سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for دی, ۱۳۸۵

ثابون و عشق به حیات

میگن: زندگی صحنه ی زیبای هنرمندی ماست!واقعا فکر کردیم که چقدر هنرمندیم؟اصلا بازیگریم یا بازیگردان؟!سئوالم از این است که چقدر به خود و یا بهتر بگم عنصر وجودی خودمون فکر کردیم؟چرا هستیم؟اگر هستیم چه کار کردیم و چه میکنیم؟نه!نه!خواهشا مثل همیشه تبصره نزنیم که اینطوری و اگر و اگه و باقی… ! راستو حسینی بگو ببینم چقدر هنرمندی؟

انسان هر روز تغییر میکنه!این تغییر میتونه از رنگ موی سر گرفته تا خلقیات و حرکات!گاهی برای یکرنگی گاهی برای بی رنگی!ای کاش که این تغییرات را به سمت مثبت سوق دهیم؛ای کاش نه،من و تو می توانیم.

بگذریم؛امروز به قولی صدام حسین رو اعدام به روش چوبه ی دار کردند.من که شخصا باور نمیکنم صدام رو اعدام کنند.مگر میشه صدام به اون عظمت با اون همه اطلاعات که در دل داره رو بعد از یکی دو سال اعدام کنند؟در هر صورت مهم نیست!نفس عمل رو اجرا کردند و ملتی را شیرینی به دهان.یاد سال ۷۸ افتادم که آقای خاتمی بعد از سخنرانی در دانشگاه تهران؛وقتی با شعار مرگ بر آمریکا،مرگ بر آمریکا رو برو شد،رو به ملت کرد و گفت: «شعار مرگ ندهیم،به زندگی احتیاج داریم».آن زمان این جمله بر روی بنر ها و بیلبورد های تبلیغاتی چشم را در روح نوازش میداد.

امروز مجلس شیرینی خوران پسر عمویم بود.قرار بود برم،ولی نرفتم!یک حسی بهم میگفت نرو…این بنده ی خدا بهتر است بگویم با داشتن هیچ چیز پا به عرصه ی زندگی گذاشت،نه خانه،نه ماشین،نه موبایل،نه زمین،نه ویلا؛کنار دریا و نه…؛یاد ازدواج های سال ۶۰-۶۱ افتادم،خانم{…}آیا وکیلم شما را به عقد دائمی آقای{…} به مهر یک جلد کلام ا… مجید،آینه و شمعدان و یک شاخه نبات در آورم؟چقدر قانع!چقدر…!!؛خدا به خیر کنه آقا.روزگار سختی هست.

روزگار به انسان می آموزد،می آموزد که خود را به هیچ احدی محتاج نگردانی.روزی طنابت را پاره خواهند کرد.زندگی شده ریا.شده رنگ باختن و رنگ زدن.با تمام این احوال«زندگی زیباست»؛اینقدر زیباست این بی بازگشت-گز برایش می توان از جان گذشت.

وزیر دادگستری دیروز طی یک حادثه ی عجیب جام زندگی را نوشید و رفت به دیار باقی!این اتفاقات خیلی برام جالب هست.وزیر دادگستری،بدون هیچ محافظ،بدون راننده،همراه خانواده،در حین رانندگی…؛خدایا خودت آگاهی…

امروز بابک(داوود-حاجی)،آنلاین بود.چقدر خوشحال شدم وقتی باهاش حرف زدم.در مورد رباتیک،راه هایی که میتونه از غم و مشکلاتش فرار کنه،از آر.اس.اس،از…؛خیلی خوشحالم کرد.برایم جالب بود که واو به واو سابون رو بدون اینکه بدونم دنبال میکنه.حاجی خوشحالم میکنی.

چند وقته تو خیابان وقتی قدم میزنم،ناخداگاه دنبال یک چیز هستم.یک چیزی در دورو اطرافم،نمیدونم چی هست!؟فقط یک چیز که تمام وجودم دنبال اون هست!تو میدونی چیه؟!

گربه شور:

-         عید قربان رو به تمامی مسلمین و حاجی های عزیز،از جمله خودم تبریک عرض میکنم.

-         قصد کردم فردا دو جای خیلی مهم برم!آسایشگاه معلولین و خانه ی شبانه روزی بچه های بی سرپرست!شما رو فردا اونجا می بینم.

-         قبض موبایل رو تا ۱۲ ام باید بدم،ولی حساب ها خالی…

-         و در پایان: «گرچه آب رفته باز آید به رود،ماهی بیچاره اما مرده بود».

پرتوان باشید

Share

سابون و اضطراب

اینبار با روزنوشتی نو در خدمتم.این یکی با بقیه یک جورایی فرق میکنه.شامل چند بخش میشه که هیچ ربطی به هم نداره،شایدم داشته باشه.

اول از همه خبر معاف شدن خودم را از خدمت مقدس سربازی بگم که به لطف خداوند و اتفاقاتی که تو این ۳-۴ سال افتاد به نوعی باعث معافیت من شد.نکته گو میگفت که باید از این ۲ سال که جلو افتادی استفاده کنی و کارهایی که بعد از دو سال باید انجام میدادی رو ۲ سال بدی جلو و لا غیر بهتر بود که می رفتی خدمت.پیش خودم گفتم که من همین الانم فکر کنم جلو هستم.البت قانع نیستم.

خانم عزیزم این چند وقته خیلی برام قوت قلب بوده،خبرهای خوبی از موفقیت های ایشون بهم می رسه که منو واقعا شارژ میکنه.هفته ی پیش اومده بود پیشم،با اینکه سه روز کنار هم بودیم ولی خیلی نیاز داشتم به این آرامش.هر چند که دیشب کلاهمون رفت تو هم،ولی خب پـــــــــــــیش می یاد دیگه؟!

بعد از اینکه پنجمین جشنواره ممتازین،مبتکرین و نوآوران رو برگزار کردم،دو روز پیش از مجامع فرهنگی و هنری وزارت علوم باهام تماس گرفتن و گفتند شما برگزیده ی طرح ارسالیتون به دهمین کنگره ی نکوداشت جلوه های ایثار دانشجوی کشور شٌدید.خوشحال شدم و خیر باشد امروز ساعت ۲۰ پرواز دارم برای تهران و از آنجا به طرف یزد؛امسال کنگره به مرکزیت یزد برگزار میشه.خب خدا رو شکر که پله ها رو دارم یکی یکی و به سرعت بر میدارم.خوشحالم…

امروز صبح در مراسم یادواره ی شهدای دانشجوی استان دعوت بودم که یک ساعت رو اختصاص دادم به مراسم؛مراسم نسبتا خوبی بود،ولی به هیچ عنوان در حد و اندازه ی شهدای دانشجو نبود و نخواهد بود.

بعد از آن رفتم پیش نکته گو؛هر بار که میرم شاد میشم.روحم تازه میشه.حرفاش برام دلنشین و گرم هست.بماند که در چه مواردی صحبت کردیم،ولی برایم مثل همیشه دلنشین بود.

هفته ی پیش بین مسئول بخشی که در آن به صورت پاره وقت مشغول بودم بحث جدی تلفنی رخ داد و سرانجام به قطع کردن تلفن از جانب من انجامید.فردا که خدمت رسیدیم دستور اخراج را صادر فرموده بودند.هر چند که خودم خیلی رغبت داشتم که از این مسئولیت خودم رو کنار بکشم؛مسئولیت بسیار سنگین و پر دردسر!! در هر حال ایشان همیشه برای من محترم و گرامی هستند.ما هم که قبلا در همان ارگان مسئولیت دیگر داشتیم و با حفظ سمت در خدمت ایشان بودیم؛به مسئولیت قبلی همچنان مشغولیم.

شنبه یک نامه اداری برام اومد؛بالاش چنین نوشته بود:

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»

گربه شور:

-         احتیاج به آرامش دارم؛خیلی اضطراب و نگرانی دارم.

-         جدیدا احساس میکنم هیچ کس نباید روی حرفم،حرفی بزنه،عادت خیلی بدیه!

-         امیدوارم امروز هواپیما سقوط نکنه!به دلم افتاده یک اتفاقی می افته!

پرتوان باشید

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني