میگذره؟ خیلی ازش خاطره دارم خاطره هایی که شاید باورشون تو خواب فقط امکان پذیر باشه! یادته همراه همیشگی به مناسبت یک سالگیش پیام داد؟ بخدا همون باعث شد عهد کنم تا روزی که امکانش هست بچمو بزرگ کنم.. در ضمن اون آرزو مدت هاست که به حقیقت پیوسته .. مدت هاست … سال خوبی برات آرزو میکنم !
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۱, ۱۳۸۷ در ۲:۳۵ ق.ظ
احسان،داداشی گل خودم ؛ اینایی که نوشتی ، بیانیه بود یا تراژدی ؟؟
يک کف کرده به نام زئوس فروردین ۲۱, ۱۳۸۷ در ۲:۰۸ ب.ظ
سلام سابون عزیز خوشحالم که تو کفی .
اگه دوست داری اسمم بیژن باشه اشکالی نداره – البته امیدوارم بیژن جان غیابی نگران نشوند .
چون همیشه دوستت داشتم و میخواستم با هم دوست باشیم . گاهی قلقلک ت می کردم که به سخن آیی و برخودت سخت نگیری .
سعدی و خواجوی کرمانی از یاران غار بودند و بیش عمر را درجوار هم بگذرانیدند . و بیش ایام برهجو یکدیگر بودند . اکنون بر آن منوال هجویه ای برایت نگاشته ام تا تایید کنی و مشعوف شویم .
بشنو :
واعظی کین خطبه از بر می کند
دست بر گردن سیمین دلبر می کند
قیل و قال بیش در پای منبر می کند
شامه را مست از بوی عنبر می کند
وعظ او اندیشه را زایل کند
فتاوایش عمر را نیز باطل کند
پیروی از فعل او مرد را کاهل کند
شرح احوالش بگو تا دیوانه را عاقل کند .
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۱, ۱۳۸۷ در ۲:۲۷ ب.ظ
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
يک کف کرده به نام زئوس فروردین ۲۲, ۱۳۸۷ در ۹:۰۹ ب.ظ
سلام دوست من
…………….
…………….
…………….
…………….
…………….
…………….
دوست تان دارم
يک کف کرده به نام زئوس فروردین ۲۲, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
با اجازه برادر خوبم یه لینک گذاشتم دم در خونه م که هروقت دلم گرفت مستقیم بیام خونه تون
امیدوارم قابل باشم
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۸ ق.ظ
متشکرم حاج بیژن … !
موردی نداره که حاج بیژن،شما رو خطاب میکنم؟؟
يک کف کرده به نام زئوس فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۲:۲۷ ق.ظ
والا آخه ژن ما اصالت داره – یعنی اصلا اصالتمون از ژن مون هست . اونوقت بگی بیژن خب یه کم همچی بده دیگه .
يک کف کرده به نام بیننده فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۵ ق.ظ
خوبه بازم این بابا ، جان و مال و گوشت و استخوان داره . الهی که پر توان باشه
ولی من بعضی بابا ها رو دیدم که توی سناریوی دیگران ، دیگه توانی براشون نمونده.ا اونم وقتی که خود خودشون بودند.
آره بابا ، خوبه همه آدما یا بازیگربودن یا اگه خواستن خودشون باشن، همه با هم خود خودشون بشن، که دیگه وقتی خودتی از بازی ، نویسندگی و کارگردانی کسی یکه نخوری !!!
حالا این بابایی ما هم خود خودش بوده و هست و خواهد بود چون میگه: خود بودن ارزش خیلی خیلی بالاتری داره ،حتی اون موقع که بازی بخوری و این جوری بند تو بند و بند ، بند بشی
چون که خود خود خوتی
ای بابا همش شد بند بند . ولی بندی که این بابا می گه کجا ، بندای بابا یی ما کجا؟
اهای اهالی سابون ، شما که دل سابونی دارید خود خودتون باشید
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
به به ! به به …
باشه حاج بیژن ! هر چ امر بفرمایید ! همون کربلایی رحمت الله … آره قربونش … اینم اصالت برادر … [لاو] [چسم]
—————————————————
و اما بیننده ی عزیز :
یادمه سر یک بحثی بود در مورد سایه ، دو سه تا سابون کاری پایین تر … آره آره همون جاست،رسپینا هم منظور از جان سابون رو متوجه نشده بود …
شما هم در این سابون کاری جان مطلب را متوجه نشده اید …
اصلا در این سابون کاری صحبت ما از بند نیست ! کما اینکه اگر هم بود،شما معنای بند رو متوجه نشدید … یاد برره افتادم که افعال معکوس داشتن … به به ؛ به به … اینجا هم بندی که شما ترجمه کردی،بندی نیست که نویسنده ی سابون مد نظر داشته …
در ضمن در اینجا جالب است بدونید که نویسنده و کارگردان و بازیگر و بیننده خودِ سابون بوده و بس …
ولی عنوان کرده است که کاش در موقعیتی قرار نمیگرفت که مجبور باشه همگی اینها باشه …
میدونم که همچنان برایتان گنگ است …
هیچ اشکالی نداره ، خلاصه تو زندگی نکات نا مفهوم زیادی پیدا میشه … اینم یکیشون … [خر] [سانس]
يک کف کرده به نام ازاده فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۴ ب.ظ
دخترک به گل ها خیره شده بود،گل ها پژمرده و گلبرگ ها زرد زرد بودند،خشک و بی طراوت.دخترک بلند شد وتمام اتاق را گشت ،بالا تا پایین ان را چند بار زیرو کرده بود ولی دریغ از یک قطره اب،دریغ! ناگهان تلالو درخشانی در کنار ایینه نظرش را جلب کرد ،به سمت ان خیز بر داشت.
چند دقیفه بعد سر دخترک به روی شانه اش خم شده بود. چشمانش به روی گل ها خیره مانده و لبخند زیبایی بر کنج لبش نقش بسته بود.گلها سرخ سرخ بودند ،تازه ی تازه،درست به سرخی خونی که از دست دخترک جاری بود و گل های پیراهنش رو گلگون کرده بود.
روی زمین کنار دخترک درخشش تیغه ی یک چاقوی قدیمی توجه ام را جلب کرد!
يک کف کرده به نام بیننده فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۶ ب.ظ
مقصر کلماتند که هیچگاه گویای آن چیزی نیستن که باید باشند
لعنت بر [سانس]
[نارا]
يک کف کرده به نام ازاده فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۷ ب.ظ
اینم سناریوی من بود، شکست یا پیروزی نمی دونم ،به هر حال سناریوست [چسم]
يک کف کرده به نام محمد میرزائی فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
آزاده ی عزیزم سناریوی شما بد آموزی داشتا … [لاو] [فکر]
———————————————–
بیننده ی عزیز مقصر کلمات نیستند.
اصلا به دنبال مقصر نباید گشت؟
اگر هم به دنبال مقصر بگردیم ، نه کلمات مقصرند و نه هیچ چیز دیگر…
فکر و اندیشه ای که این کلمات را تفسیر میکنند،هزم میکنند و پرورش میدهند مقصرند؛اندیشه ای این سناریو را یک سناریوی شکست میپندارد،یکی پیروزی،یکی خیانت،یکی عدم اعتماد و یکی تزلزل …
اندیشه را باید با سابون و آب پاک، تمیز شستشو دهیم …
زندگی سیبیست،گاز باید زدش با پوست …
يک کف کرده به نام کربلایی رحمت فروردین ۲۴, ۱۳۸۷ در ۴:۱۷ ق.ظ
ثابون جان – فکر نمی کنی این تراژدی شکست ( ببخشید ) سناریوی شکست یه کم کشدار شده ؟ میترسم کشش در بره بخوره تو چش یکی . بابایی آپدیتش کن دیگه .
ببین خودت رو دادی . پر رو شدم .
يک کف کرده به نام بیننده فروردین ۲۴, ۱۳۸۷ در ۳:۱۳ ب.ظ
این احوال ِ بابای ما بودا !!!
شاید کلماتش شبیه سناریوی سابون باشن ، که هست ولی در معنا متفاوتند( باز یگرِ ، بند ِ ، نویسنده ِ )
منظورم از بندهای خط هفتم اینه که:
بابایی ما با اعتقاد به اینکه نتیجه خود بودن چیزی جز گرفتاری و عذاب نیست ، باز می گه ملالی نیست خودِ خودت باش !!!
اینم سناریوی جدید ِبابایی ما هستش با یه نویسنده ، بازیگر ، کارگردانِ دیگه (قبول بیننده همونه)
ولی غایت همان است.
…………………………..
……………………………
……………………………………………………………………………….
…………………………………………………………………..
………………………………………………………………………………….
…………………………………………………………………………………………….
……………………………………………………………………………………………….
…………………………………………………………………………………………………………………….
گفته ها زیادند و لی چه کنم که اجازه ی گفتن هم نیست، که گویند نا گفته ها قشنگتر و سکوت زیباتر است
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>