مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for مهر, ۱۳۸۶
مهر ۲۶, ۱۳۸۶ at ۸:۴۲ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی, مديريت, نقد سیاسی
اپیزود ۱:
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی؛عشق داند در این دایره سرگردانند

اپیزود۲:
یکی از دوستان جدیدم به نام خانم غزاله پرسشی رو از من مطرح کردند که ترجیح میدم که به صورت عمومی و در صابون بدان پرداخته شود(البته نظر ایشان هم به همین منوال بوده).
کمی احتیاج به تمرکز داشتم که متاسفانه به دلایل مختلف این اواخر تمرکز که هیچ!فکر آزادی برام نمونده،ولی تا جایی که بتونم در مورد این مقوله بحث میکنیم.
سئوال:ایشون مطرح کردند که چرا در سالهای اخیر تمایل پسران به ازدواج کمتر و در شرایط چالش ناک تر به عناوین مختلف از زیر بار این آش کشک خاله شانه خالی میکنند؟؟؟
فکر میکنم در حالت کلی این موضوع بر میگرده به چند عامل اصلی:
- وضعیت اقتصادی
- وضعیت اجتماعی
- خانواده
به این چند مقوله در حالت گاماس گاماس می پردازم.
۱-وضعیت اقتصادی:در سالهای اخیر با رشد وضعیت اقتصادی قشر خاصی از جامعه و به طبع اون رکود وضعیت اقتصادی (پولی-مالی)قشر اکثریت جامعه؛و ارتباط نا همگون این دو قشر با هم سبب بالا رفتن انتظارات در پایه و در موارد ظریف تر انتظارات کاذب شده است.محیا کردن مواد لازم برای ازدواج در شرایط کنونی بسیار دشوار است؛خانه،زمین،اتومبیل،ویلا،نقدینگی های کذایی و … همگی را می توان در یک گروه مواد لازم ازدواج ذکر کرد.کدام جوان ۱۸ تا ۲۶-۲۷ ساله را میتوان یافت که خود تمامی این موارد را دارا باشد؟؟یا باید ارث پدری را داشته باشد یا بانکی را مورد عنایات خویش قرار دهد!!

همچنین از بُعدی دیگر میتوان به مقوله اقتصادی پرداخته شود،دختر میگوید من چیزی بجز ذات پاکت از تو نمیخواهم(شما بخواند عشق لیلی و مجنون که در افسانه ها هم نمی توان یافت)فقط میخواهم در کنار تو باشم،پسر با همین گفته پا به عرصه ی خطرناک و ترسناک خواستگاری میگذارد.تجسم کنید؛مگر پدر و مادر دختر،فرزندشان را از سر راه پیدا کرده اند؟؟آیا نظر پدر و مادرِ دخترِ داستان ما هم عاشقانه است یا عاقلانه؟؟به طور قطع انتظار ها همگی انتظارات پاراگراف اول در وضعیت اقتصادی خواهد بود.
حال از منظری دیگر بُعد اقتصادی را در نظر میگیریم:در این بُعد فرض را بر این میگیریم که پدر و مادر همانند دختر،عاشقانه فکر و عمل کنند.دختر وارد زندگی پسر میشود.عملا میتوان اینگونه نام برد که هر دو وارد جامعه ی بیمار ما از نظر اقتصادی می شوند(امنیت اقتصادی،مسکن،خوراک،پوشاک،اجاره نامه ها هر سال عوض میشوند،پسر کارگری میکند و تا شب برای تامین یک لقمه نان سگ دو میزند؛در بهترین و خوشبینانه ترین حالت بعد از دو سال پا به دادگاه خانواده کشیده خواهد شد(سعی کنید حتی یک بار هم که شده سری به دادگاه خانواده شهرتان بزنید،شاید ارزش داشته هاتون رو دونستید).
۲-وضعیت اجتماعی:این مقوله اصلا قابل توضیح نیست چون هر روزه جلوی چشمان همگی ما قابل رویت است که شرایط به چه نحو است.دختران و پسران حریم ها رو به نحوی دریده اند که دگر هیچ انگیزه ای برای زندگی مشترک باقی نمانده است،در این مقوله نه جنس لطیف و نه جنس غیر لطیف مقصر هستند،بلکه عواملی چون دین و اعتقادات خاص و مهتر از آنها اجرای قوانین به صورت سلیقه ای را میتوان نام برد.(الان یکی میاد به ما میتوپه میگه یعنی دین ما کامل نیست؟؟در جوابش عرض کنم که منظور از من دین نیست،برداشتهای اشتباهی است که از دین شده است).دختران به خاطر همین عوامل حد و حریم خود را از دست داده اند،من عنوان نمیکنم که دختر باید درون صندوقچه ای پنهان شود تا یکی پیدا بشه ندیده و نشناخته او را درون صندوقچه ی دیگر بیاندازد.اتفاقا همیشه بدان اعتقاد دارم که دختران نیز مانند پسران دوش به دوش باید وارد تمامی مقوله های اجتماعی،سیاسی،فرهنگی شوند تا خود را بازیابند.دخنران در حال حاضر اینقدر در دسترس شده اند،اینقدر عزت نفس خود را فروخته اند،اینقدر به دلیل هزار تحلیلی که خود دارند جنس تلقی شده اند که دگر ارزش خود را از دست داده اند.(می ترسم وارد این قضیه بشم و خانما جلو ما قد علم کنند،با خاک یکسان بشیم) ولی خانمها حد و حریم را رعایت نکردند.
۳-خانواده:بارها و بارها دیده شده یکی از عوامل مهم که سد این قضیه است؛خانواده ها هستند.خانواده ها با آموزش های غلط فکر جوان را به میزانی علیه جنس لطیف نوازش میدهند که دید جوان تا حد تنفر پیش میرود،یا با عوامل بازدارنده جوان را تهدید میکنند؛می ترسانند،دیدگاهای منفی ایجاد میکنند.
گربه شور اپیزود ۲:
این بحث خیلی گسترده است،احتیاج به همفکری دوستان داره،در بخش کامنت میتوانیم بحث کنیم در مورد این موضوع…
اپیزود ۳:
گنــــــــــــــــــــــــــاه…

واژه ایست که هرگز نیافتم که معنی آن چیست!هر روزه مرتکب می شویم ولی میگوییم این گناه نیست!!
بخشـــــــــــــــــــــایش…

واژه ی آشنا ولی فراموش شده ایست!
اپیزود ۴:
تا حالا شده که با کسی آشنا بشید که انگاری یک عمره می شناختینش؟؟انگاری عضوی از جان شماست!انگاری همزار شماست!انگاری خود شماست!

جواب این سئوال خیلی برام مهمه!چون هیچ وقت لمسش نکردم!نمیفهمم و برایم برای تمام زندگی مهمه!
اگر بوده برایم توضیح دهید؛تا من نیز درکش کنم!درک کنم و بپذیرم.
کِراکِت……تَــــــــق!!!
پشت صحنه:
غم میون دو تا چشمون قشنگم
لونه کرده
شب تو موهای سیاهم
خونه کرده
دو تا چشمون سیاهم
مثل شبهای توئه
سیاهیای دو چشمم
مثل غم های توئه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد
بارون میشه
سیل غمبادی مون
ویرونی کرده
وقتی با من میمونی تنهاییی مو
باد می بره
………………………
گربه شور:
-این اواخر وضعیت روحیم خیلی داغونه!اصلا قابل وصف نیست،اشک میریزم،پشت می لرزد،زانوان سست است و من مدام فکر میکنم!
-پاسخ اپیزود ۴ برایم خیلی مهم است.
-این اواخر به خاطر مشغله ی فکری و کاری اصلا وقت نکردم به دوستانم سری بزنم،احوالی بپرسم،فقط بدونن که به فکرشونم،نکته گو با شمام…
مهر ۱۷, ۱۳۸۶ at ۷:۱۶ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی, مديريت, نقد سیاسی
اینجا ایران است
آیفون زنگ می زند و میزبان می گوید: بله بفرمایید.
میهمان: سلام عرض کردم. فلانی هستم.
میزبان: سلام علیکم. به به. چشم ما روشن. بفرمایید آقا، بفرمایید داخل.
میهمان: نه دیگه مزاحم نمی شم. گفتم سرپایی عرض ادبی کنم. احوالتون بپرسم. ببینم چه می کنید. کار مختصری هم بود که عرض کنم خدمت شما!
میزبان: آلان می یام پایین.
میزبان در را بازمی کند و بعد از دست دادن می گوید:
خوب بچه ها چطورند. خانواده خوبند. چرا تنهایی آمدید. بفرمایید داخل.
میهمان: نه مزاحم خانواده نمی شم. غرض این بود که روی شما را ببینم و گپی بزنیم.
میزبان: این چه حرفی آقا. بفرمایید منزل. یه پیاله چایی که این حرفا را نداره. بفرمایید. بفرمایید
میهمان: نه والله. مزاحم نمی شم. همین جا خوبه.

میزبان: اختیار دارید آقا. بفرمایید داخل.
میهمان: چشم اصرار می فرمایید. نظر لطف شماست!
میزبان: بفرمایید تو!
میهمان: نه خواهش می کنم. شما بفرمایید.
میزبان: استدعا می کنم. بفرمایید تعارف نکنید. کلبه محقری است، متعلق به شماست. میهمان حبیب خداست.
میهمان: نه آقا. بزرگی گفتند، کوچکی گفتند. بجان شما نمیشه. ابدآ. شما اول بفرمایید.
میزبان: می بخشید. پس جلو می رم که راه را خدمت شما نشان بدم!!!
میهمان: بله، بله. استدعا می کنم. بفرمایید.
میزبان رفتند داخل و حال نوبت میهمان است.
میهمان:یا الله، یالله!! می بخشید مصدع اوقات شدیم!
میزبان: خواهش می کنم. بفرمایید. بفرمایید. صفا آوردید. لطف کردید. قدوم شما مبارک است.
میهمان به طرف صندلی می رود که میزبان می گوید:
نه آقا آنجا نه. بفرمایید بالا.
میهمان: خواهش می کنم. همیجا راحت.
میزبان: استدعا می کنم. بفرمایید. می دانم کلبه ما قابل شما نیست!
میهمان و میزبان بیست دقیقه از زمین و زمان بهم می بافند و احوال یک یک فامیل و دوست و آشنا را می پرسند تا عاقبت به موضوع اصلی دیدار می رسند.
.JPG)
حال در نظر بگیرید موقعیت مشابه را برای دو نفر انگلیسی.
میزبان به میهمان تلفن می زند. :
میهمان گوشی را بر می دارد: هلو.
میزبان: های. دیوید هستم. گود اینینیگ. (عصر بخیر).
میهمان: ممنون. چطوری؟
میزبان: ممکن شنبه همدیگر را ببینینم و درباره خرید ماشین صحبت کنیم؟.
میهمان: اٌکی. من ساعت چهار می یام خانه شما که ماشین را هم ببینم. وقت مناسبی است؟
میزبان: بله. بای (مخفف خداحافظ)
میهمان: بای.
شنبه می رسد و آیفون زنگ می زند:
میزبان: کیه؟
میهمان: جان.
میزبان در حیاط و اتاق را باز می کند و میهمان وارد خانه می شود و روی صندلی می شنید..
میهمان: های!
میزبان: خیلی خوش آمدید. خوب تصمیم گرفته ای که ماشین را بخری؟ نوشیدنی می نوشید؟
میهمان: نه. ممنونم.
میزبان برای خودش قهوه ای می ریزد و در حال نوشیدن درباره معامله هم گفتگو می کنند!
مهر ۱۲, ۱۳۸۶ at ۹:۵۶ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, شعر, عکس و عکاسی, مديريت
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم وجود علی بود
هم آدم وهم شیث وهم ادریس هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داود علی بود
هم موسی وهم عیسی وهم خضروهمایوب
هم یوسف وهم یونس وهم هود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد
آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود
آن نور خدائی که بر او بود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختار یکی بود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن قلعه گشائی که در قلعة خیبر
برکند بیک حمله و بگشود علی بود
آن گرد سرافراز که اندر ره اسلام
تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن شیر دلاور که برای طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
مهر ۹, ۱۳۸۶ at ۱:۱۸ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی, مديريت, نقد سیاسی
“(بعد از توهین معرفی کننده) احمدی نژاد: این توهین به شعور شنودگان هست” آیا این توهین به شعور ایرانیان نیست که نمی توانند سخنرانی شما را زنده بشنوند؟ آیا این توهین به شعور مردم نیست که سخنان شما سانسور شده منتشر می شود؟
“دانشگاهیان باید بتوانند حرفشان را بزنند” دانشجویان زندانی در ایران به غیر از حرف چه جرمی دارند؟
“اگر این یک واقعه تاریخی و واقعا رخ داده، چرا مردم فلسطین باید بهای آن را بپردازند” چرا مردم ایران باید بهای آن را بپردازند؟
“ما باید به یهودیان فلسطین، مسلمانان فلسطین و مسیحیان فلسطین اجازه بدهیم تا خود ازطریق یک همهپرسی آزاد برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند و هر چه که آنها به عنوان یک ملت تصمیم بگیرند، باید محترم شمرده شود و همگان بپذیرند، “ آیا مردم ایران هم این اجازه را دارند که یک همه پرسی آزاد داشته باشند و برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند؟ آیا نتیجه را محترم میشمارید و آنرا می پذیرید؟

“چرا ما نمی توانیم در مورد مسائل تاریخی (منظور هلوکاست) تحقیق کنیم؟” آیا این تنها رشته ای است که ما در دنیا عقب هستیم و نیاز به تحقیق بیشتر داریم؟ راستی، نتیجه این تحقیقات و کنفرانس علمی دو روزه تان در کجا منتشر شد؟ یافته علمی تان چه بود، هلوکاست اتفاق افتاده با نیفتاده؟
“شما در آمریکا مجازات مرگ ندارید؟ دارید.” آیا آمریکا کار خوبی می کند که از آنها تقلید می کنیم؟ قرار است آنها از ما تقلید کنند یا ما از آنها؟ مرگ بر آمریکا یا درود بر آمریکا؟
“در ایران آزادی حقیقی است … مردم ایران آزاد هستند “ مردم ایران حق انتخاب لباس و مدل موی سرشان را دارند؟ چند ایرانی به خاطر عقایدشان ممنوع الورود به این زمین خدا (ایران) هستند؟ چند ایرانی ممنوع الخروج از این زمین خدا هستند؟
“میخواستم به محل تراژدی ۱۱سپتامبر بروم و به قربانیان آن ادای احترام و با خانوادههای قربانیان ابراز همدردی کنم، “ اگر بوش به ایران بیاید و بگوید می خواهم به مزار شهدا بروم و ادعای احترام کنم، اجازه می دهید؟ “یک نفر گفت که این اهانت است و من گفتم که این ادای احترام من را میرساند چرا اینگونه فکر میکنید”؟

“آماده مذاکره باهمه کشورها با در نظر گرفتن احترام متقابل هستیم.” چرا بوش را به ایران دعوت نمی کنید؟ اگر دعوت را هم رد می کنند، شما دعوت کنید. “ما به مذاکره و گفت وگو معتقدیم و همه مسایل میتوانند به آسانی حل شوند، “
“ما آماه مذاکره با همه دولتها هستیم” دولت اسراییل هم شامل میشود؟ اگر زور باشد همه چیز قابل مذاکره است؟
“همین جا از همه استادان و دانشجویان دعوت میکنم که به ایران بیایند و با دانشجویان صحبت کنند و شما رسما دعوت شدید” احسنت، منتظریم تا حرف را با عمل مقایسه کنیم.
ضمنا رییس دانشگاه کلمبیا بسیار بی ادبانه احمدی نژاد را معرفی کرد ولی اگر بوش به ایران دعوت شد ما بی ادبی نخواهیم کرد. گفتگوی تمدنها که خاتمی گفت، احمدی نژاد نیمه از آنرا انجام داد، نیمه دیگر، دعوت مقابل از بوش است. این در سنت ما ایرانیان هست، هر دیدی، بازدیدی دارد.
مهر ۲, ۱۳۸۶ at ۹:۰۰ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی, مديريت, نقد سیاسی
چرا پخش تصاویر خشونت بار و فیلم کشتن افراد زشت و کریه نیست ولی پخش صحنه ای که دو نفر بخاطر محبت و دوست داشتن همدیگر را می بوسند یا به آغوش می کشند مستهجن است و بد آموزی دارد؟ اگر کودکان و بزرگسالان دوست داشتن را یاد بگیرند بهتر است یا خشونت و قتل؟

چرا دیدن تصاویر زد و خورد در فیلم ها که هر روز هم تقریبا پخش می شود باعث انحراف نمی شود ولی دیدن بوسیدن و در آغوش کشیدن (به شرط ابراز محبت) موجب انحراف است؟ آیا همانگونه که بچه هایمان را به صحنه اعدام می بریم که عبرت بگیرند؛ به جایی که عشق را هم یاد بگیرند می بریم؟ به نظر من خوبی و بدی به آموزش ما بستگی دارد. بستگی دارد که به ما یاد بدهند که چه چیز خوب است و چه چیز بد.

نگاه اول کافیست برای حمله به آن که پوشش را ملاک قضاوت می دانند.چندلحظه صبر کافیست تا به نتیجه ای دیگر برسیم.فارغ از عادت چشمانمانءرها ار تفکری که در ذهنمان ساخته اندءهمه حق دارند عشق را تجربه کنندءحتی اگر زیر چادر.حقیقت را گاهی باید در پس کوچه های شهرمان جستجو کرد.آنگاه که چشمها از تماشای تضاد چادر و عشق خیابانی حیران می شوند.گناه حیرت چشمانمان پای دیگران!
برگی دیگر از صفحات سابوني »