سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for بهمن, ۱۳۸۶

صابون و بچه دار شدن؛او و من؟ما کیستیم؟

همانطور که از عنوان این سابون کاری بر میاد،موضوع اینبار در دو مبحث بحث میکنه!یک بار در مورد علت بچه دار شدن که دوست خیلی خوبم خانم غزاله در سابون کاری فبلی در بخش کامنت ها عنوان داشتند،یکی در مورد اینکه من منم!او،خودش هست!ما هیچ ارتباطی با هم نداریم!هر کسی خودش است،اتفاق های خواه ناخواه اطرافمون باعث میشه که یکبار من اون باشم که تو میخوای ولی من نمیخوام که من اونی باشم که در ذهن تو هستم و میخوام خودم باشم که الان هستم. (فکر میکنم با این جمله ی آخری کاملا متوجه شده باشیم که من کی هستم؟؟!!! )

خب! که تصمیم گرفته اید بچه دار شوید؟ که تصمیم گرفته اید همه آن شب های ساکت و آرام و کتاب خواندن های عالی و آخر هفته های پر ازتنبلی و سرشار از موسیقی خوب و شام و ناهار خوردن های صمیمانه ای را که در آنها می توانید جملاتتان را کامل بیان کنید و اوقات خصوصی شیرینی را که در عالم خیال غوطه می خورید و احساس می کنید که شما دو نفر و عشقتان تنها چیزهایی هستند که برای خوشحال و خوشبخت بودن به آنها نیاز دارید، یکسره از دست بدهید؟ که تصمیم گرفته اید کاناپه های نرم خود را به جایی برای جفتک چارکش انداختن بچه ها تبدیل کنید و با تولید یک نسخه از خودتان، دست از تولیدات متفکرانه و لذت بخش هنرهای تجسمی بردارید؟
چرا چنین فکری به سرتان زده است؟
شعرا می گویند علت بچه دار شدن، اشتیاق بشر است به زنده ماندن. من صادقانه اعتراف می کنم که از خدا پسر خواستم تا نام خانوادگی مرا زنده نگه دارد.
خب! خداوند درست همین کار را کرد و حالااعتراف می کنم که گاهی به پسرم می گویم که ابداً به روی خودش نیاورد که پسر کیست!
من به او گفته ام: «پسرم! حالاتو برای خودت اسمی داری و فامیلی، ولی به هیچ کس نگو کی هستی.»

جاودانگی؟ حالاکه ۵ فرزند دارم، تنها آرزویم این است که قبل از این که از دنیا بروم، روزی را ببینم که هر پنج تایشان از این خانه رفته و برای خودشان خانه ای تشکیل داده اند.
نه! قطعاً جاودانگی دلیل خوبی برای این که من و همسرم این سرچشمه های دوست داشتنی مولد لباس چرک و سرو صدای تمام نشدنی را تولید کنیم، نبود. همچنین آنها را به وجود نیاورده ایم چون فکر می کردیم خیلی قشنگ است که یکی از آنها در صندلی بنشیند و شست پایش را بمکد ودیگری دیوانه وار این طرف و آن طرف برود و ادای کاشف ها را دربیاورد.
یکی از بچه هایمان یک روز داشت شست پایش را می مکید. گفتم: «واسه چی این کار رو می کنی؟»
با خونسردی گفت: «چه کاری؟»
گفتم: «مکیدن شست پایت را می گویم.»
جواب داد: «نمی دانستم شست پای من تموم نمی شه. می بینم که هنوز خیلی پا دارم!»
اگر نمی توانید دنیایی را در ذهن خود تصورکنید که درآن، از این جورحرف ها زده می شود، بهتر است بچه دار شدن را فراموش کنید و دنبال گل های قاصدک بروید!

من و همسرم قطعاً به این دلیل هم بچه دار نشدیم که آنها در اطراف خانه بروند و جیغ بکشند و چنان جان مرا به لب برسانند که فریاد بزنم: «چه مرگتان شده؟» و دخترم جواب بدهد: «واسه چی خواهرم اومده توی اتاق من؟» و من بپرسم: «یعنی همچین چیز کوچیکی تو رو ناراحت می کنه؟» و او جواب بدهد: «البته که ناراحت می کنه. من نمی خوام کسی پاشو بذاره توی اتاق من.» و من در کتاب و انبار حکمت های پدری خودم دنبال جواب معقولی بگردم و بگویم: «خب! چرا در اتاقت رونمی بندی؟» و او جواب بدهد: «در اتاق رو که ببندم، از کجا بفهمم داره چه کار می کنه؟»
من و همسرم به این دلیل بچه دار نشدیم که فکر می کردیم هنگام تماشای بچه ها در حین انجام کارهایی که فقط به درد تحقیقات کلینیک روانپزشکی می خورد، از خوشحالی بال در می آوریم. یک روز به هر ۵ تایشان گفتم: «خیلی خب بچه ها! سوار ماشین بشین!»
همگی به طرف یکی از درهای اتومبیل دویدند و با هم دستگیره را گرفتند و چند دقیقه ای را صرف کتک زدن همدیگر کردند تا در ماشین را باز کنند. هیچ یک از آنها آن قدرها هوش و ذکاوت نداشت که به بقیه بگوید ، «هی! بچه ها! نگاه کنین. ۳ تا دستگیره دیگه هم هست.» تنها کسی که وسط این معرکه، زودتر از همه سوار ماشین شد، سگ خانواده بود!
من و همسرم قطعاً به این دلیل بچه دار نشدیم که می خواستیم به او کمک کنیم چین و چروک های بیشتری در صورتش ایجاد کند، یا به خاطر این که همیشه دوست داشت با خودش بلند بلند حرف بزند و بگوید: «بچه جان! به من نگو که وقتی می گم نجنب، یعنی که از جات تکون نخور!» وقطعاً به این دلیل بچه دار نشدیم که من دائم بگویم، کسی کیف پول منو ندیده؟»
قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. من و همسرم هم مانند بسیاری از زوج های جوان نتوانستیم این روزها را تجسم کنیم. موقعی که به رستوران می رفتیم، چشم هایمان بچه هایی را نمی دید که نان را در لیوان آب یا نوشابه خرد می کنند و مادرهایی را نمی دیدیم که سر میز غذا، روزه می گرفتند، چون باید یا نان در دهان این یکی می گذاشتند یا آن یکی را از روی میز جمع می کردند یا آن یکی را روی صندلی می نشاندند تا دوباره لیز نخورد و روی زمین بنشیند. ما عقلمان نرسید فراموش کردن آن روزهای تعطیل دوست داشتنی را که در آن چیزهای کوچک با ارزشی می خریدیم و با هم کیف می کردیم، ببینیم! ما نتوانستیم باور کنیم که موجودات کوچولوی با ارزش دیگری خواهند آمد که یکسره همه چیزهای کوچک با ارزش قدیمی را پس می زنند!

و اما موضوع دوم:

بارها و بارها اتفاق افتاده که یک اتفاق عجیب و خاص باعث میشه که یک فرد یک سایه ی کاذب پیدا کنه!حالا پیش میاد که این سایه یک جسم باشه!یک شخصیت دیگه باشه!یک ثفت باشه! و …

تو این لحظه هست که اتفاقات تازه شروع میشه ! پشت هم!فرصت رو ازت میگیره،مثل تیر به سمتت پرتاب میشه ! از برخوردهای مختلف گرفته تا برداشتهای اشتباه نسبت به خودت! دچار تزلزل شخصیتی میشی!فکر میکنی خودت نیستی بلکه سایه ات هستی!دیگران مدام بهت میگن دیگه بهت اطمینان نداریم؛یا یکی میگه تا الانش خیلی بهتون اطمینان داشتم ،خیلی …. ؛ ادامه نمیده ولی معلومه این سایه باعث شده طرف اعتبار خودش رو دست بده!باعث شده اعتمادی که تا به امروز بهش داشتند رو دست بده! این هنگام است که می گوییم: من،من هستم و هیچ وقت دوست ندارم با یک سایه ی کاذب ما شوم.

آن هنگام است که دوست داری بزنی این سایه رو خفه کنی تا دیگه نباشه ! دوست داری سر به تن سایه نباشه!دوست داری … ، اصلا هیچی !ولش کن بابا!هر کسی در برداشت از محیط پیرامونش مختار هست! نمیتونم به طرف بقبولنم که: بابایی من رو با ما اشتباه نگیر …
حالا در مورد این قضیه چند تا بحث وجود داره…
بعضی مواقع هست که این سایه ی کاذبی که ایجاد میشه به دست خود آدم ساخته میشه!انوقته که باید گفت:خود کرده را تدبیر نیست !
بعضی اوقات هم برای اینکه کسی متوجه نشه من،من هستم باید سایه را طوری ایجاد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب،البته همیشه یکیش میسوزه …
سیاوش میخوند یک زمانی که: ای بازیگر گیریه نکن،ما هممون بازیگریم و ……
یک زمانی هست هم برای صلاح زندگی یک شخص مجبوری ما بشی!مجبوری یک سایه!یک حاله ی کروی به رنگ نا مرئی دور خودت ایجاد کنی تا زندگی به صلاح فرد مقابلت پیش بره ! اون زمان هست که ممکنه هر اتفاقی برات بیفته ! منفورترین موجود روی زمین بشی!تهمت دو رویی یا صد رویی بهت بزنن! یا بگن حیف اعتمادی که به تو کردیم و …
ولی ای کاش متوجه می شدن این سایه کاذب برای صلاح زندگی خودشان برای من بوجود آمده و ….

حال از هیچ کدومشون ناراحت نمیشم مگر اینکه مورد اولی باشه ! یعنی آش نخورده و دهن سوخته !
یعنی یک عده توی یک جمعی مدام بهت طوری نگاه کنن که انگاری تو ، تو نیستی و یکی دیگه هستی ! بابایی من دارم جلوت چراغ میزنم که خودمم! چرا به چشمات اعتماد نمیکنی ! هر چند زمونه ی بدی شده ! آدم به چشماش هم اعتماد نمیکنه !
بابایی دیگه بی خیال ! همین که هست ! شغلت،اسمت،تحصیلاتت،سرشت،اخلاقت،منشت،قیافت و دورو اطرافت همین که هست ! آش کشک خاله خانم هست ! بخوای نخوای باید نوش جان کنی !
دهنت نسوزه صابون عزیزم!آشش داغه داغه …….

Share

صابون و Hell exothermic or endothermic

 از بهشت‌ که‌ بیرون‌ آمد، دارایی‌اش‌ فقط‌ یک‌ سیب‌ بود. سیبی‌ که‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود و مکافات‌ این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد.
و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌کرده‌ام.

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ که‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آکنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد، تو بازخواهی‌ گشت…. وگرنه؟

و فرشته‌ها هم‌ گریستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود……انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ که‌ هستی‌ را مبهوت‌ کرد و کائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ کن. زیرا که‌ تو برای‌ انتخاب‌ کردن‌ آفریده‌ شدی. برو و بهترین‌ را برگزین‌ که‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ کرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را و این‌ آغاز انسان‌ بود.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

The following is an actual question given on a University of Liverpool chemistry final exam.
The answer by one student was so “profound” that the professor shared it with colleagues via the Internet, which is why we now have the pleasure of enjoying it as well.
Question: Is Hell exothermic (gives off heat) or endothermic (absorbs heat)?
Most of the students wrote proofs of their beliefs using Boyle’s Law that gas cools when it expands and heats when it is compressed or some variant.

One student, however, wrote the following:
First, we need to know how the mass of Hell is changing in time. So we need to know the rate at which souls are moving into Hell and the rate at which they are leaving. I think that we can safely assume that once a soul gets to Hell, it will not leave. Therefore, no souls are leaving. As for how many souls are entering Hell, let’s look at the different religions that exist in the world today. Most of these religions state that, if you are not a member of their religion, you will go to Hell. Since there is more than one of these religions and since people do not belong to more than one religion, we can project that all souls go to Hell. With birth and death rates as they are, we can expect the number of souls in Hell to increase exponentially. Now, we look at the rate of change of the volume in Hell. Because Boyle’s Law states that in order for the temperature and pressure in Hell to stay constant, the volume of Hell must expand proportionately as souls are added. This

 

gives two possibilities:
1. If Hell is expanding at a slower rate than the rate at which souls enter Hell, then the temperature and pressure in Hell will increase until all Hell breaks loose.
2. If Hell is expanding at a rate faster than the increase of souls in Hell, then the temperature and pressure will drop until Hell freezes over.
So which is it? If we accept the postulate given to me by Sandra during my freshman year, that “it will be a cold day in Hell before I sleep with you,” and take into account the fact that I slept with her last night, then number 2 must be true, and thus I am sure that Hell is endothermic and has already frozen over. The corollary of this theory is that since Hell has frozen over, it follows that it is not accepting any more souls and is extinct … leaving only Heaven, thereby proving the existence of a divine being – which explains why, last night, Sandra kept shouting “Oh my God.”
THIS STUDENT RECEIVED THE ONLY A

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که میرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کردو از سمت دیگری عبور کرد
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا بروتا به بهشت بروی.

مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی.

گربه شور:

- این چند وقته سرم خیلی شلوغه.

- این چند وقته فکرم خیلی درگیره.

- این چند وقته کمر خمیده،دل شکسته،لبان لرزان،کلمات شکسته و … .

- می گذرد خواهی نخواهی .

 - شاید این نوشته ی اخیر نشان دهنده ی وضعیت روحیم باشه!همه چیز در هم !قرو قاطی!نقل قول و …

 و همچنان زندگی زیباست.

 

Share