مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
بهمن ۱۷, ۱۳۸۶ at ۹:۰۹ ب.ظ
· در سطل فيلم و موسيقی, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی
همانطور که از عنوان این سابون کاری بر میاد،موضوع اینبار در دو مبحث بحث میکنه!یک بار در مورد علت بچه دار شدن که دوست خیلی خوبم خانم غزاله در سابون کاری فبلی در بخش کامنت ها عنوان داشتند،یکی در مورد اینکه من منم!او،خودش هست!ما هیچ ارتباطی با هم نداریم!هر کسی خودش است،اتفاق های خواه ناخواه اطرافمون باعث میشه که یکبار من اون باشم که تو میخوای ولی من نمیخوام که من اونی باشم که در ذهن تو هستم و میخوام خودم باشم که الان هستم. (فکر میکنم با این جمله ی آخری کاملا متوجه شده باشیم که من کی هستم؟؟!!! )
خب! که تصمیم گرفته اید بچه دار شوید؟ که تصمیم گرفته اید همه آن شب های ساکت و آرام و کتاب خواندن های عالی و آخر هفته های پر ازتنبلی و سرشار از موسیقی خوب و شام و ناهار خوردن های صمیمانه ای را که در آنها می توانید جملاتتان را کامل بیان کنید و اوقات خصوصی شیرینی را که در عالم خیال غوطه می خورید و احساس می کنید که شما دو نفر و عشقتان تنها چیزهایی هستند که برای خوشحال و خوشبخت بودن به آنها نیاز دارید، یکسره از دست بدهید؟ که تصمیم گرفته اید کاناپه های نرم خود را به جایی برای جفتک چارکش انداختن بچه ها تبدیل کنید و با تولید یک نسخه از خودتان، دست از تولیدات متفکرانه و لذت بخش هنرهای تجسمی بردارید؟
چرا چنین فکری به سرتان زده است؟
شعرا می گویند علت بچه دار شدن، اشتیاق بشر است به زنده ماندن. من صادقانه اعتراف می کنم که از خدا پسر خواستم تا نام خانوادگی مرا زنده نگه دارد.
خب! خداوند درست همین کار را کرد و حالااعتراف می کنم که گاهی به پسرم می گویم که ابداً به روی خودش نیاورد که پسر کیست!
من به او گفته ام: «پسرم! حالاتو برای خودت اسمی داری و فامیلی، ولی به هیچ کس نگو کی هستی.»

جاودانگی؟ حالاکه ۵ فرزند دارم، تنها آرزویم این است که قبل از این که از دنیا بروم، روزی را ببینم که هر پنج تایشان از این خانه رفته و برای خودشان خانه ای تشکیل داده اند.
نه! قطعاً جاودانگی دلیل خوبی برای این که من و همسرم این سرچشمه های دوست داشتنی مولد لباس چرک و سرو صدای تمام نشدنی را تولید کنیم، نبود. همچنین آنها را به وجود نیاورده ایم چون فکر می کردیم خیلی قشنگ است که یکی از آنها در صندلی بنشیند و شست پایش را بمکد ودیگری دیوانه وار این طرف و آن طرف برود و ادای کاشف ها را دربیاورد.
یکی از بچه هایمان یک روز داشت شست پایش را می مکید. گفتم: «واسه چی این کار رو می کنی؟»
با خونسردی گفت: «چه کاری؟»
گفتم: «مکیدن شست پایت را می گویم.»
جواب داد: «نمی دانستم شست پای من تموم نمی شه. می بینم که هنوز خیلی پا دارم!»
اگر نمی توانید دنیایی را در ذهن خود تصورکنید که درآن، از این جورحرف ها زده می شود، بهتر است بچه دار شدن را فراموش کنید و دنبال گل های قاصدک بروید!

من و همسرم قطعاً به این دلیل هم بچه دار نشدیم که آنها در اطراف خانه بروند و جیغ بکشند و چنان جان مرا به لب برسانند که فریاد بزنم: «چه مرگتان شده؟» و دخترم جواب بدهد: «واسه چی خواهرم اومده توی اتاق من؟» و من بپرسم: «یعنی همچین چیز کوچیکی تو رو ناراحت می کنه؟» و او جواب بدهد: «البته که ناراحت می کنه. من نمی خوام کسی پاشو بذاره توی اتاق من.» و من در کتاب و انبار حکمت های پدری خودم دنبال جواب معقولی بگردم و بگویم: «خب! چرا در اتاقت رونمی بندی؟» و او جواب بدهد: «در اتاق رو که ببندم، از کجا بفهمم داره چه کار می کنه؟»
من و همسرم به این دلیل بچه دار نشدیم که فکر می کردیم هنگام تماشای بچه ها در حین انجام کارهایی که فقط به درد تحقیقات کلینیک روانپزشکی می خورد، از خوشحالی بال در می آوریم. یک روز به هر ۵ تایشان گفتم: «خیلی خب بچه ها! سوار ماشین بشین!»
همگی به طرف یکی از درهای اتومبیل دویدند و با هم دستگیره را گرفتند و چند دقیقه ای را صرف کتک زدن همدیگر کردند تا در ماشین را باز کنند. هیچ یک از آنها آن قدرها هوش و ذکاوت نداشت که به بقیه بگوید ، «هی! بچه ها! نگاه کنین. ۳ تا دستگیره دیگه هم هست.» تنها کسی که وسط این معرکه، زودتر از همه سوار ماشین شد، سگ خانواده بود!
من و همسرم قطعاً به این دلیل بچه دار نشدیم که می خواستیم به او کمک کنیم چین و چروک های بیشتری در صورتش ایجاد کند، یا به خاطر این که همیشه دوست داشت با خودش بلند بلند حرف بزند و بگوید: «بچه جان! به من نگو که وقتی می گم نجنب، یعنی که از جات تکون نخور!» وقطعاً به این دلیل بچه دار نشدیم که من دائم بگویم، کسی کیف پول منو ندیده؟»
قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. من و همسرم هم مانند بسیاری از زوج های جوان نتوانستیم این روزها را تجسم کنیم. موقعی که به رستوران می رفتیم، چشم هایمان بچه هایی را نمی دید که نان را در لیوان آب یا نوشابه خرد می کنند و مادرهایی را نمی دیدیم که سر میز غذا، روزه می گرفتند، چون باید یا نان در دهان این یکی می گذاشتند یا آن یکی را از روی میز جمع می کردند یا آن یکی را روی صندلی می نشاندند تا دوباره لیز نخورد و روی زمین بنشیند. ما عقلمان نرسید فراموش کردن آن روزهای تعطیل دوست داشتنی را که در آن چیزهای کوچک با ارزشی می خریدیم و با هم کیف می کردیم، ببینیم! ما نتوانستیم باور کنیم که موجودات کوچولوی با ارزش دیگری خواهند آمد که یکسره همه چیزهای کوچک با ارزش قدیمی را پس می زنند!
و اما موضوع دوم:
بارها و بارها اتفاق افتاده که یک اتفاق عجیب و خاص باعث میشه که یک فرد یک سایه ی کاذب پیدا کنه!حالا پیش میاد که این سایه یک جسم باشه!یک شخصیت دیگه باشه!یک ثفت باشه! و …

تو این لحظه هست که اتفاقات تازه شروع میشه ! پشت هم!فرصت رو ازت میگیره،مثل تیر به سمتت پرتاب میشه ! از برخوردهای مختلف گرفته تا برداشتهای اشتباه نسبت به خودت! دچار تزلزل شخصیتی میشی!فکر میکنی خودت نیستی بلکه سایه ات هستی!دیگران مدام بهت میگن دیگه بهت اطمینان نداریم؛یا یکی میگه تا الانش خیلی بهتون اطمینان داشتم ،خیلی …. ؛ ادامه نمیده ولی معلومه این سایه باعث شده طرف اعتبار خودش رو دست بده!باعث شده اعتمادی که تا به امروز بهش داشتند رو دست بده! این هنگام است که می گوییم: من،من هستم و هیچ وقت دوست ندارم با یک سایه ی کاذب ما شوم.

آن هنگام است که دوست داری بزنی این سایه رو خفه کنی تا دیگه نباشه ! دوست داری سر به تن سایه نباشه!دوست داری … ، اصلا هیچی !ولش کن بابا!هر کسی در برداشت از محیط پیرامونش مختار هست! نمیتونم به طرف بقبولنم که: بابایی من رو با ما اشتباه نگیر …
حالا در مورد این قضیه چند تا بحث وجود داره…
بعضی مواقع هست که این سایه ی کاذبی که ایجاد میشه به دست خود آدم ساخته میشه!انوقته که باید گفت:خود کرده را تدبیر نیست !
بعضی اوقات هم برای اینکه کسی متوجه نشه من،من هستم باید سایه را طوری ایجاد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب،البته همیشه یکیش میسوزه …
سیاوش میخوند یک زمانی که: ای بازیگر گیریه نکن،ما هممون بازیگریم و ……
یک زمانی هست هم برای صلاح زندگی یک شخص مجبوری ما بشی!مجبوری یک سایه!یک حاله ی کروی به رنگ نا مرئی دور خودت ایجاد کنی تا زندگی به صلاح فرد مقابلت پیش بره ! اون زمان هست که ممکنه هر اتفاقی برات بیفته ! منفورترین موجود روی زمین بشی!تهمت دو رویی یا صد رویی بهت بزنن! یا بگن حیف اعتمادی که به تو کردیم و …
ولی ای کاش متوجه می شدن این سایه کاذب برای صلاح زندگی خودشان برای من بوجود آمده و ….

حال از هیچ کدومشون ناراحت نمیشم مگر اینکه مورد اولی باشه ! یعنی آش نخورده و دهن سوخته !
یعنی یک عده توی یک جمعی مدام بهت طوری نگاه کنن که انگاری تو ، تو نیستی و یکی دیگه هستی ! بابایی من دارم جلوت چراغ میزنم که خودمم! چرا به چشمات اعتماد نمیکنی ! هر چند زمونه ی بدی شده ! آدم به چشماش هم اعتماد نمیکنه !
بابایی دیگه بی خیال ! همین که هست ! شغلت،اسمت،تحصیلاتت،سرشت،اخلاقت،منشت،قیافت و دورو اطرافت همین که هست ! آش کشک خاله خانم هست ! بخوای نخوای باید نوش جان کنی !
دهنت نسوزه صابون عزیزم!آشش داغه داغه …….
Permalink
يک کف کرده به نام netspc بهمن ۱۸, ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۳ ب.ظ
سلام
قسمت اولش بسیار زیبا بود
من که خودم هنوز که هنوزه با خوندن این مطلب و کلی مطلب دیگه درمورد مضرات بچه بازهم بچه میخوام.
حتماً دلیلش رو هم میخواین؟
به نظر من تجلی عشق در این نیست که دونفر به هم برسند ، تجلی عشق در این هست که اون دو نفری که الان ما شدند حالا باید جرات دریا شدن داشته باشند و فکر کنم دوستانی که دریا رو دیدند ،میدونند که دریا هیچگاه آروم نمیشینه حتی موقعی که خیلی آروم به نظر میرسه باز هم بر اثر برخورد موج با شنهای لب ساحل ، صدای قابل توجهی ایجاد میکنه.
به نظر من بچه ها همون دریایی هستند که باید وجود داشته باشند والا طراوتی تو زندگی ما خشکی زده ها نخواهد بود ، خشک و بی روح مثل کویر ( که اما کویر هم به جای خودش زیباست اما هرچیزی به جای خودش).
اگر به دنبال کمال عشق هستی ، اگر لذت بردن از رنجهای دنیوی رو میخوای بر تن و روح خودت ارزانی کنی ، اگر میخوای مثل یه درخت تنومد روزی به پایینت نگاه کنی و ببینی چقدر شاخه داری و رو هرشاخه ت کلی پرنده نشسته و یا کلی میوه رسیده از شاخه هات آویزونه، اگر میخواهی روزی از خدا طلب بخشش کنی ولی دیگه دستت به این دنیا نمیرسه دنبال بچه باش.
البته هرچیزی هم اندازه ایی داره ، البته من خودم عاشق درست کردن تیم فوتبالش هستم ولی کو ریئس باشگاه که من بشم سرمربیش ؟؟؟ [دندا]
در مورد قسمت دوم نظری ندارم ولی فکر کنم مشکلی پیش اومده مشکلی که از نظر یک آدم مجرد مثل من، غریب و ناشناخته هست. ولی به قول معروف نخوردیم نون گندم ، دیدیم دست مردم.
تنها چیزی که بهت میتونم بگم : صبر کن ، و به خدا ایمان داشته باشه و از خودش بخواه.
به قول آمریکاییه : هرچیزی که منو نکشه ، من رو قوی تر میکنه. پس مطمئن باش فقط به خواست خداست که ما زنده ایم و بقیه همه بهانه ایی برای جلاء روح مان هست.
ولی اگر روزی عشقت بیشتر از خودت و غرورت برات ارزش داشت، بهترین و شاید بی قافیه ترین شعر زندگیت رو حتی با نخراشیده ترین صدا براش بخون :
My song is love
Love to the loveless shown
And it goes on
You don’t have to be alone
Your heavy heart
Is made of stone
And its so hard to see clearly
You don’t have to be on your own
And I’m not gonna take it back
And I’m not gonna say I don’t mean that
You’re the target that I’m aiming at
Got to get that message home
My song is love
My song is love, unknown
And I’m on fire for you, clearly
You don’t have to be alone
You don’t have to be on your own
And I’m not gonna take it back
And I’m not gonna say I don’t mean that
You’re the target that I’m aiming at
But I’m nothing on my own
Got to get that message home
And I’m not gonna stand and wait
Not gonna leave it until it’s much too late
Up on a platform I’m gonna stand and sing
That I’m nothing on my own
And I love you, please come home
My song is love, is love unknown
And I’ve got to get that message home
يک کف کرده به نام محمد میرزائی بهمن ۱۸, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۸ ب.ظ
سلام
سید وحید عزیز متشکرم … [رز] [لاو]
يک کف کرده به نام everblue بهمن ۱۸, ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۶ ب.ظ
سلام
تا بچهدار نشیم نمیفهمیم چقدر توی دردسر میفتیم!!! خیلی از دور و بری های من وقتی بازیکردن، بزرگ شدن، حرف زدن و خندیدنهای کودک من رو میبینن، قربون صدقهاش میرن و به به چه چه میکنن، و آرزو میکنن که کاش یه بچه داشته باشن. ولی هیچکس شببیداری ها، مراقبتکردن ها، جیغ زدن ها و گریهکردنهای اون کودک رو نمیبینه. هیچکس نمیفهمه دور شدن پدر و مادر همون بچه رو از هم. چرا که تمام وقت آزادی رو که قبلا داشتن و برای هم میذاشتن، حالا مجبورن به اون کودک اختصاص بدن. تو این بحران اقتصادی مملکت هم که پدر بچه از صبح تا شب باید بدوه تا نون زن و بچه رو دربیاره، و نهایتا هم همیشه کم میاره. خرج بچه هم که یه ذره دو ذره نیست و قابل چشمپوشی هم نیست!
مشکل من اینجاست که هیچوقت خام خندههای یه بچه نشده بودم و دردسرهاش رو به خوبی میشناختم و توی این هچل افتادم!!! بگذریم….
(بیشتر از در عجبم از کار اونهایی که بچهدار نمیشن و میلیون میلیون خرج میکنن تا بچهدار شن! من اگه همچین پولی داشتم مطمئنا یه جای مطمئنتر سرمایهگذاری میکردم!!!)
و اما بزرگوار، برای همه ما پیش میاد که برحسب شرایط زمانی، یا اتفاقات ناخواسته در نزد دیگران دو چهره پیدا کنیم: چهرهای که واقعا هستیم، و چهرهای که دیگران میسازند. , و خوب طبیعیه که دوست نداشته باشیم چهرهای رو که دیگران برامون ساختن. مثلا خود من زیاد پیش میاد که دیگران به چهره اصلیم اعتماد نکنن و بهم برچسب هم زده شده که دارم باهاشون بازی میکنم! و این برای من که همیشه سعی کردم چهره واقعی از خودم ترسیم کنم، خیلی گرون تموم میشه. (این مشکل زمانی حادتر میشه که تصویر افراد از آدم خوشایند نباشه که این میشه قوز بالای قوز! یا به قول خودتون “آش نخورده و دهن سوخته” ).
نمیدونم، مطمئنا ما نمیتونیم آدمها رو درست کنیم، یا باید باهاشون کنار بیایم، یا ازشون کناره بگیریم. یا مثل گذشته باهاشون ارتباط داشته باشیم یا روابطمون رو کم کنیم و با طرف سرسنگین باشیم. که خوب این برمیگرده به این موضوع که شخص مقابل چقدر ارزش داشته باشه برامون و دوستی و ارتباط باهاش چقدر برامون مفید باشه…
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. ممنون…
يک کف کرده به نام احسان بهمن ۲۱, ۱۳۸۶ در ۴:۲۹ ق.ظ
سلام..خب دوستان به نکات خوبی اشاره کردند بهتره من حرف تکراری نزنم٬ سر قضیه ازدواج و بچه با یکی از دایی های عزیزم بحث میکردم. گفتم شما که میگین زندگی مشکله و بچه هم دردسره پس چرا هم تشکیل زندگی دادین و هم بچه دار شدین؟ گفت جالبه اکثریت از این حرف ها میزنند اما باز هم همین راه رو میرن!..نمیدونم انگار یکجوری خدا این غریزه رو تو وجود انسان ها نهادینه کرده که اکثریت ملت راه گریزی نداشته باشن!
اما در مورد پارت دوم من یه جور دیگه و جدا از نگرش دوستان به مطلبت نگاه کردم٬ خودت هم خوب میدونی چطوری؟..همون سایه ای که چند سالی میشه روی اصل حقیقت افتاده و بیشتر صحبت کنم شاید مطلوب نباشه اندیشمندان(که شما هم جزوشون باشی)را همین یک اشارت برای فهم موضوع بس هست!
يک کف کرده به نام رسپینا بهمن ۲۵, ۱۳۸۶ در ۱۲:۲۱ ق.ظ
سلام
اگه حضور بچه ثمره عشق باشه یه چیزی ، وگرنه کلهم دردسره!!
صابون عزیز، با توجه به این جملتون که گفتی : بعضی اوقات هم برای اینکه کسی متوجه نشه من،من هستم باید سایه را طوری ایجاد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب،البته همیشه یکیش میسوزه …
چون خودت نمی خوای کسی متوجه بشه تو ، تو هستی ، پس به اون جمع حق بدی که بهت بگن تو ، تو نیستی(چون خودت این رو خواستی)و شاید با گفتن این جمله می خوان که تو از پشت سایه ات بیرون بیای و خودت باشی
دوم اینکه از کجا مطمئنی که این حاله ی کروی به رنگ نامرئی به صلاح زندگی خودشونه ، شاید به جای صلاح به تخریب منتهی بشه . تو که این سایه نامرئی رو خودت ایجاد کردی پس چرا براش چراغ میزنی که بهش بگی : بابایی من دارم جلوت چراغ میزنم، چرا به چشمات اعتماد نمی کنی!!!
سوم اینکه شاید اونه هم متوجه سایه نامرئیت که برای صلاحشون درست کردی شدن و اونها هم برای راحتی تو به سایه کاذب برای تو از خودشون به وجود آوردن (تاالانش خیلی بهتون اطمینان داشتم ،خیلی …. )تا تو اینقدر بین خودت و سایه ات تو رفت و آمد نباشی…
ودر آخر
پی ریزی نظریه ، بدون در دست داشتن داده ها ، اشتباه بزرگی است در این حالت شخص بی خبر به جای اینکه نظریه ها را تغییر دهد تا مناسب واقعیات شود، حقایق را چنان تغییر می دهد تا مناسب نظریه ها شود.
يک کف کرده به نام respina بهمن ۲۵, ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۳ ق.ظ
سلام
اگه حضور بچه ثمره عشق باشه یه چیزی ، وگرنه کلهم دردسره!!
صابون عزیز، با توجه به این جملتون که گفتی : بعضی اوقات هم برای اینکه کسی متوجه نشه من،من هستم باید سایه را طوری ایجاد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب،البته همیشه یکیش میسوزه …
چون خودت نمی خوای کسی متوجه بشه تو ، تو هستی ، پس به اون جمع حق بدی که بهت بگن تو ، تو نیستی(چون خودت این رو خواستی)و شاید با گفتن این جمله می خوان که تو از پشت سایه ات بیرون بیای و خودت باشی
دوم اینکه از کجا مطمئنی که این حاله ی کروی به رنگ نامرئی به صلاح زندگی خودشونه ، شاید به جای صلاح به تخریب منتهی بشه . تو که این سایه نامرئی رو خودت ایجاد کردی پس چرا براش چراغ میزنی که بهش بگی : بابایی من دارم جلوت چراغ میزنم، چرا به چشمات اعتماد نمی کنی!!!
سوم اینکه شاید اونه هم متوجه سایه نامرئیت که برای صلاحشون درست کردی شدن و اونها هم برای راحتی تو به سایه کاذب برای تو از خودشون به وجود آوردن (تاالانش خیلی بهتون اطمینان داشتم ،خیلی …. )تا تو اینقدر بین خودت و سایه ات تو رفت و آمد نباشی…
ودر آخر
پی ریزی نظریه ، بدون در دست داشتن داده ها ، اشتباه بزرگی است در این حالت شخص بی خبر به جای اینکه نظریه ها را تغییر دهد تا مناسب واقعیات شود، حقایق را چنان تغییر می دهد تا مناسب نظریه ها شود.
يک کف کرده به نام محمد میرزائی بهمن ۲۵, ۱۳۸۶ در ۴:۰۰ ق.ظ
سلام
respina متشکرم از صحبت های شما و نظرهای ارزندتون …
respina عزیز ظاهرا شما متن بخش دوم را بصورت کامل دریافت نکرده اید ! کمی بیشتر دقت کنید. با شما موافق نیستم …
يک کف کرده به نام وحید بهمن ۲۵, ۱۳۸۶ در ۹:۱۹ ب.ظ
بودن یا نبودن مساله این است [لبخن]
اینجا ایرانه خیلی هم لازم نیست سخت بگیرید اینجا ملت ما اول یه کاری رو میکنن بعد راحع بهش فکر میکنن این بدعتا رو تو مملکت ما نزارید که اول راجع به بچه و بچه دار شدن فکر کنیم بعد بچه دار شیم [فوت] سخت نگیرید بقول یه بنده خدایی هرآنکس که دندان دهد نان دهد [عرق] البنه حتما مشکل فقط نون هست دیگه [چسم] راستی چه اشکالی داره, آدما تو دنیای مجازی مجازند مجازی باشند [سوت]
يک کف کرده به نام وحید بهمن ۲۵, ۱۳۸۶ در ۹:۲۶ ب.ظ
راستی صابون رو اگه با ص بنویسید بیشتر کف میکنه باور کنید که راست میگم بر میگرده به همون دنیای مجازی و مجاز و ……..[دندا]
يک کف کرده به نام ازاده اسفند ۱, ۱۳۸۶ در ۳:۰۳ ق.ظ
سلام محمدجان
خسته نباشی،ببخش که این چند وقت یه ذره گرفتار بودم و نتونستم اون طور که باید و شاید سر بزنم به سابون.خوب حرفای جالبی زده شده و لی یه چیزی رو من درک نمی کنم چرا اصلا بچه دار شدن موضوع شده واسه صحبت؟شما دارین از حق ادمایی صحبت می کنین که شما وسیله ای هستین برای قدم گذاشتن اونا به این دنیا،اگه پدر و مادر شما بچه دار نشده بودن تکلیف شما چی بود؟ما ها وسیله هستیم در جهت های عالی،نه این که بخوام پای جبر و اون حرفای همیشگی رو وسط بکشم نه اصلا،تازه یه چیز دیگه هم هست هر چیز عزیزی داشتن و نگهداری ازش اسون نیست حتی همون عشقی که ازش حرف می زنیم ،چه بسا خیلی هامون واسه رسیدن به اون خیلی چیزا رو از دست دادیم تا به یه چیز بزرگتر برسیم. عزیزان نزارین مشکلات مادی ماهیت همه چیز رو زیر سوال ببره،فکر می کنم در حال حاضر اصلی ترین موضوع همون مادیات باشه که خوب حق دارین ولی این باعث نشه که اساس رو زیر سوال ببرید،چون در این صورت خودمون و کلهم اجمعین ادما زیر سوال می رن،یک چیز دیگه هم باید بگم اونم اینکه واسه بچه دار شدن باید یه پله بزرگ شد و از منییت ها گذشت،شایذ حتی اخرین پله از خود گذشتگی هم باشه،رو این حساب باید به موقع بچه دار شد،و اون موقعست که دیگه نگران خواب شیرین نیمه شب نیستی ،قصه ی جیغای بنفش بچه ت رو نمی خوری [لبخن] تازه غزاله خانوم شما حاضری تمام دنیا رو با اون لحظه ای که بچه ت رو تو بغلت گذاشتن و او ن لحظه ای که بهت خندید عوض بکنی؟شک دارم!
يک کف کرده به نام رسپینا اسفند ۳, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۲ ب.ظ
سلام سابون عزیز:
رو حرفهات حسابی فکر کردم [فکر] ، اینکه گفتی متن بخش دوم رو درست متوجه نشدم . باید بگم که اگه منظورت از این من (کسی متوجه نشه من ، من هستم) احساساتت باشه ، که حرف شما کاملا متینه و به قول خودت همیشه یکیش می سوزه ، که فکر می کنم اونم خودت باشی !!! [شکس]
ولی اگه این من ، همون وجود و شخصیتت باشه ، پس همون نظریه ی اولم درست بوده!!! [سوت]
ولی به نظرت بهتر نیست بدون سایه زندگی کنیم ، تا اینقدر مجبور نشیم واسه همدیگه سایه سازی کنیم ؟؟؟
راستی من از این به بعد به جای سابون صدات می کنم سایه ولی با ص ،چطوره؟؟؟
ودر آخر صایه عزیز یه سری به سیبستان(ط مثل …) بزن ، اونجا یه بنده خدایی ازت یه سوال پرسیده!!! [چسم]
يک کف کرده به نام محمد میرزائی اسفند ۳, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۸ ب.ظ
رسپینای عزیز ….
بدون سایه نمیشه زندگی کرد،برات یک مثال میزنم:
من مطمئن هستم شما من رو می شناسید و من نیز شما را می شناسم،ولی شخصی به نام رسپینا نمی شناسم؛دلیل اینکه سایه ای به نام رسپینا برای خود ایجاد کرده ای چیست؟؟؟
حال باید جمله ی شما را تکرار کنم:
“ولی به نظرت بهتر نیست بدون سایه زندگی کنیم ، تا اینقدر مجبور نشیم واسه همدیگه سایه سازی کنیم ؟؟؟”
یاد کتابی تحت عنوان “زنده باد مرگ” اثر بسیار زیبای علی معلم افتادم؛در این کتاب شخصیتی به نام محمد وجود دارد و …………. (تشریح داستان از حوصله ی جمع خارج است)،ولی اسم زیبای این کتاب تحت عنوان “زنده باد مرگ” گویای محتوای آن است…
پاسخ شما در سیبستان را نیز تقدیم کردم.
سپاس… [رز]
يک کف کرده به نام sdf اسفند ۶, ۱۳۸۶ در ۳:۴۵ ق.ظ
bache kheyli khhooobe.man age ezdevaj konam faghat be khatere bachast.tamam
يک کف کرده به نام everblue اسفند ۱۱, ۱۳۸۶ در ۲:۱۴ ب.ظ
آزاده خانم عزیز و بزرگوار
مشکل همون منیت و خودخواهیه! وقتی فکر میکنم میبنم من قبل از بچهدار شدن هم همینقدر مشکل مالی داشتم که الان دارم. ولی اون موقع خیلی هم راضی بودم چرا؟ چون هرکاری که خودم دوست داشتم انجام میدادم! هروقت میخواستم میخوابیدم. هروقت میخواستم بیدار میشدم. سرکار میرفتم. و با هرکی دوست داشتم رفت و آمد داشتم. و چون همراه همسرم بودم اون هیچ گلهای نداشت! راستش من انقدر خونه پدرم اینا محدودیت داشتم که بعد از ازدواج ییهو ازون وری افتادم و شروع کردم انجام کارایی که دوست داشتم! خوب البته از چارچوب قوانین زندگی مشترک خارج نبود ولی بازم آزادانهتر از قبل بود. ولی متاسفانه فقط یه سال فرصت این کارها رو داشتم و درست اولین سالگرد ازدواجمون بود که فهمیدم دارم مادر میشم.
حالا من باید خودخواهیهام رو کنار بذارم و وجودم رو وقف این بچه کنم که ذات مادر بودن جز این نیست. اما ایکاش شیرینی اون آزاد بودن هیچ وقت زیر زبونم نمیومد که الان بخوام انقدر اذیت شم.
درضمن من تا زمانی که مجبور شم با گریه بچهم بخوابم و با گریهش بیدار شم نمیتونم شیرینی خندههاش رو حس کنم. متاسفم…!
يک کف کرده به نام ازاده اسفند ۱۶, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۰ ب.ظ
منم واقعا متاسفم [لبخن]….
يک کف کرده به نام احسان اسفند ۱۸, ۱۳۸۶ در ۳:۱۳ ق.ظ
یک نکته رو هم بخاطر بسپاریم که بچه ها هیچ اختیاری برای به دنیا اومدنشون ندارند! مایی که اونها رو به دنیا میاریم باید همه جوره ساپورتشون کنیم چون در قبالشون واقعا مسئولیم! [چسم]
يک کف کرده به نام Political Pirate اسفند ۲۹, ۱۳۸۶ در ۳:۱۶ ق.ظ
khod kardeh ra tadbir nist
کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>