خرداد ۲۵, ۱۳۸۵ at ۳:۰۹ ب.ظ · در سطل جامعه, روزنوشت و ثابون
ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید! (مرگ بر ا س ر ا ئـ ى ل )
گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است ! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند ! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید ! او سه سوته عاشق می شود ! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! برای او تحصیل مهم نیست و به دنیال مسایلی است که در کنار تحصیل به او میرسد،خدا پدر دانشگاه های آزاد و غیره را بیامرزد که … ! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!
گربه شور:
کم کم به لطف خدا داره سرم خلوت میشه و یکمی آرامش کاری پیدا میکنم.
هرگز به پول و مال دنیا اهمیت نمیدم،ولی خب بدون پول هم نمیشه زندگی کرد،باید کمی به دنبال پول باشم.
به یاد اون قدیم ها ابرهیم تاتلیس داره می خونه : دون بیری گن دون …
امروز صبح می خواستم برم کوه ولی از فرط خستگی ساعت هشت بیدار شدم،پنج کجا و هشت کجا؟
باید یک سری کار ها رو بزارم تو برنامه یکاریم؛از قبیل شنا،کوه،ورزش … ؛ زیادی ماشینی شدم …
شکر خدا تو دوران تحصیل هیچ وقت درس خوندن اذیتم نکرده،خلاصه ناپلئونی ردیفش میکنم.
پرتوان باشید
خرداد ۲۰, ۱۳۸۵ at ۲:۰۸ ب.ظ · در سطل روزنوشت و ثابون, زنان
روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟
مرد جواب داد دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند
زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم
زن گفت : عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود
مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن
مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب
زن گفت : خیلی خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش
مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر کی هستی؟
زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد دختر قاضی شهر
مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟
زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟
زن جواب داد از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد
مرد پرسید چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاری برام می آید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند
مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟
زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسیار خوب
و رفت پیش قاضی گفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم
قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم
قاضی گفت : حالا که خودت می خواهی, مبارک است
و همه اهالی شهر را جمع کرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است
مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند
این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی
یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟
مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم
مرد گفت : کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار
زن گفت : اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد
مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم
زن گفت : اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری
مرد گفت : قول می دهم
زن گفت : حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می آید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد
قاضی آمد در را واکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت کجا بودی؟
مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه
کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یکی می پرسید جناب قاضی سگم را کجا ببندم؟
یکی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی
دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده
یکی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود
دیگری می گفت : بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
قاضی گفت : کی از تو مهریه خواست؟
مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد
گربه شور:
خانم ها از فردا تو خیابان خفتمون می کنن.
اون دختر هم که ابراهیم عزیز (نکته گو) دنبالش هست و سراغش رو از ما میگیره با این اوصاف میره خونه ی حافظ.
علی مونده و حوضش!
پرتوان باشید
خرداد ۱۸, ۱۳۸۵ at ۱۲:۵۱ ق.ظ · در سطل فيلم و موسيقی, روزنوشت و ثابون
چند وقت بود که می خواستم در مورد فیلم لئون (حرفه ای) مطلبی بنویسم،قسمت این شد که در این پست به این موضوع بپردازم(هر چند که به قسمت هیچ اعتقادی ندارم).
داستان فیلم لئون،داستانی از نظر من درام است،در کنار تمامی خشونت ها و کشتار ها به نظر من این فیلم نقد جامعه ی خشونت آمیز ما در کنار استفاده از احساسات یک آدمکش است.
داستان از آنجا شروع می شود که John Reno در نقش لئون که یک آدمکش فوق حرفه ای است،مامور میشه تا یک توزیع کننده ی کوکائین را از منطقه ی نیویورک خارج کنه و این کار را به صورت فوق حرفه ای انجام میده.لئون در این فیلم عداتی بس عجیب داره.اون هر موقع که گرسنه اش میشه ، شیر می خوره . اون روزی ۳ الی ۴ باز یک لیوان شیر می خوره.لئون گلدان گلی داره که هر روز به اون آب میده،شبها گلدان را از لب پنجره به داخل منزل کوچک خود آورده و صبح در حالی که از روی مبل خود از خواب بیدار میشه ، اونو بر روی لبه ی پنجره قرار میده و پرده را می کشه .این حرکت لئون از نظر من شور زندگی بخشیدن به موجود دیگر ، در عین نا امیدی خود به زندگی است.
همسایه ی لئون دختری به نام ماتیلدا است.Natalie Portman که در نقش ماتیلدا ، بازی را به صورت فوق حرفه ای خود ایفا می کند در یک خانواده ی ۵ نفری زندگی میکند.پدر و مادر ماتیلدا قاچاقچی مواد مخدر در حد اندک هستند.پدر ماتیلدا مقداری از مواد یک پخش کننده ی مواد را در رادیوی جیبی خانه پنهان کرده و اظهار بی اطلاعی میکند.از همین رو صاحب مواد که استنسفیلد Stansfield نام دارد پدر و مادر و خواهر و برادر کوجک ماتیلدا را به رگبار می بندند.ماتیلدا در آن زمان به درخواست خود برای تهیه ی شیر لئون به سوپر مارکت رفته بود و …
Gaty Oldman که در این فیلم در نقش استنسفیلد بازی میکند در ساختمان فدرال نیویورک دارای یک شرکت امنیتی است و به نوعی با پلیس نیویورک همکاری میکند.
ماتیلدا به خانه ی لئون پناه میبرد و لئون را استوره ی خود می پندارد. استوره ای برای انتقام گرفتن از قاتلین برادر کوچکش که تنها امید قلبش تلقی میگردید.به لئون نزدیک می شود.لئون با تمام خونسردی و خشکی خود به ماتیلدا دل می بندد.ماتیلدا ۱۲ سال بیشتر ندارد ولی همواره عنوان میکند که ۱۸ سال سن دارد.
لئون به خاطر شکست عاشقانه یخود پا به عرصه ی آدمکشی میگذارد و وقتی از ایتالیا به آمریکا پا میگذارد با فردی به نام تونی آشنا می شود.تونی به او ماموریت میدهد و در قبال آن پول هنگفتی دریافت میکند.لئون که اصلا به پول اهمیتی نمی دهد،پول تمامی ماموریت های خود را نزد تونی به امانت می گذارد.
لئون ، ماتیلدا را برای دل ماتیلدا آموزش میدهد.ماتیلدا را رشد می دهد ولی هرگز فوت کوزه گری را به روی میز نمی گذارد.
در کنار تمام صحنه های رمانتیک و خشن این فیلم موزیک متن این فیلم، به طور عجیبی ساخته شده است.هر بار که به موزیک این فیلم گوش میدهم وارد نیویورک می شوم و …
سر تا پای این فیلم دارای جملات فوق العاده زیبا است.
یکی از سکانس ها لئون به یک ماموریت فوق العاده خطرناک می رود و قبل از رفتن به ماتیلدا می گوید به جایی باید روم که تو را نمی توانم ببرم. ماتیلدا می گوید من هم می آیم و …
لئون: تو احتیاج داری بزرگ بشی.
ماتیلدا: من بزرگ شده ام.
- فقط سنم باید بالا بره.
لئون: ( لبخندی می زند و می گوید ) سن من به اندازه ی کافی بالا است.
- فقط باید بزرگ شوم.
توصیه می کنم که این فیلم را حتما به هر طریقی که شده نگاه کنید.البته فکر می کنم که دیگر در ویدئو کلوپ ها یافت نشود. به هر حال اگر در دسترس نیست می توانم برای هر آنکسی که اراده کند این فیلم را پست کنم.
در پایان وقتی لئون هدیه ی ماتیلدا را به استنسفیلد می دهد و هر دو می روند به آنجایی که باید روند، ماتیلدا به مدرسه ی خود باز میگردد،مدیر مدرسه از او حمایت میکند.
ماتیلدا به حیات مدرسه می رود.
گل لئون را از گلدان در آورده، با تکه چوبی زمین حیاط مدرسه را به سختی می کند و گل را درون زمین میکارد و می گوید:
فکر کنم اینجا در امانیم — I think we’ll be okay here
اطلاعات تخصصی فیلم:
Released in 1994, titled The Professional in the USA
Runtime: 110 min, 136 min (uncut version)
Léon (aka The Professional) is a story of a lone hitman in New York who saves the life of a 12-year-old girl after her family is murdered. He insists that she leave the next morning but the girl, Mathilda, wants to learn to be a “cleaner” so she can avenge the death of her family
Léon finds himself oddly drawn to Mathilda who gives him a taste of life, but with this young girl comes trouble
Written and directed by Luc Besson
گربه شور:
خیلی وقته که ننوشتم،دوست دارم بنویسم ولی کار هایم خیلی زیاد است.آرزوی روزهایی رو دارم که بدون مغشله ی فکری به آن چیزهایی که دوست دارم فکر و عمل کنم.
دیشب ۲ بار فیلم مارمولک رو نگاه کردم،شاید پست سینمایی بعدی،فیلم مارمولک باشد،شاید هم فیلم جاسوس بازی.
فیلم حرفه ای(لئون) را تا حال،۱۳ بار دیده ام.
چقدر هوا گرم شده،هوای گرم و روز ها را دوست دارم.
التماس دعای خیر