سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و پرده ای آهنی

گاهی می‌نشینیم به بازنگاری این‌جا، مهر هشتاد و یک، بهمن هشتاد و سه، اردیبهشت هشتاد و هشت… نوشته‌ها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنت‌ها.

مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گل‌های پرپر، سینی‌های حلوا و خرما، شمع‌های نیم‌سوخته.

نوشته‌ها، بی‌وفایند.

به تو که می‌خوانی‌ اِشان نمی‌گویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمی‌گویند که فلان نوشته که یک عالمه کف آلود شده، حاصل کدام شب‌گریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمی‌گویند نوشته‌های بی‌رمق، نوشته‌های قدر نادیده، تک‌افتاده، متروک، از کدام لحظه‌های شوق آفرینش آمده‌اند، لحظه‌هایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و تُفِ سر بالا

دخترک ۱۷-۱۶ ساله بود. مثل همه ی ۱۷-۱۶ ساله هایی که می شناسم لباس پوشیده بود و تلاشش برای پنهان کردن جوش های صورتش پشت آن همه آرایش بی نتیجه مانده بود.ایستاده بود آن روبرو. با تلفن همراهش حرف می زد و گریه می کرد.

«مجتبی فقط ده دقیقه! فقط ده دقیقه ببینمت و بعد اگر خواستی برو. مجتبی قطع نکن. فقط ده دقیقه ببینمت و اگر خواستی گم و گور می شم. اگر خواستی دیگه زنگ نمی زنم. از زندگیت می رم بیرون اگر خواستی…».

انگار اعتقاد داشت به معجزه. به معجزه ای که قرار بود در آن فقط ده دقیقه اتفاق بیفتد.شاید دلش می خواست در آن ده دقیقه زیبا شود. جوش هایش پاک شوند. چشم هایش آبی شوند. موهایش بور شوند. وَرَمِ بینی اش بخوابد. لاغر شود. بعد پسر دوباره عاشقش شود.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و داشتی فکر می کردی

داشتم فکر می کردم چرا حرفهای من شبیه قصه شده اند. می دانی خیلی چیزها هست که دلم می خواهد برایت تعریف کنم اما می ترسم باز هم شبیه قصه باشد.شبیه رویا یا کابوس, شبیه چیزی که نبوده است و نیست.

می دانی همه ی اینها که برایت می گویم بودند و هستند. به همین سادگی. دور و نزدیک. گم و پیدا. می دانی خسته ام و می خواهم بخوابم، اما گفتم حالا که دارم به حرفهایی فکر می کنم که شبیه قصه شده اند خوب برای تو هم تعریفشان می کنم. تو آخر با همه ی دوری، نزدیکی. این بار گمان می کنم حتی لازم نباشد دستت را بگیرم و با خود ببرم. تو هستی و با من می آیی هر چند که خسته ای و خوابم می آید.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »