مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for تیر, ۱۳۸۵
تیر ۲۸, ۱۳۸۵ at ۲:۱۰ ق.ظ · در سطل روزنوشت و ثابون
خـــــــــــــــــــــــــــــــدایا شکــــــــــــــــــــرت
تو را به خاطر این همه زیبایی که بخشیدی شکر میکنم
خدایا تو صدایم را می شنوی و می دانی که با تمام قلبم و با اشکی که بر صورتم جاریست تو را شکر میکنم
شکر میکنم به خاطر هر آنچه که به من عطا کردی
شکر
شکر
شکر
…
تیر ۲۶, ۱۳۸۵ at ۳:۴۲ ب.ظ · در سطل درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون
زندگی دکمه ی بازگشت ندارد،یاد روپرتاژ تصویری شرکت سونی افتادم که طرف از زندگیش فیلم می گرفت و اونها رو ثبت میکرد و بعد از آن دکمه ی ریویو هندیکم رو میزد و فیلم به عقب باز می گشت؛راوی روی تصویر میگفت:زندگی دکمه ی بازگشت ندارد.
رسم زندگی آینه شادی و غم در همه سختی و آسونی با همه نمیشه شادی ها رو سوا کرد و غم ها رو نپذیرفت و جاگذاشت!خیلی ها رو دیدم که بعد از یه مصیبت(می خونیم حکمت)،یه شکست،یه عدم موفقیت،تو جنبه های مختلف زندگی،رنگ زندگی شون سیاه شده،افسرده شدن و نتونستن تعادلی بین اون غصه و برخوردشون با ماجرا و روزای روبرو شون ایجاد کنن.
این یادداشت برای یکی از دوستان عزیزم هست،دوستی که نه میشناسمش و نه میدانم از چه جنسی است و نه می دانم که …
دوست عزیزم گاهی چیزهایی رو از دست میدیم تا چیزهای تازه کسب کنیم.گاهی تازه ها میتونه یه تجربه باشه یا آموختن این تسلط بر غصه و برقراری تعادل و مدیریت صحیحش با تصمیمات بجا و به موقع لازمه یه زندگی مفیده.
آخه وقتی میشه شبا رو مهتابی کشید،چرا باید به تحمل ظلمت شبای بی ستاره عادت کرد؟نور،حق من و توست.عاقلانه نیست همه امیدمونو به دلبستگی وابسته کنیم؛که خدای نکرده با حذفشون همه چراغ های امید خاموش شه.
دوست عزیزم،مراقب گذر زمان باشیم.آروم و بی صدا داره میگذره،اما حتی یک لحظه هم به خاطر غفلت من و تو متوقف نمیشه.
به ساعت نگاه میکنم
حدود ۳ نصفه شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را از یاد برده ام
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشتزار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم
چون کودکی ام و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم:سالهاست که مرده ام…
گربه شور:
- اخیرا خیلی کفری هستم،حوصله ی خودم هم ندارم.
- خیلی بد قول شدم،به صد نفر قول دادم و هیچ کدوم از کار ها رو انجام ندادم.
- دلم به کارهام نمیره،همه چی به هم ریخته،اعصابم خیلی قاراشمیشه.
- امروز،روز مادر هست.مادر عزیزم خیلی خوشحال هست.
- هر روز که میگذره بی حوصله تر میشم،نمیدونم چه چیز این مسائل منفی رو از من دور میکنه!
- ولی خب چه میشه کرد،یکم باید کارهام رو سبک کنم،مسئولیت هایی را کم کم،کمتر کنم و یکم فراغت لازم را پیدا کنم.
- و زندگی همچنان جاریست./
پرتوان باشید
تیر ۱۷, ۱۳۸۵ at ۱۲:۱۱ ق.ظ · در سطل روزنوشت و ثابون, شعر
عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم، اما بازم نیومدی
قهوه فنجونت شدم، شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم، اما بازم نیومدی
برف زمستونت شدم، رسوا و حیرونت شدم
چِک چِک ناودونت شدم، اما بازم نیومدی

آفتاب و بارونت شدم، اشکای غلطونت شدم
عطر گلابدونت شدم، اما بازم نیومدی
ماهِ تو ایوونت شدم، خراب و ویرونت شدم
گلِ گلستونت شدم، اما بازم نیومدی
سه ماه تابستونت شدم، الوند و کارونت شدم
دشتای ایرونت شدم، اما بازم نیومدی
دنا و هامونت شدم، نزدیکتر از جونت شدم
رگت شدم، جونِت شدم، اما بازم نیومدی
خادم و دربونت شدم، اسیر زندونت شدم
گلابِ کاشونت شدم، اما بازم نیومدی
یه جوری مدیونت شدم، سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم، اما بازم نیومدی
تو سختی آسونت شدم، تو دردا درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم، اما بازم نیومدی
لبای خندونت شدم، گشنه شدی نونت شدم
آبِ فراوونت شدم، اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم، من نیِ چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم، اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم، عُمری غزلخونت شدم
تسلیمِ قانونت شدم، اما بازم نیومدی
کشته مژگونت شدم، هلاک چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم، اما بازم نیومدی
مریم حیدر زاده
شادان باشید
برگی دیگر از صفحات سابوني »