یک مدتی هست که بی دلیل دلم گرفته،البته شاید هم دلیل داشته باشه،ولی خب من دلیلش رو نمیدونم.تا اندازه ای این موضوع باعث نگرانی اطرافیان و چه بسا خودم شده.ابی نکته گو فرمودند که فصل بهار و طبیعی هست این موضوع ولی چه کنیم که بهارم به اتمام رسید.
کهکشان ها کو زمینت؟زمین کو وطنم؟وطن کو خانه ام؟خانه کو مادرم؟مادر کو کبوترانم؟
معنای این همه سکوت چیست؟من گمشده ام در تو یا تو گمشده ای در من ای زمان؟کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم!کاش!
یک چند وقتی هست که سکوت رو بیشتر می پسندم و شاید هم سکوت مرا…،هر روز که میگذره به غمهایم اضافه میشه و از شادی…،شادی را می سازم ولی غم مثل خوره آن را در خود فرو میگیرد،به غم اهمیت نمیدهم ولی بیماری غم اطرافم اپیدمی شده…

ای تو… شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن،روز در چشمان من است،به سپیدی چشم هایم نگاه کن،شب و روز در چشمان من است به چشم های من نگاه کن،پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت…
پنج شنبه است،ساعت ۹شب قدم زنان به سمت تازه آباد(مزار مردگان)حرکت کردم و در اندیشه میگشتم به دنبال چه؟
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان،نه به دستی ظرفی را چرک میکنند و نه به حرفی دلی را آلوده،تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت…
و در پایان میشه در یک جمله گفت:
من زندگی را دوست دارم،ولی از زندگی دوباره میترسم
من او را دوست دارم،ولی از کیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم،ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم،ولی از زن ها می ترسم
سلام را دوست دارم،ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم،پس هستم
من روز را دوست دارم،ولی از روزگار می ترسم
این چنین میگذرد روز و روزگار من
همیشه شاد باشید


