ثابون و ارزش ها

هر آمدی رفتی دارد،میوه چیده شد،از بالا فرو افتادیم و دوباره به بالا باز خواهیم گشت.
هر که می آید با اندوخته های خود می رود،اندوخته ها توشه ی راه او می شوند.امروز هر جا که نشستم از تو گفتند،از خوبی ها و از رفتن تو.انگاری گرد مرگ پاشیده باشند.هر روز داد و بیداد،جنب و جوش،هر روز از هر طرف صدایی بر آمد و کسی به جایی خوانده شد،ولی امروز هر کسی که دیدم به تو و کارهایت اندیشید.
امروز من نیز به ۷ سال گذشته ات که فقط یک سال و اندی آن در خدمتت بودم ، اندیشیدم.

اندیشیدم که تو ای ابراهیم :
آمدم،سلام کردم، با اینکه مطمئنم مرا تا حدی می شناختی ؛ عنوان کردی که نمیشناسمت.
به من اعتماد کردی،راز دل گفتی؛با اینکه شاید این راز دل نیز جزو ترفند هایت برای تست مخاطبت بوده.بدون هیچ چشم داشتی همچو پسرت راهنماییم کردی.حتما می گویی اینطور نبوده،روزی آمدی فریاد زدی که ای باد ها بوزید و روزی خواستار باران،روزی به من گفتی تا حال گل های این باغچه را بو کردی؟آره خوب یادمه که چهار شنبه ساعت ۱:۳۰ بود،روزی برای ما خواستار اجر الهی شدی و روزی التماس دعا،روزی با دوچرخه و روزی…
ابراهیم من با تمام وجودم محبت را در تو دیدم.آدم صرفا احساساتی نیستم،ولی امروز سخن کیومرث مرا بهت زده کرد.با اینکه می دانستم دیر و زود دارد،ولی یکباره به من نازل شد.شاید بیشتر از همه به تو دل بسته بودم.شاید بیشتر از همه به خاطر تو مزاحم می شدم.شاید بیشتر از هر کس و هر چیزی تو انگیزه ام بودی.شاید…
ابی جان،حاجی ابی عزیز،از اعماق وجودم تبریک عرض میکنم.تبریک از آنکه وقتی می روی،همگان با خوبی و انسانیت از تو یاد می کنند.راه دور نمی روی،در خدمتت هستیم.چه بسا اگر راه دور هم بود،باز مزاحمت می شدیم.
یادمه یکی از نوشته های گذشته بود که از نکته گویم سخن آوردم.آره،آره یادم اومد؛۵ اردیبهشت ۱۳۸۵ در ساعت ۱۱:۱۶ بعد از ظهر بود.
ابراهیم آمد ، ابراهیم با فکری نو آمد ، ابراهیم تمامی حرف ها و حدیث ها را بر خود تمام کرد ، ابراهیم با چهره ی عبوس آمد ، ابراهیم با دلی مثل اقیانوس آمد ، ابراهیم با خدمت آمد ، ابراهیم با فکر سازنده و خلاق آمد ، ابراهیم دستان را گرفت ، ابراهیم دل ها را شاد کرد ، ابراهیم به من آموخت ، ابراهیم قصد رفتن دارد ، ابراهیم با رفتن درسی دگر را به من آموخت ، ابراهیم از یاد نمی رود ، هرگز ، هرگز

ابراهیم آمدی،آمدی و همه چیز را سرو سامان دادی ؛ می خواهی بروی و دگر جای را سامان دهی.خدا پشت و پناهت.بدان هنوز افرادی پیدا می شوند که برای تو و سرشت تو،برایت دست به بالای چشمان خود نگاه دارند و بگویند :
سلام حاج آقا
گربه شور:
امروز خیلی خوش گذشت،اول از همه جشن فارغ التحصیلی عزیزم؛و بعد از اون پناه بردن به کوه و دشت اطراف رودبار و دامنه های اطراف سد تاریک.
امشب خیلی سبک شدم؛خیلی حرف ها زدم.
فردا چه خواهد شد،خدا می داند و من عمل می کنم.
و در پایان رباعی خیام نیشابوری:
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
سربلند باشید
نمی دانم ؛ فکر می کنم جدیدا خیلی حساس شدم.حساسیت؟آلرژی ؛ آلرژی حسی هست و بس …
اصفهانی داره می خونه :
مرو ای دوست ، مرو ای دوست
مرو از دست تو من ای یار
که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
…
از گوشه و کنار سوال پرسیده میشه که چرا اینقدر دیر به دیر آپدیت میکنم.باید بگم که اصلا وقت سر خاراندن هم ندارم.متاسفانه و خوشبختانه خیلی درگیرم و مشغول،دیشب که ساعت ۶ خوابیدم و ساعت ۸ بیدار شدم تا الان،البته هیچ گله ای ندارم.به کار و تلاش برای پیشبرد هدف و رسیدن به استقلال،علاقه دارم.
فکر میکنم اینجا دیگه زیادی داره روزنوشت میشه،کم کم باید مطالب رو تخصصی کنم.
فعلا از فرط گرما حوصله ی نوشتن ندارم.
چند روزی میشه که حوصله ی خودم هم ندارم.
کسل هستم و …
و همچنان زندگی کردن برایم لذت بخش است.خدایا شکرت …
و در پایان قطعه ای از حافظ شیرازی:
بر سر بازار جانبازان منادی میزنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دختر رز چند روزی شد که از ما گم شدهست
رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید
جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید
هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانه حافظ برید
همیشه شاد باشید